{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شنیدم بود سقای حسینم

شنیدم بود سقای حسینم
به دریا پا نهاد و تشنه برگشت
حسینش تشنه بود، از آب لب بست
گذشت از آب و کسب آبرو کرد
به سوی خیمه ها با آب رو کرد
ز نخلستان چو بر سوی خیم شد
به دست اشقیا دستش قلم شد (۱۲۲)
شنیدم آنکه جدا شد ز قامت عباس
دو دست بر اثر ظلم قوم حق نشناس
به چشم راست خدنگش رسیده از الماس
چمن خزان شد و پژمرده گشت چون گل یاس .
دیدگاه ها (۱)

قصه هجدهم: حر بن یزید ریاحی

در خیمه گه نیافت چو در مشک آب، آبآنگه سکینه کرد به سقا خطاب،...

نگاه #علقمه خندید و در سجود افتاد همین که سایۀ سروش به روی ر...

تاسوعا

چو عباس دلاور وارد میدان اعدا شدفراری لشر سعد لعین بر دشت و ...

ای اهل حرم میر علمدار نیامد...سقای حسین سید و سالار نیامد......

ای که سر داری و سقایی تو را دادند لقبهم علمدار حسینی از علی...

نهاد پا در فرات، خواست لبی تر کندنهاد پا در فرات، خواست لبی ...

ای اهل حرم میر علمدار نیامد...سقای حسین سید و سالار نیامد......

ای اهل حرم میر علمدار نیامد...سقای حسین سید و سالار نیامد......

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط