{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Bleeding heart part

Bleeding heart part⁴
|نیمه شب. قصر میلر| (میتونید همون یک شب تصور کنید)

وقتی متوجه شد همه به خواب رفتند. چشماش و باز کرد. اتاقش تاریک بود و با نور سپید ماه روشن شده بود.

از اتاقش خارج شد و با راه پله ای که با شمع ها روشن شده بود مواجه شد. آروم از جلوی اتاق ها رد میشد به محض اینکه به پایین پله ها رسید صدایی توجهش را جلب کرد.

"بچه ها نباید این وقت شب بیدار باشند"

وقتی برگشت، چهره ای آشنا را دید.
پسر سیگاری را بین لباش گذاشته بود و بجز یک شلوار پارچه ای و پیراهن سفیدش که تنها فقط دو دکمه های آخرش بسته بودند چیزی نپوشیده بود.
موهای نسبتا بلندش عرق کرده بودن و به پیشونیش چسبیده بود.

دختر نفسش را بیرون داد.
"منو ترسوندی...درضمن من 16 سالمه. کدوم احمقی فکر میکنه من بچم؟"
دختر بازوهایش را درهم قفل کرد و با نگاهی سرکشانه به شاهزاده خیره شد.

شاهزاده با نگاه لجباز او تنگی شلوارش را حس کرد.(استغفرالله) پوزخندی نهان زد و ایستاد و آروم سمت موجود ریز نقش زیبای روبروش رفت.

در دو قدمی او ایستاد و با نگاه نافذش به درون وجود دختر خیره شد.

دختر احساس دستپاچگی کرد و صورتش به شکل علامت سوال در آمد.
"اهم...حالت خوبه؟"

جونگ کوک بدون اینکه نگاهش را ازش بردارد تایید کرد و دستش را روی کمر دختر گذاشت و به طرف خود کشید و وحشیانه لب های دختر را اسیر دندان هایش گرفت.
.
.
.
.
ناگهان شوکه از خواب پرید. عرق کرده بود و دیگه داشت هوا روشن می‌شد. پس همش خواب بود؟ ولی....چرا؟
________________________________________
بعد از دوش گرفتن و خشک کردن موهاش. رفت سراغ کمدش. یه پیراهن سفید بلند تا مچ پاهاش پوشید با یک کرست آلبالویی (گیر دادم به این رنگ) موهاش را دو طرف بافت و از اتاقش خارج شد تا برای صبحانه به خانواده و مهمان ها بپیوندد.
دیدگاه ها (۰)

درحال مشاهده ادمین زیباتون هستید(اعتماد به عن) یه بیو کوچولو...

Bleeding heart part³صدای مبهم و خفه ای از طبقه پایین می شنید...

بانو فالو شه@lavender_10

سناریو هایتانی ریندو ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ماشین به سرعت ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط