{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی رسیدم دستشویی دیدم آفتابهها خالی هستن باید تا هو

وقتی رسیدم دستشویی، دیدم آفتابه‌ها خالی‌ هستن. باید تا هور می‌رفتم، زورم اومد.
یه بسیجی اون اطراف بود. گفتم دستت درد نکنه؛ این آفتابه رو آب می‌کنی؟
رفت و اومد. آبش کثیف بود.
گفتم برادر جان! اگه از صد متر بالاتر آب می‌کردی، تمیزتر بود!
دوباره آفتابه رو برداشت و رفت. بعدها شناختمش. #شهید_زین_‌الدین بود؛ #فرمانده_لشکر !!!

#درس_اخلاق
دیدگاه ها (۱)

🌷#اردویِ_جهادی بودیم، ساعت ۹صبح بود که به روستای تلمادره رسی...

•♡• #دلنوشته از شهید°•*🌻سر دو راهی گناه وثواب**به حب #شهادت ...

دو روز دیگه قربانی میشه .#عید_قربان

با سلامکانال کمیل محل عشق بازی شهدا با خداستکانال کمیل شبیه ...

#ࢪمان√       🌸دختࢪ‌عموۍ‌‌چآدࢪۍمن‌!🌸#به_قلم_بانو ❄️#قسمت51#یا...

#ࢪمان√       🌸دختࢪ‌عموۍ‌‌چآدࢪۍمن‌!🌸#به_قلم_بانو ❄️#قسمت42#یا...

#ࢪمان√       🌸دختࢪ‌عموۍ‌‌چآدࢪۍمن‌!🌸#به_قلم_بانو ❄️#قسمت54#یا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط