{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شعر می‌گفتیم و خوش بودیم اما ناگهان ،

شعر می‌گفتیم و خوش بودیم اما ناگهان ،
چشم‌های یک نفر دسته گُلی بر آب داد .

💫تو را آنقدر می‌خواهم که یادم می‌رود گاهی ،
زمانی شاعری بودم که سوزاندی جهانش را 💫

#دلنوشته_های_ناب_گل_یاس
#بانوی_احساس
#عکسنوشته
#حس_خوب_آرامش
#ویسگون
دیدگاه ها (۲)

خواب می‌بینم که می‌بوسم تو را با هر غزل ،صبح می‌فهمم که ای‌ب...

امیدوارم یه روز برسه خستگی راه از تنت در بره...🌱لبخندت بی‌دل...

دلتنگم...دلتنگ گذشتهدلتنگ خونه مادربزرگدلتنگ روزهایی که همه ...

یک سرِ موی تو می‌ارزد به زلفِ عالمی مصرعی کوتاه گاهی بهتر اس...

پارت ۳۰ (بالاخرههه)O:"من بغلت نکردم، صبح که پاشدم خودت اونجا...

پارت ۹+- (تو اضافه ای، تو نا خواسته ای، برای هیچ کس مهم نیست...

name:عشق و جداییpart:44ویو بوراصبح با نور که از لای پرده بیر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط