زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد از

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد از اولین روز سکونت در خانه ی جدید ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش در حال آویزان کردن لباس‌های شسته است و گفت: لباس‌ها چندان تمیز نیست. انگار نمی‌داند چطور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.

همسرش نگاهی به او کرد اما چیزی نگفت. هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد، زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: «یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده».

مرد با تامل پاسخ داد: ولی من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!
دیدگاه ها (۲)

Wooden doll 🍂 با آخرین تراش ، براده ای کوچک بر پارکت های رنگ...

آنان که شرم داشتند مُردند؛آتش‌سوزی در حمام‌های زنان در قاهره...

تو چهره کامیل دقت کرد. این که چقد آروم و دوست داشتنی به نظر ...

{محکوم به لمس } part ۸ 杂交种آرایشگر حرفه ای آموزش دیده با لبا...

یکی بود، یکی نبود...خانواده‌ای بود که زندگی‌شان بوی خدا می‌د...

📚 داستان | سهمی که از عشق نداشتدیروز، بلورخانم، همسر احمدآقا...

My Arirang Part ۱۷.( صدای باز شدن آروم در ... پیشکار هون که ...

#تکپارتیجونگین/ا.تساعت از ۱۲ نیمه شب میگذشت و داشت تو خیابون...

💠متن نامه پدرانه و بسیار محبت آمیز حجت الاسلام قرائتی به دخت...

𝑾𝒊𝒍𝒅 𝑳𝒊𝒍𝒚୨ৎلیــلــیوم وحــشی²پدر تهیونگ،آقای ته‌هیون که تمام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط