Otagh baghli
Otagh baghli
Part 51
داشتم همینجوری فکر میکردم که یهو به خودم اومدم و دیدم جلو در خونم ...
کلید رو از توی کیفم برداشتم و در رو باز کردم ..
وارد حیاط شدم و سمت در ورودی رفتم ...
در کمال تعجب دیدم در بازه ..
یعنی خیلی باز نبود
فقط کامل بسته نشده بود ..
یعنی کی خونست ؟
نکنه جونگکوک وقتی خواسته بره درو نبسته و رو هم گذاشته ؟؟
در رو باز کردم و وارد شدم ...
در ورودی خونه رو باز کردم که یهو ی سطل پر از آب ریخته شد روم ..
سطل افتاد رو زمین !!!
داخلش پر از تکه های یخ بود ..
تیکه های یخ مثل آبشار داشتن از روم سُر میخوردن پایین
لعنتییی !!!
هنوز تو شک بودم ...
از سردیه آب هنوز داشتم نفس نفس میزدم ..
دور و برم رو نگاه کردم ...
هیچکس نبود !!
یعنی چی ؟؟؟
یعنی کی بوده ؟؟
که یهو با جرقه ای که تو ذهنم زد دوزاریم جا افتاد ..
اون جونگکوکِ لاشی (دخملا واقعا ببخشید که فحش دادم ، این فقط ی فیکه ، لطفا به دل نگیرید 😊)))
اون عوضی وقتی خواسته بره در رو روی هم گذاشته و کامل نبسته و از اون طرف یه سطل پر از آب و یخ رو گذاشته دقیقا بالای لولای در ...
(دخترا امیدوارم منظورم رو متوجه بشین دیگه واقعا نمیدونم چطور بگم ))
و وقتی هم که درو باز میکنی سطل خالی میشه روت ...
باورم نمیشه که اون عوضی این کارو کرده بشه ...
البته چرا باید باورم نشه ؟؟؟
وقتی اون یه احمقه به تمام معناست !!
دور و برم رو نگاه کردم که یهو ...
«ویو جونگکوک یک ساعت قبل »
در حالی که داشتم ساعتم رو دور مچم مینداختم تا برم سر کار به اون دختره فحش میدادم ...
اشغال!!!
آخه این لامصب چطور تونست اون کیک رو کش بره ازم ؟؟؟
همش تقصیر خودم بود !!!
نباید انقد آسون بهش میگرفتم ...
تف توش !!
یعنی چیکار کنم ؟؟؟
چطور تلافی کنم ؟
هعیی !!
داشتم همینجوری فکر میکردم که چیکار کنم و اینا که یهو با ایده ای که تو ذهنم اومد نیشنخدی زدم ...
....
ی سطل از توی کابینت برداشتم ...
..
بعد رفتم از توی آب سرد کن کلی آب سرد برداشتم و ریختم توش !!
(این دو تا کی میخوان دست بردارن آخه 🗿🤷🏻♀️))
..
خب اینم از این ..
میخواستم برش دارم و بزارمش بالای در که وایسادم ...
ساعت رو نگاه کردم ..
هنوز یک ساعت دیگه میرسه خونه و مدرسش تموم نشده ..
به اب ها نگاهی انداختم ..
تا یک ساعت دیگه قطعا گرم میشدن ، و من همچین چیزیو نمیخواستم !!
میخواستم قشنگ سرما رو حس کنه !
میدونستم که آلرژی داشت و این کاری که میخواستم در حقش کنم برای بدنش سم بود !!!
سم !!!!!
ولی خب اصلا برام مهم نبود و به عمد میخواستم این کارو کنم ...
....
رفتم یکم از آب هارو داخل سینک خالی کردم تا یکم فصلش خالی بشه ....
...
در فریزر رو باز کردم و از تو جا یخی کلی یخ برداشتم و ریختم توی سطل !!
خبب
الان دیگه عالی شد ..
مطمئنم تا یک ساعت دیگه عمرا یخ هاش آب بشه ...
...
در ورودی رو یکم باز کردم و سطل آب رو بالای لولای در گذاشتم ...
...
خب اینم از این ..
حالا خودم چطوری برم بیرون ؟؟
وایییی به اینش دیگه فکر نکرده بودم ...
از بیرون هم نمیتونستم بزارمش ..
خب حالا دیگه چیکار کنمممم !!!!
...
دور و برم رو نگاه کردم و دیدم که ی پنجره اون ور تر داریم ...
نرده هم نداشت و راحت میتونستی ازش بری بیرون ....
...
در پنجره رو باز کردم و چون ابعادش بزرگ بود راحت اومدم بیرون ...
...
ماشین رو روشن کردم و راه افتادم ...
..
توی راه بودم و داشتم به انتقامم از اون دخترِ ، اون مرتیکه جانگ فکر میکردم ...
باید هر چه سریع تر پیداش کنم ...
تا همین الانش هم به اندازه ی کافی وقت تلف کردم ...
شماره ی تهیونگ رو گرفتم و منتظر بودم جواب بده ....
...
بوق پنجم بود که بالاخره جواب داد ...
تهیونگ : به بههه چه عجیببب !!!
مستر جئون بالاخره از ما فقیر فقرا یادی کردن ....
چطوریییی !!؟؟؟؟ (خنده و شوخ طبع))
جونگکوک : ...
به به برین حالل کنین 🎀😂
بالاخره واستون ی پارت خیلی خیلی طولانی نوشتم 🤩🥰
مدیونید اگه فکر کنین دستم شکسته 😂❤️
و خب میدونم داستان دیگه کم کم داره کسل کننده میشه ، برای همین دیگه میخواستم کمکم وارد قسمت های اصلیِ داستان بشیم ...
پس لطفا مثل همیشه پیشم باشین و ازم حمایت کنین قند عسلا 🫠🌚
شرط هم : ۱۲۰ لایک و ۳۰ بازنشر
بوس بهتون بای بای 👋🏻🎀
Part 51
داشتم همینجوری فکر میکردم که یهو به خودم اومدم و دیدم جلو در خونم ...
کلید رو از توی کیفم برداشتم و در رو باز کردم ..
وارد حیاط شدم و سمت در ورودی رفتم ...
در کمال تعجب دیدم در بازه ..
یعنی خیلی باز نبود
فقط کامل بسته نشده بود ..
یعنی کی خونست ؟
نکنه جونگکوک وقتی خواسته بره درو نبسته و رو هم گذاشته ؟؟
در رو باز کردم و وارد شدم ...
در ورودی خونه رو باز کردم که یهو ی سطل پر از آب ریخته شد روم ..
سطل افتاد رو زمین !!!
داخلش پر از تکه های یخ بود ..
تیکه های یخ مثل آبشار داشتن از روم سُر میخوردن پایین
لعنتییی !!!
هنوز تو شک بودم ...
از سردیه آب هنوز داشتم نفس نفس میزدم ..
دور و برم رو نگاه کردم ...
هیچکس نبود !!
یعنی چی ؟؟؟
یعنی کی بوده ؟؟
که یهو با جرقه ای که تو ذهنم زد دوزاریم جا افتاد ..
اون جونگکوکِ لاشی (دخملا واقعا ببخشید که فحش دادم ، این فقط ی فیکه ، لطفا به دل نگیرید 😊)))
اون عوضی وقتی خواسته بره در رو روی هم گذاشته و کامل نبسته و از اون طرف یه سطل پر از آب و یخ رو گذاشته دقیقا بالای لولای در ...
(دخترا امیدوارم منظورم رو متوجه بشین دیگه واقعا نمیدونم چطور بگم ))
و وقتی هم که درو باز میکنی سطل خالی میشه روت ...
باورم نمیشه که اون عوضی این کارو کرده بشه ...
البته چرا باید باورم نشه ؟؟؟
وقتی اون یه احمقه به تمام معناست !!
دور و برم رو نگاه کردم که یهو ...
«ویو جونگکوک یک ساعت قبل »
در حالی که داشتم ساعتم رو دور مچم مینداختم تا برم سر کار به اون دختره فحش میدادم ...
اشغال!!!
آخه این لامصب چطور تونست اون کیک رو کش بره ازم ؟؟؟
همش تقصیر خودم بود !!!
نباید انقد آسون بهش میگرفتم ...
تف توش !!
یعنی چیکار کنم ؟؟؟
چطور تلافی کنم ؟
هعیی !!
داشتم همینجوری فکر میکردم که چیکار کنم و اینا که یهو با ایده ای که تو ذهنم اومد نیشنخدی زدم ...
....
ی سطل از توی کابینت برداشتم ...
..
بعد رفتم از توی آب سرد کن کلی آب سرد برداشتم و ریختم توش !!
(این دو تا کی میخوان دست بردارن آخه 🗿🤷🏻♀️))
..
خب اینم از این ..
میخواستم برش دارم و بزارمش بالای در که وایسادم ...
ساعت رو نگاه کردم ..
هنوز یک ساعت دیگه میرسه خونه و مدرسش تموم نشده ..
به اب ها نگاهی انداختم ..
تا یک ساعت دیگه قطعا گرم میشدن ، و من همچین چیزیو نمیخواستم !!
میخواستم قشنگ سرما رو حس کنه !
میدونستم که آلرژی داشت و این کاری که میخواستم در حقش کنم برای بدنش سم بود !!!
سم !!!!!
ولی خب اصلا برام مهم نبود و به عمد میخواستم این کارو کنم ...
....
رفتم یکم از آب هارو داخل سینک خالی کردم تا یکم فصلش خالی بشه ....
...
در فریزر رو باز کردم و از تو جا یخی کلی یخ برداشتم و ریختم توی سطل !!
خبب
الان دیگه عالی شد ..
مطمئنم تا یک ساعت دیگه عمرا یخ هاش آب بشه ...
...
در ورودی رو یکم باز کردم و سطل آب رو بالای لولای در گذاشتم ...
...
خب اینم از این ..
حالا خودم چطوری برم بیرون ؟؟
وایییی به اینش دیگه فکر نکرده بودم ...
از بیرون هم نمیتونستم بزارمش ..
خب حالا دیگه چیکار کنمممم !!!!
...
دور و برم رو نگاه کردم و دیدم که ی پنجره اون ور تر داریم ...
نرده هم نداشت و راحت میتونستی ازش بری بیرون ....
...
در پنجره رو باز کردم و چون ابعادش بزرگ بود راحت اومدم بیرون ...
...
ماشین رو روشن کردم و راه افتادم ...
..
توی راه بودم و داشتم به انتقامم از اون دخترِ ، اون مرتیکه جانگ فکر میکردم ...
باید هر چه سریع تر پیداش کنم ...
تا همین الانش هم به اندازه ی کافی وقت تلف کردم ...
شماره ی تهیونگ رو گرفتم و منتظر بودم جواب بده ....
...
بوق پنجم بود که بالاخره جواب داد ...
تهیونگ : به بههه چه عجیببب !!!
مستر جئون بالاخره از ما فقیر فقرا یادی کردن ....
چطوریییی !!؟؟؟؟ (خنده و شوخ طبع))
جونگکوک : ...
به به برین حالل کنین 🎀😂
بالاخره واستون ی پارت خیلی خیلی طولانی نوشتم 🤩🥰
مدیونید اگه فکر کنین دستم شکسته 😂❤️
و خب میدونم داستان دیگه کم کم داره کسل کننده میشه ، برای همین دیگه میخواستم کمکم وارد قسمت های اصلیِ داستان بشیم ...
پس لطفا مثل همیشه پیشم باشین و ازم حمایت کنین قند عسلا 🫠🌚
شرط هم : ۱۲۰ لایک و ۳۰ بازنشر
بوس بهتون بای بای 👋🏻🎀
- ۳.۸k
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط