{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

موقعیت امروز یعنی دیروز

موقعیت امروز یعنی دیروز🗿🚬
زیرا ساعت ۲:۲۵ شب هست (اگه حوصله داری بخون)

خلاصه داستان

خب من تو حال بودم داشتم تکالیف هام رو تکمیل و روخوانی میکردم که یهو نیوشا اومد بچه فامیل🥲💔 که مستقیم رفت سر زیتون همون کوکو حیوون خونگی ما وقتی دید گفت وای! چه جوجه رنگی نازی! *جوجه نیست*
خب اولش آرام بود که بعد چند دقیقه مامان و خالم تصمیم گرفتن برن بیرون و گفتن نیوشا پیش من بمونه خب تو اولش آروم به نظر میرسه و گفتم بابا چیزی نمیشه البته تو دلم گفتم و اینو بگم تنها من و نیوشا بودیم چون خواهرم رفته بود پیش روان شناس خب وقتی مامان ما رفت نیوشا شروع کرد🗿💔 خب چون که از اول میتونستم که میره به اتاق و وسایل ها رو فضولی میکنه از قبل قفل کرده بودم خب نیوشا اتفاقی مانگا منو دید روی میز خب برداشت گفت: داداش آردی این دفتر نقاشیه؟

*از آراد تموم شدم الان شدم آردی🗿*

منم ترسیدم و زود از دستش گاپیدم و گذاشتم جای بالا تا دستش نرسه بعد کمی اخم کرد:/ گفت اگه تو در اتاق رو باز نمیکنی من باز میکنم!
خب راستش خندم گرفت اخه فکر کردم زورش نمیرسه چون فقط ۵ سالشه😂

خب منم نشسته بودم و درست اینکه کتاب هام رو جمع کنم یهو یه صدای شکستن اومد😑

منم زود رفتم به نیوشا سر بزنم که دیدم بـــــــــــله در اتاقم ترک خورده یعنی برگام ریخت نزدیک بود شاخ در بیارم🤓💔 گفتم نیوشا یه چیزی پرط کردی یا چیکار کردی؟ گفت که هیچی با پام محکم زدم ترک خورد یعنی منظورش لگد بود منم نزدیک بود سکته قلبی کنم🥲
میدونی چرا؟
چون من با اینکه پسرم و ۱۵ سالمه فقط با ۵ لگد اونم به زور در رو ترک میزنم

ولی نیوشا ۵ سالش هست و دختره:/

به مامانم زنگ زدم ولی بارو نکرد🤓💔فکر کرد من شکوندم و تمام حوصله تایپ ندارم🗿🚬
دیدگاه ها (۵)

چنان فعالیتی انجام ندادم ولی پایان فعالیت👍🏻🗿

خدایا بلاخره بچه فامیل ها رفت🗿🤲🏻💔

ده سال بعد ... پسر: بابا چی شد مامان رو گرفتی؟پدر: تو تجمعات...

💬: کدوم یکی از اعضا اول بهت تبریک تولد گفت؟🦙: *گوشیش رو چک م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط