🖤 قراردادی که واقعی شد
🖤 قراردادی که واقعی شد
پارت ۲۸ | اتاقی که نباید باز میشد
هانا هنوز به کلید توی دست جونگکوک خیره بود.
— کجا؟
جونگکوک جواب نداد.
فقط کت مشکیاش رو برداشت و به سمت در رفت.
هانا دنبالش راه افتاد.
— جونگکوک!
ایستاد.
— چی؟
— اگه دوباره بخوای یه چیزی رو ازم پنهان کنی، خودم برمیگردم.
جونگکوک چند ثانیه نگاهش کرد.
— این بار حق داری همهچیز رو بدونی.
دوها جلو آمد.
— منم میام.
تهیونگ هم گفت:
— من هم.
جونگکوک سرش رو تکون داد.
— باشه.
دائهوون اما سر جاش ایستاده بود.
هانا بهش نگاه کرد.
— تو نمیای؟
لبخند مرموزی زد.
— من جایی میام که لازم باشه.
---
نیم ساعت بعد...
ماشین جلوی یک ساختمان قدیمی توقف کرد.
ساختمان از بیرون متروکه به نظر میرسید.
هانا از ماشین پیاده شد.
چشمش به علامتی روی دیوار افتاد.
K-17
همون علامت.
همون اسمی که بارها در پروندهها دیده بود.
هانا آرام گفت:
— دوباره K-17...
جونگکوک چیزی نگفت.
در ورودی رو باز کرد.
داخل تاریک بود.
تهیونگ چراغ گوشیاش رو روشن کرد.
— اینجا خیلی وقته کسی نیومده.
دوها به دیوار نگاه کرد.
— مطمئنی؟
جونگکوک جواب داد:
— نه.
چند قدم جلو رفتند.
ناگهان هانا ایستاد.
صدای خندهی یک بچه توی ذهنش پیچید.
دختر کوچکی میخندید.
بعد صدای پسری:
«هانا، بیا!»
هانا دستش رو روی سرش گذاشت.
— من... اینجا رو میشناسم.
جونگکوک سریع کنارش آمد.
— چی یادت اومد؟
هانا به انتهای راهرو اشاره کرد.
— اونجا.
---
جلوی یک در فلزی ایستادند.
روی در فقط یک نوشته بود:
ROOM 01
جونگکوک کلید قدیمی رو داخل قفل گذاشت.
تق.
قفل باز شد.
هانا نفسش رو حبس کرد.
در آرام باز شد.
اتاق تقریباً خالی بود.
یک میز.
یک صندلی.
و یک ضبط صوت قدیمی.
روی میز پاکتی قرار داشت.
اسم هانا روی آن نوشته شده بود.
هانا پاکت رو برداشت.
— این برای منه.
جونگکوک گفت:
— بازش کن.
داخل پاکت فقط یک عکس بود.
عکس هانا در کودکی.
اما پشت سرش...
مادرش ایستاده بود.
هانا با دیدن عکس خشکش زد.
— مامان...
پشت عکس نوشته شده بود:
«اگر این عکس را پیدا کردی، یعنی هنوز زندهای.»
اشک توی چشمهای هانا جمع شد.
— یعنی چی؟
جونگکوک عکس رو از دستش نگرفت.
فقط گفت:
— ادامهش رو بخون.
هانا عکس رو برگردوند.
خط بعدی نوشته بود:
«هانا، من نمیخواستم تو وارد این ماجرا بشی.»
مکث.
«اما وقتی پدرت مجبور شد حافظهات را پنهان کند، دیگر راه برگشتی نبود.»
هانا با صدای لرزان گفت:
— چرا حافظهم رو پنهان کرد؟
صدای ضبط ناگهان روشن شد.
همه برگشتند.
صدای یک زن از ضبط پخش شد.
صدای مادر هانا.
— چون تو چیزی دیدی که نباید میدیدی.
هانا نزدیک ضبط رفت.
— مامان؟
صدا ادامه داد:
— اگر این پیام را میشنوی، یعنی بالاخره به ROOM 01 رسیدی.
جونگکوک آرام گفت:
— ادامه بده...
— هانا، به هیچکس اعتماد نکن.
هانا چشمهاش رو بست.
باز هم همین جمله.
اما این بار صدای مادرش آرامتر شد.
— حتی به پدرت.
هانا چشمهاش رو باز کرد.
— چی؟
صدای ضبط ادامه داد:
— چون پدرت تنها کسی نبود که اون شب آنجا بود.
سکوت.
— یک نفر دیگر هم آنجا بود.
تهیونگ پرسید:
— کی؟
صدای ضبط چند ثانیه قطع شد.
بعد برگشت.
— کسی که هانا هنوز فکر میکند از او متنفر است.
هانا مات ماند.
— من... از کی متنفرم؟
ناگهان ضبط خاموش شد.
چراغها هم خاموش شدند.
دوها گفت:
— لعنتی!
صدای قفل شدن در از پشت سرشان آمد.
تق.
هانا برگشت.
— در قفل شد.
جونگکوک سریع به سمت در رفت.
— عقب وایسا.
چند ثانیه بعد، صفحهای روی دیوار روشن شد.
یک تصویر قدیمی ظاهر شد.
تصویر همان شب.
هانا در کودکی...
پدرش...
مادرش...
و یک نفر دیگر.
چهرهی آن شخص تار بود.
هانا به صفحه نزدیک شد.
— این کیه؟
تصویر کمی واضحتر شد.
چهره هنوز مشخص نبود.
اما صدای مرد از بلندگو پخش شد:
— بالاخره برگشتی، هانا.
هانا خشکش زد.
صدا را میشناخت.
خیلی خوب میشناخت.
آرام برگشت سمت جونگکوک.
— این صدا...
جونگکوک چیزی نگفت.
هانا یک قدم عقب رفت.
— تو میشناسیش.
جونگکوک نگاهش رو پایین انداخت.
— آره.
— کیه؟
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
— کسی که فکر میکردم هشت سال پیش مرده.
صفحه خاموش شد.
و در همان لحظه...
گوشی هانا یک پیام دریافت کرد:
«اگر میخواهی مادرت را ببینی، فردا ساعت دوازده تنها بیا.»
هانا به پیام خیره شد.
و زیر آن فقط یک اسم بود:
K-17
ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #قراردادی_که_واقعی_شد #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
پارت ۲۸ | اتاقی که نباید باز میشد
هانا هنوز به کلید توی دست جونگکوک خیره بود.
— کجا؟
جونگکوک جواب نداد.
فقط کت مشکیاش رو برداشت و به سمت در رفت.
هانا دنبالش راه افتاد.
— جونگکوک!
ایستاد.
— چی؟
— اگه دوباره بخوای یه چیزی رو ازم پنهان کنی، خودم برمیگردم.
جونگکوک چند ثانیه نگاهش کرد.
— این بار حق داری همهچیز رو بدونی.
دوها جلو آمد.
— منم میام.
تهیونگ هم گفت:
— من هم.
جونگکوک سرش رو تکون داد.
— باشه.
دائهوون اما سر جاش ایستاده بود.
هانا بهش نگاه کرد.
— تو نمیای؟
لبخند مرموزی زد.
— من جایی میام که لازم باشه.
---
نیم ساعت بعد...
ماشین جلوی یک ساختمان قدیمی توقف کرد.
ساختمان از بیرون متروکه به نظر میرسید.
هانا از ماشین پیاده شد.
چشمش به علامتی روی دیوار افتاد.
K-17
همون علامت.
همون اسمی که بارها در پروندهها دیده بود.
هانا آرام گفت:
— دوباره K-17...
جونگکوک چیزی نگفت.
در ورودی رو باز کرد.
داخل تاریک بود.
تهیونگ چراغ گوشیاش رو روشن کرد.
— اینجا خیلی وقته کسی نیومده.
دوها به دیوار نگاه کرد.
— مطمئنی؟
جونگکوک جواب داد:
— نه.
چند قدم جلو رفتند.
ناگهان هانا ایستاد.
صدای خندهی یک بچه توی ذهنش پیچید.
دختر کوچکی میخندید.
بعد صدای پسری:
«هانا، بیا!»
هانا دستش رو روی سرش گذاشت.
— من... اینجا رو میشناسم.
جونگکوک سریع کنارش آمد.
— چی یادت اومد؟
هانا به انتهای راهرو اشاره کرد.
— اونجا.
---
جلوی یک در فلزی ایستادند.
روی در فقط یک نوشته بود:
ROOM 01
جونگکوک کلید قدیمی رو داخل قفل گذاشت.
تق.
قفل باز شد.
هانا نفسش رو حبس کرد.
در آرام باز شد.
اتاق تقریباً خالی بود.
یک میز.
یک صندلی.
و یک ضبط صوت قدیمی.
روی میز پاکتی قرار داشت.
اسم هانا روی آن نوشته شده بود.
هانا پاکت رو برداشت.
— این برای منه.
جونگکوک گفت:
— بازش کن.
داخل پاکت فقط یک عکس بود.
عکس هانا در کودکی.
اما پشت سرش...
مادرش ایستاده بود.
هانا با دیدن عکس خشکش زد.
— مامان...
پشت عکس نوشته شده بود:
«اگر این عکس را پیدا کردی، یعنی هنوز زندهای.»
اشک توی چشمهای هانا جمع شد.
— یعنی چی؟
جونگکوک عکس رو از دستش نگرفت.
فقط گفت:
— ادامهش رو بخون.
هانا عکس رو برگردوند.
خط بعدی نوشته بود:
«هانا، من نمیخواستم تو وارد این ماجرا بشی.»
مکث.
«اما وقتی پدرت مجبور شد حافظهات را پنهان کند، دیگر راه برگشتی نبود.»
هانا با صدای لرزان گفت:
— چرا حافظهم رو پنهان کرد؟
صدای ضبط ناگهان روشن شد.
همه برگشتند.
صدای یک زن از ضبط پخش شد.
صدای مادر هانا.
— چون تو چیزی دیدی که نباید میدیدی.
هانا نزدیک ضبط رفت.
— مامان؟
صدا ادامه داد:
— اگر این پیام را میشنوی، یعنی بالاخره به ROOM 01 رسیدی.
جونگکوک آرام گفت:
— ادامه بده...
— هانا، به هیچکس اعتماد نکن.
هانا چشمهاش رو بست.
باز هم همین جمله.
اما این بار صدای مادرش آرامتر شد.
— حتی به پدرت.
هانا چشمهاش رو باز کرد.
— چی؟
صدای ضبط ادامه داد:
— چون پدرت تنها کسی نبود که اون شب آنجا بود.
سکوت.
— یک نفر دیگر هم آنجا بود.
تهیونگ پرسید:
— کی؟
صدای ضبط چند ثانیه قطع شد.
بعد برگشت.
— کسی که هانا هنوز فکر میکند از او متنفر است.
هانا مات ماند.
— من... از کی متنفرم؟
ناگهان ضبط خاموش شد.
چراغها هم خاموش شدند.
دوها گفت:
— لعنتی!
صدای قفل شدن در از پشت سرشان آمد.
تق.
هانا برگشت.
— در قفل شد.
جونگکوک سریع به سمت در رفت.
— عقب وایسا.
چند ثانیه بعد، صفحهای روی دیوار روشن شد.
یک تصویر قدیمی ظاهر شد.
تصویر همان شب.
هانا در کودکی...
پدرش...
مادرش...
و یک نفر دیگر.
چهرهی آن شخص تار بود.
هانا به صفحه نزدیک شد.
— این کیه؟
تصویر کمی واضحتر شد.
چهره هنوز مشخص نبود.
اما صدای مرد از بلندگو پخش شد:
— بالاخره برگشتی، هانا.
هانا خشکش زد.
صدا را میشناخت.
خیلی خوب میشناخت.
آرام برگشت سمت جونگکوک.
— این صدا...
جونگکوک چیزی نگفت.
هانا یک قدم عقب رفت.
— تو میشناسیش.
جونگکوک نگاهش رو پایین انداخت.
— آره.
— کیه؟
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
— کسی که فکر میکردم هشت سال پیش مرده.
صفحه خاموش شد.
و در همان لحظه...
گوشی هانا یک پیام دریافت کرد:
«اگر میخواهی مادرت را ببینی، فردا ساعت دوازده تنها بیا.»
هانا به پیام خیره شد.
و زیر آن فقط یک اسم بود:
K-17
ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #قراردادی_که_واقعی_شد #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
- ۲۷۳
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط