{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فتنه‌ی چشمِ تو چندان ره بیداد گرفت

فتنه‌ی چشمِ تو چندان ره بیداد گرفت
که شکیب دلِ من دامن فریاد گرفت

آن که آیینه‌ی صبح و قدح لاله شکست
خاک شب در دهن سوسن آزاد گرفت

آه از شوخی چشم تو که خونریزِ فلک
دید این شیوه‌ی مردم کُشی و یاد گرفت

منم و شمع دلِ سوخته، یارب مددی
که دگرباره شبْ آشفته شد و باد گرفت

شعرم از ناله‌ی عشّاق غم انگیزتر است
داد از آن زخمه که دیگر ره بیداد گرفت

سایه! ما کشته ی عشقیم، که این شیرین کار
مصلحت را مدد از تیشه‌ی فرهاد گرفت


هوشنگ ابتهاج#
دیدگاه ها (۲)

من از عهد آدم تو را دوست دارماز آغاز عالم تو را دوست دارمچه ...

من تماشای تو می کردم و غافل بودم کز تماشای تو خلقی به تماشای...

بیا ای روشن روشن تر از لبخند شبم را روز کندر زیر سرپوش سیاهی...

پارت ۶

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط