فتنهی چشم تو چندان ره بیداد گرفت
فتنهی چشمِ تو چندان ره بیداد گرفت
که شکیب دلِ من دامن فریاد گرفت
آن که آیینهی صبح و قدح لاله شکست
خاک شب در دهن سوسن آزاد گرفت
آه از شوخی چشم تو که خونریزِ فلک
دید این شیوهی مردم کُشی و یاد گرفت
منم و شمع دلِ سوخته، یارب مددی
که دگرباره شبْ آشفته شد و باد گرفت
شعرم از نالهی عشّاق غم انگیزتر است
داد از آن زخمه که دیگر ره بیداد گرفت
سایه! ما کشته ی عشقیم، که این شیرین کار
مصلحت را مدد از تیشهی فرهاد گرفت
هوشنگ ابتهاج#
که شکیب دلِ من دامن فریاد گرفت
آن که آیینهی صبح و قدح لاله شکست
خاک شب در دهن سوسن آزاد گرفت
آه از شوخی چشم تو که خونریزِ فلک
دید این شیوهی مردم کُشی و یاد گرفت
منم و شمع دلِ سوخته، یارب مددی
که دگرباره شبْ آشفته شد و باد گرفت
شعرم از نالهی عشّاق غم انگیزتر است
داد از آن زخمه که دیگر ره بیداد گرفت
سایه! ما کشته ی عشقیم، که این شیرین کار
مصلحت را مدد از تیشهی فرهاد گرفت
هوشنگ ابتهاج#
- ۱.۲k
- ۲۲ دی ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط