{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

π~π

ادامه سناریو
لحظه‌ای سکوت. صدای باران پنجره‌ها را می‌شوید. بعد، دازای ناگهان فاصله را برمی‌دارد. می‌بوسدش. بوسه‌ای عمیق، خشن، با طعم خون و دود. دستش لای موهای خیس چویا گره می‌خورد و سرش را به عقب می‌کشد. چویا ناله‌ای سرکوب شده از گلو آزاد می‌کند، دستانش مشت می‌شوند دور پارچه‌ی کت دازای، نه برای هل دادن، که برای نگه داشتن خودش؛ انگار که غرق می‌شود.
وقتی از هم جدا می‌شوند، هر دو نفس‌زنان.. پیشانی‌هایشان به هم تکیه دارد.. دازای با همان لبخند تهی زمزمه می‌کند: میدونی چویا... هر بار برمی‌گردی پیشم، یه تیکه از خودت رو جا می‌ذاری بیرون. یه روز برمی‌گردی و دیگه چیزی از 'چویا' باقی نمونده. فقط چویای من.
چویا پوزخند تلخی می‌زند. تو از همون روز اول که منو توی یه سلول طلایی انداختی، اینو می‌خواستی.
سلول؟ عاح چویا. دازای انگشت اشاره‌اش را روی گلوی چویا می‌کشد، جایی که نبضش دیوانه‌وار می‌زند. *این قفسیه که خودت کلیدش رو داری. ولی هیچوقت ازش استفاده نمی‌کنی. و این.. زیباترین شکلِ نابودی‌ایه که می‌شناسم. عشق تو، اسارت منه. عشق من، نابودی تو.(چیو: منظور سلول قلب دازایه)
چویا چشمانش را می‌بندد، نفسی عمیق می‌کشد، و بعد دست دازای را از گلویش برمی‌دارد و لای انگشتان خودش می‌گیرد. پس باهم بسوزیم.
دازای برای اولین بار در آن شب، لبخندی واقعی می‌زند، لبخندی که از تاریکیِ چشم‌هایش بالا نمی‌آید. قول میدی؟
چویا نگاهش می‌کند، مستقیم و بی‌پروا. قسم می‌خورم.
بیرون، طوفان شدت می‌گیرد و چراغ‌های شهر، یکی یکی، در تاریکی فرو می‌روند.

︶꒷꒦︶︶꒷꒦︶ ๋࣭ ⭑︶꒷꒦︶︶꒷꒦︶︶꒷꒦︶︶꒷꒦︶ ๋࣭ ⭑︶꒷꒦︶︶꒷꒦︶

تامام تامام🤓
دیدگاه ها (۰)

π~π

π~π

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط