{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تکپارتی

تکپارتی

اول از هم لطف کنید گزارش ندید
میتونید به حای اسم مهسا اسم خودتون رو جایگزین کنیدمن:عزیزم چرا انقدر سخت میگیری چیز خاصی نشده کهههه

هوپ:چیی چیز خاصی نشده واییی هارین
چطوری میتونی بگی چیزی نشده اون مرتیکه حروم*زاده میخواست بهت تجاوز کنه
راوی:
توی خونه صدا بلند نبود اما عصبانیت هوسوک جوری بود که الان میتونست یه درخت رو خورد کنه

خب قضیه اینه که من خط قرمز هوپ رو رد کردم و توی مهمونی سال نو اصلا بهش توجه نداشتم اون هم عصابش بهم خورد اونم چه جوووووووووووررررررررررر


هوپ رفت سمت آشپز خونه و یه لیوان آب گرفت دستش کلا معلوم بود چقدر داره از عصبانیت لیوان رو فشار میده

من یکم بلند :هوپ انقدر گیر نده تو چت شده...ها..چرا انقدر نسبت به این موضوع حساس و غیرتی شدی گذشت رفت دیگه م...
داشتم حرف میزدم که یهو با صدای شکسته شدن گوشامو گرفتم سرم رو که بلند کردم فهمیدم همون لیوان دستش به خاطر فشار زیاد شکست و با عصبانیت و قدم های محکم رفتم سمتش سریع دستش رو محکم گرفتم و بهش گفتم

من با داد عصبانی: معلوم هست چیکار میکنی(از اینجا به بعد با بغض تو چشمام اشک جمع شده بود کلا واضح بود)چرا اینجوری میکنی داره کلی خون میره ازش واییییی زود باش بلند شو باید بریم بیمارستان


اون یکی دستش رو گرفتم میخواستم بلندش کنم که بجاش دست خودمو گرفت که باعث شد سر جام دو زانو بشینم

من:چیکار میکنی زود باش بلند شو

هوپ با بی‌حالی و خمار نگاه کرد و گفت:ولی..تو که میتونی...پانسمانش کنی...هوم؟(شیطون نگاه کرد)

یه لحظه تعجب کردم چطوری انقدر سریع تغییر مود داد ... خلاصه اینکه بهش کمک کردم بلند شه و بردمش روی کاناپه نشست خودم رفتم جعبه کمک های اولیه رو آوردم و شروع کردم به پانسمان کردن اول با پد خون های دور دستش رو پاک کردم و بعد زخمش رو پماد زدم و دورش بلند پیچیدم کنار آرنج دستش هم یه خراش کوچیک برداشته بود که با پماد و یه چسب طرح دار مدل سنجاب پوشوندمش ...ولی این وسط یه چیزی مشکل داشت اینکه من متوجه نگاه های سنگین هوپ از اول تا آخر شده بودم گهگاهی هم زیر چشمی بهش نگاهی مینداختم که انگار غرق صورتم بود صبرم لبریز شد و بدون اینکه بهش نگاه کنم بهش اروم گفتم:یاااا انقدر بهم نگام نکن معذبم میکنی

نیشخندی زد و سرش رو پایین انداخت و دوباره نگاه کرد
من:خب..کار دستت تموم شد

بعدش از جام بلند شدم رفتم کنار کاناپه اونور هوپ نشستم که چشماش چهار تا شد
من:اوم چیه چرا اینجوری نگاه میکنی
هوپ:حالا دیگه کنارمم نمیشینی(با دلخوری)
اومد روی مبل دو نفره ای که من روش نشسته بودم نشست کنارم و کمرش رو خوب صاف کرد و کلا به طرفم شد تو چشم هام زل زد و گفت:زود باش
من:آ..چی ..چی میگی.. چیکار کنم
هوپ:بدون اینکه ازم شفاهی معذرت خواهی کنی عملی این کارو انجام بده
من زیر لب:وای نه این باز فاز عاشقا رو برداش
هوپ:خانم خانوما چیزی گفتن🤨
من:آ چی نه بابا من چیزی نگفتم آخه
از جام بلند شدم و رو به روش وایسادم اون هم منتطر بود رفتم بغلش کردم اما خیلی آروم و بی حس و حال
ازش جدا که شدم به چهره اش نگاه کردم
انگاری خیلی راضی نبود
هوپ:هوففف فقط همین کارو میتونی انجام بدی هوممم؟☹️😖
پس یه جرقه ای به سرم زد
سریع چونشو گرفتم و یه بوسه زدم و فرار کردم اتاق در رو هم قفل کردم
هوپ که انگار وجودش پروانه بارون شده بود سریع و با ذوق اومد دم در
هوپ با ذوق:هیییی من دقیقا منظورم همین بود چرا خجالت کشیدی ها بیا بیرون زود باشششش😍😃😆
من:نهههه نمیاااااااممممممم

ویو هوپ:یهو فهمیدم ما یه کلید زاپاس از این اتاق داریم زود رفتم و کلید رو آوردم و در رو باز کردم دیدم هارین وسطِ تخت باهاش رو جمع کرده و تو خودش جمع شد
من:یادم اومد هوپ کلید داشت وقتی اومد تو با خنده آروم آروم اومد سمتم منم هی میرفتم عقب که آخر با تاج تخت برخورد کردم و اون هم رسید
من:آ هوپ لطفا من یه غلطی کردم ت...
هوپ:چی غلط ولی تو خواسته ی منو بر آورده کردی بیب
هوپ اومد قشنگ جوری که دوتا پاهاش دو طرفم بود نشست و بهم گفت:عشقم الان ازت یه بوسه طولانی میخوام اوکی؟
و بعد اومد جلو و بوسه رو آغاز کرد

بعد یه دقیقه کرمم گرفت ازش جدا شدم که ازیتش کنم چون میدونستم اون الان یه بوسه طولانی میخواد چون تو همچین شرایط هایی یه همچین چیزی بود میدونستم دلش تنگ میشه آخه چند باری هم خودش خیلی رک بهم گفته بود

بعد از اینکه ازش جدا شدم بهم نگاه کرد و گفت هوپ:یااااا باید اینجوری منو ببوسی و بعد دستم رو گرفت و من رو سمت خودش کشید دوباره شروع کرد بوسیدن

از کارش شدیدا تعجب کردم دید همراهی نمیکنم کاری که بعضی موقع ها میکرد رو کرد لبم رو گاز گرفت و مجبور شدم همراهی کنم

و بله دیگه اینم شوهر ماست چه کنیم

☆پایان☆
دیدگاه ها (۰)

اپدیت اینستاگرام تهیونگ🐻 : از اولین مرحله شروع می‌کنم

بقیه تصاویر

اکانت Rolling Stone در یوتیوب هدرش رو به عکس بی‌تی‌‌اس تغییر...

تهیونگ گفته اگه فرصت پیدا کنه میخواد بازیگری رو امتحان کنهعر...

#بهترین_حس #پارت_7 از زبون چویا: از بابام متنفرم...باید قبول...

Wedding night

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط