{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شوهرش چند ماه بود که در بیمارستان بسترى بود.

شوهرش چند ماه بود که در بیمارستان بسترى بود.
بیشتر وقت‌ها در کما بود و گاهى چشمانش را باز مى‌کرد و کمى هوشیار مى‌شد.
امّا در تمام این مدّت، همسرش هر روز در کنار بسترش بود.
یک روز که او دوباره هوشیاریش را به دست آورد ازش خواست که نزدیک‌تر بیاید.
صندلیش را به تخت چسباند و گوشش را نزدیک دهان شوهرش برد تا صداى او را بشنود.
شوهرش که صدایش بسیار ضعیف بود در حالى که اشک در چشمانش حلقه زده بود به آهستگى گفت:
«تو در تمام لحظات بد زندگى در کنارم بوده‌اى. وقتى که از کارم اخراج شدم تو کنار من نشسته بودى. وقتى که کسب و کارم را از دست دادم تو در کنارم بودى. وقتى خانه‌مان را از دست دادیم، باز هم تو پیشم بودى. الان هم که سلامتیم به خطر افتاده باز تو همیشه در کنارم هستى. و مى‌دونى چى می‌خوام بگم؟»
همسرش در حالى که لبخندى بر لب داشت گفت: «چى مى‌خواى بگى عزیزم؟»
شوهرش گفت: «فکر مى‌کنم وجود تو براى من بدشانسى میاره! پاشو برو گمشو تا نمردم»
دیدگاه ها (۷)

شعری زیبا از زنده یاد《حمید مصدق》باز هم من زنده ام،آه اي خدا ...

زن بیرون میوه فروشی زل زده بودبه مردمیکه میوه میخریدنشاگرد م...

زن و شوهر بیش از ۶۰سال با یکدیگر زندگی مشترک داشتند. آنها در...

منم آدمم.....منم دلم می خواد پست غمگین بزارم...ولی نمیدونم چ...

𝐒𝐇𝐀𝐃𝐌𝐄𝐇𝐑 𝐀𝐆𝐇𝐈𝐋𝐈 🎻بــه نـبــودنـت...از کـنـار کـه نـگـاه مـیـ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط