شرلوکSherlock
شرلوک*Sherlock
part 14 (2)🌀✒️
چند هفته بعد. لندن هنوز داشت نفسهایِ گرمِ تابستان رو حس میکرد، ولی یه سایهیِ سرد، رویِ شهر افتاده بود. پروندهیِ «رئیس» بسته شده بود، ولی نه به اون شکلی که شرلوک میخواست. زاغ سیاه دستگیر شده بود، ولی مردِ پشتِ پرده، هنوز ناپدید بود.
جان، بهتر شده بود. اون خراشِ رویِ پهلوش، کاملاً خوب شده بود، ولی اون زخمِ عمیقترِ روانی، هنوز جاش رو نگه داشته بود. سعی میکرد خودش رو مشغول نگه داره، ولی شبها، کابوسِ اون انبار و اون لحظاتِ ضعف، دوباره به سراغش میومد. شرلوک هم، هرچند سعی میکرد نشون نده، ولی این وضعیتِ جان، آرومش نمیذاشت.
یه روزِ عادیِ صبحگاهی تویِ آپارتمانِ ۲۲۱ب بیکر استریت. جان داشت روزنامهها رو ورق میزد، شرلوک داشت با ویولونش ور میرفت. سکوتِ سنگینی بینشون بود.
ناگهان، درِ آپارتمان به شدت باز شد. مایکر افت. با یه الملفِ ضخیم تویِ دستش و چهرهای که معلوم بود یه خبرِ مهم داره.
«شرلوک، جان. باید این رو ببینید.» صداش سریع و پر از اضطراب بود.
شرلوک ویولونش رو زمین گذاشت. «مایکر افت؟ این وقتِ صبح؟ چه اتفاقی افتاده؟»
مایکر افت الملف رو رویِ میز انداخت. «یه سری پیامِ رمزی. از یه منبعِ ناشناس. مربوط به یه پروژهیِ تحقیقاتیِ مخفی. اسمش «پروژهیِ شبنم» بود. مربوط به… یه سری سلاحهایِ بیولوژیکیِ آزمایشی.»
جان الملف رو برداشت. «سلاحِ بیولوژیکی؟ یعنی چی؟»
مایکر افت نفسِ عمیقی کشید. «نکتهیِ عجیب اینه که تمامِ این پیامها، با یه کدِ قدیمیِ نظامیِ بریتانیا، رمزنگاری شدن. کدی که فقط چند نفر از مقاماتِ ارشدِ سابق، ازش خبر داشتن. یکی از اون افراد… دکتر الکساندر گوردون بود.»
شرلوک ابروهاش رو بالا انداخت. «گوردون؟ همون دانشمندِ اخراجی که چند سال پیش ناپدید شد؟»
«دقیقاً.» مایکر افت تأیید کرد. «و بدتر از اون… اون پیامها به یه سری انتقالِ مخفیِ مواد در چند هفتهیِ آینده اشاره میکنن. انتقالهایی که… درست با زمانِ حساسیتهایِ فصلیِ گردهافشانیِ گیاهانِ خاص همزمان شده.»
جان الملف رو بست. «منظورت اینه که… این سلاحها… قراره تویِ هوا پخش بشن؟»
مایکر افت سرش رو تکون داد. «این احتمال وجود داره. و اگه این اتفاق بیفته… فاجعهیِ بزرگی رخ میده.»
شرلوک بلند شد و شروع به قدم زدن کرد. «پروژهیِ شبنم… سلاحِ بیولوژیکی… گوردونِ ناپدید شده… اینها به هم ربط دارن. ولی چه جوری؟»
جان الملف رو دوباره باز کرد. «اینجا یه سری اسمِ دیگه هم هست. اسمِ شرکتهایِ داروسازی، محققین… انگار که یه شبکهیِ گستردهاس.»
مایکر افت ادامه داد: «بله، و اطلاعاتِ ما نشون میده که گوردون، در گذشته، با افرادی در این شبکه همکاری داشته. ولی بعد از اخراجش، ارتباطش قطع شده. انگار که… یه جورایی ازشون فرار کرده بود. ولی حالا… چرا باید دوباره پیداش بشه؟ و چرا این اطلاعات رو به ما فرستاده؟»
شرلوک ایستاد. «شاید… اون نمیخواد این اتفاق بیفته. شاید داره سعی میکنه بهمون هشدار بده. شاید… ما تنها کسانی هستیم که میتونیم جلوش رو بگیریم.»
جان الملف رو بست و به شرلوک نگاه کرد. «پس… دوباره یه پروندهیِ جدید؟»
شرلوک لبخندِ کمرنگی زد. «به نظر میرسه همینطوره، دکتر واتسون. ولی این بار… این پرونده، شخصیتره. ما باید بفهمیم که «پروژهیِ شبنم» چیه، گوردون کجاست، و چه کسی قراره این فاجعه رو رقم بزنه.»
مایکر افت ادامه داد: «من تمامِ اطلاعاتی که دارم رو براتون فرستادم. باید خیلی سریع عمل کنیم. زمان زیادی نداریم.»
شرلوک پرونده رو برداشت. «باشه مایکر افت. تو رویِ بخشِ دولتی و امنیتی تمرکز کن. ما هم رویِ ابعادِ تحقیقاتی و انسانیِ پرونده کار میکنیم.»
جان الملف رو به شرلوک داد. «پس… کارِ جدید؟»
شرلوک نگاهی به جان انداخت. تویِ چشمهاش، هنوز ردّی از اون ترس بود، ولی این بار، یه چیزِ دیگه هم دیده میشد: **کنجکاوی، و یه جرقه از اون ارادهیِ سابق.**
«آره، جان. یه کارِ جدید. ولی این بار… با هم.»
ادامه دارد...
پایان پارت ۱۴(بخش دوم)...
پیامی از طرف نویسنده:«بچه ها اگر دیدید نمیفهمید مشکلی ندارم مشکل از منه . ممکنه من به جاهایی جا به جا نوشته باشم پس گیج نشید😉»
part 14 (2)🌀✒️
چند هفته بعد. لندن هنوز داشت نفسهایِ گرمِ تابستان رو حس میکرد، ولی یه سایهیِ سرد، رویِ شهر افتاده بود. پروندهیِ «رئیس» بسته شده بود، ولی نه به اون شکلی که شرلوک میخواست. زاغ سیاه دستگیر شده بود، ولی مردِ پشتِ پرده، هنوز ناپدید بود.
جان، بهتر شده بود. اون خراشِ رویِ پهلوش، کاملاً خوب شده بود، ولی اون زخمِ عمیقترِ روانی، هنوز جاش رو نگه داشته بود. سعی میکرد خودش رو مشغول نگه داره، ولی شبها، کابوسِ اون انبار و اون لحظاتِ ضعف، دوباره به سراغش میومد. شرلوک هم، هرچند سعی میکرد نشون نده، ولی این وضعیتِ جان، آرومش نمیذاشت.
یه روزِ عادیِ صبحگاهی تویِ آپارتمانِ ۲۲۱ب بیکر استریت. جان داشت روزنامهها رو ورق میزد، شرلوک داشت با ویولونش ور میرفت. سکوتِ سنگینی بینشون بود.
ناگهان، درِ آپارتمان به شدت باز شد. مایکر افت. با یه الملفِ ضخیم تویِ دستش و چهرهای که معلوم بود یه خبرِ مهم داره.
«شرلوک، جان. باید این رو ببینید.» صداش سریع و پر از اضطراب بود.
شرلوک ویولونش رو زمین گذاشت. «مایکر افت؟ این وقتِ صبح؟ چه اتفاقی افتاده؟»
مایکر افت الملف رو رویِ میز انداخت. «یه سری پیامِ رمزی. از یه منبعِ ناشناس. مربوط به یه پروژهیِ تحقیقاتیِ مخفی. اسمش «پروژهیِ شبنم» بود. مربوط به… یه سری سلاحهایِ بیولوژیکیِ آزمایشی.»
جان الملف رو برداشت. «سلاحِ بیولوژیکی؟ یعنی چی؟»
مایکر افت نفسِ عمیقی کشید. «نکتهیِ عجیب اینه که تمامِ این پیامها، با یه کدِ قدیمیِ نظامیِ بریتانیا، رمزنگاری شدن. کدی که فقط چند نفر از مقاماتِ ارشدِ سابق، ازش خبر داشتن. یکی از اون افراد… دکتر الکساندر گوردون بود.»
شرلوک ابروهاش رو بالا انداخت. «گوردون؟ همون دانشمندِ اخراجی که چند سال پیش ناپدید شد؟»
«دقیقاً.» مایکر افت تأیید کرد. «و بدتر از اون… اون پیامها به یه سری انتقالِ مخفیِ مواد در چند هفتهیِ آینده اشاره میکنن. انتقالهایی که… درست با زمانِ حساسیتهایِ فصلیِ گردهافشانیِ گیاهانِ خاص همزمان شده.»
جان الملف رو بست. «منظورت اینه که… این سلاحها… قراره تویِ هوا پخش بشن؟»
مایکر افت سرش رو تکون داد. «این احتمال وجود داره. و اگه این اتفاق بیفته… فاجعهیِ بزرگی رخ میده.»
شرلوک بلند شد و شروع به قدم زدن کرد. «پروژهیِ شبنم… سلاحِ بیولوژیکی… گوردونِ ناپدید شده… اینها به هم ربط دارن. ولی چه جوری؟»
جان الملف رو دوباره باز کرد. «اینجا یه سری اسمِ دیگه هم هست. اسمِ شرکتهایِ داروسازی، محققین… انگار که یه شبکهیِ گستردهاس.»
مایکر افت ادامه داد: «بله، و اطلاعاتِ ما نشون میده که گوردون، در گذشته، با افرادی در این شبکه همکاری داشته. ولی بعد از اخراجش، ارتباطش قطع شده. انگار که… یه جورایی ازشون فرار کرده بود. ولی حالا… چرا باید دوباره پیداش بشه؟ و چرا این اطلاعات رو به ما فرستاده؟»
شرلوک ایستاد. «شاید… اون نمیخواد این اتفاق بیفته. شاید داره سعی میکنه بهمون هشدار بده. شاید… ما تنها کسانی هستیم که میتونیم جلوش رو بگیریم.»
جان الملف رو بست و به شرلوک نگاه کرد. «پس… دوباره یه پروندهیِ جدید؟»
شرلوک لبخندِ کمرنگی زد. «به نظر میرسه همینطوره، دکتر واتسون. ولی این بار… این پرونده، شخصیتره. ما باید بفهمیم که «پروژهیِ شبنم» چیه، گوردون کجاست، و چه کسی قراره این فاجعه رو رقم بزنه.»
مایکر افت ادامه داد: «من تمامِ اطلاعاتی که دارم رو براتون فرستادم. باید خیلی سریع عمل کنیم. زمان زیادی نداریم.»
شرلوک پرونده رو برداشت. «باشه مایکر افت. تو رویِ بخشِ دولتی و امنیتی تمرکز کن. ما هم رویِ ابعادِ تحقیقاتی و انسانیِ پرونده کار میکنیم.»
جان الملف رو به شرلوک داد. «پس… کارِ جدید؟»
شرلوک نگاهی به جان انداخت. تویِ چشمهاش، هنوز ردّی از اون ترس بود، ولی این بار، یه چیزِ دیگه هم دیده میشد: **کنجکاوی، و یه جرقه از اون ارادهیِ سابق.**
«آره، جان. یه کارِ جدید. ولی این بار… با هم.»
ادامه دارد...
پایان پارت ۱۴(بخش دوم)...
پیامی از طرف نویسنده:«بچه ها اگر دیدید نمیفهمید مشکلی ندارم مشکل از منه . ممکنه من به جاهایی جا به جا نوشته باشم پس گیج نشید😉»
- ۱.۸k
- ۲۰ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط