شاهزاده قصر سیاه پارت۲
شاهزاده قصر سیاه پارت۲
**[مکان: بالای برج متروکهی قصر سیاه - نیمهشب]**
*(فضا تاریک است و تنها نور رنگپریدهی ماه از میان دیوارهای خرابهی برج به داخل میتابد. صدای زوزهی باد به گوش میرسد.)*
*(دکو با قدمهایی بیصدا و قلبی پر از اضطراب، از آخرین پلههای مارپیچ بالا میآید. او شنل تاریکش را دور خود پیچیده است. وقتی به محوطه باز برج میرسد، متوقف میشود.)*
*(باکوگو که پشت به پلهها در انتظار ایستاده، با شنیدن صدای قدمها، به سرعت و با حالتی تهاجمی میچرخد. او دستش را برای یک حمله جادویی بالا میآورد تا وارث خبیث قصر را درجا نابود کند.)*
*(نگاه دو پسر در نور ماه به هم گره میخورد. زمان انگار متوقف میشود.)*
*(باکوگو خشکش میزند. چشمان سرخش از شدت تعجب گرد میشود. او بهجای یک هیولای ترسناک و بیرحم، پسری را میبیند با پوست روشن، چهرهای ظریف و چشمان درشت زمردین که زیبایی مسحورکنندهای دارد. جادوی درخشان در دستان باکوگو بیاختیار و آرامآرام خاموش میشود.)*
*(دکو نیز متقابلاً با دیدن باکوگو چشمانش گرد میشود. موهای طلایی باکوگو در دل آن تاریکی مطلقِ قصر، درست مانند خورشید میدرخشد. چهرهی جذاب، خشن و وحشیانهی پسر غریبه باعث میشود نفس دکو در سینه حبس شود. او در تمام عمرش کسی به این زیبایی ندیده است.)*
*(هر دو در سکوتی سنگین، مبهوت و طلسمشده به هم خیره ماندهاند.)*
**باکوگو:** *(با لکنت و صدایی که سعی میکند غافلگیریاش را پنهان کند، دستش را به آرامی پایین میآورد)* تو... تو همون شاهزادهی قصر سیاهی؟
**دکو:** *(با چشمانی که هنوز از حیرت میدرخشد، قدمی کوچک به عقب برمیدارد و با صدایی نرم و لرزان جواب میدهد)* بـ... بله... من ایزوکوم... و تو... همونی هستی که اون نامه رو با پرندهی سفید فرستاد؟
**باکوگو:** *(اخم کمرنگی میکند تا به خودش مسلط شود، اما هنوز نمیتواند نگاهش را از چشمان سبز دکو بگیرد)* آره... کاتسوکی باکوگو هستم. قرار بود امشب یه هیولا رو بکشم... اما تو...
*(باکوگو حرفش را میخورد و چند قدم به دکو نزدیکتر میشود. دکو از ترس و هیجان سر جایش میخکوب شده است.)*
**باکوگو:** *(با صدایی بمتر)* تو اصلا شبیه افسانههایی که ازت میگفتن نیستی.
**[مکان: بالای برج متروکهی قصر سیاه - نیمهشب]**
*(فضا تاریک است و تنها نور رنگپریدهی ماه از میان دیوارهای خرابهی برج به داخل میتابد. صدای زوزهی باد به گوش میرسد.)*
*(دکو با قدمهایی بیصدا و قلبی پر از اضطراب، از آخرین پلههای مارپیچ بالا میآید. او شنل تاریکش را دور خود پیچیده است. وقتی به محوطه باز برج میرسد، متوقف میشود.)*
*(باکوگو که پشت به پلهها در انتظار ایستاده، با شنیدن صدای قدمها، به سرعت و با حالتی تهاجمی میچرخد. او دستش را برای یک حمله جادویی بالا میآورد تا وارث خبیث قصر را درجا نابود کند.)*
*(نگاه دو پسر در نور ماه به هم گره میخورد. زمان انگار متوقف میشود.)*
*(باکوگو خشکش میزند. چشمان سرخش از شدت تعجب گرد میشود. او بهجای یک هیولای ترسناک و بیرحم، پسری را میبیند با پوست روشن، چهرهای ظریف و چشمان درشت زمردین که زیبایی مسحورکنندهای دارد. جادوی درخشان در دستان باکوگو بیاختیار و آرامآرام خاموش میشود.)*
*(دکو نیز متقابلاً با دیدن باکوگو چشمانش گرد میشود. موهای طلایی باکوگو در دل آن تاریکی مطلقِ قصر، درست مانند خورشید میدرخشد. چهرهی جذاب، خشن و وحشیانهی پسر غریبه باعث میشود نفس دکو در سینه حبس شود. او در تمام عمرش کسی به این زیبایی ندیده است.)*
*(هر دو در سکوتی سنگین، مبهوت و طلسمشده به هم خیره ماندهاند.)*
**باکوگو:** *(با لکنت و صدایی که سعی میکند غافلگیریاش را پنهان کند، دستش را به آرامی پایین میآورد)* تو... تو همون شاهزادهی قصر سیاهی؟
**دکو:** *(با چشمانی که هنوز از حیرت میدرخشد، قدمی کوچک به عقب برمیدارد و با صدایی نرم و لرزان جواب میدهد)* بـ... بله... من ایزوکوم... و تو... همونی هستی که اون نامه رو با پرندهی سفید فرستاد؟
**باکوگو:** *(اخم کمرنگی میکند تا به خودش مسلط شود، اما هنوز نمیتواند نگاهش را از چشمان سبز دکو بگیرد)* آره... کاتسوکی باکوگو هستم. قرار بود امشب یه هیولا رو بکشم... اما تو...
*(باکوگو حرفش را میخورد و چند قدم به دکو نزدیکتر میشود. دکو از ترس و هیجان سر جایش میخکوب شده است.)*
**باکوگو:** *(با صدایی بمتر)* تو اصلا شبیه افسانههایی که ازت میگفتن نیستی.
- ۹۳۴
- ۲۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط