{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یک مینی بوس طلبه برای تبلیغ هرکدام با یک ساک پر از اعلام

یک مینی بوس طلبه برای تبلیغ. هرکدام با یک ساک پر از اعلامیه و عکس امام، پخش شدیم توی روستاها. قرار بود ده شب سخنرانی کنیم؛ از اول محرم تاشب عاشورا. هر شب از شریف امامی، شب عاشورا باید از شاه می گفتیم. توی همه ی روستا ها هماهنگ عمل می کردیم. مصطفی ده بالا بود. خبر ها اول به او می رسید. پیغام داده بود « باید از مردم امضا بگیریم. یه طومار درست کنیم؛ بفرستیم قم برای حمایت از امام. » شب ها بعد از سخنرانی امضاها را جمع می کردیم. شب پنجم ساواک خبر دار شد. مجبور شدیم فرار کنیم.
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 16
هدیه به روح شهدا و امام شهیدان،
خصوصا شهید والامقام مصطفی ردانی پور صلوات
دیدگاه ها (۳)

خیلی وقت بود ندیده بودمش. کارهایم را ول کرده بودم، آمده بودم...

با غیظ نگاهش کردم و گفتم :" اخوی ! به کارت برس "گفت :" مگه غ...

هــــــ↯ــــهﻓَﻘــــَـﻂْ ﯾــِــﻪ ﻟَﺤْـــــﻈﻪ ﺑِـــــﻪ ﺍ...

من کدوم عددم بنظرشما؟1■ عاشق2■ ﺑﺎﻫﻮﺵ3■ ﮔﻮﺷﺖ ﺗﻠﺦ4■ ﻻﯾـــﺖ5■ ...

#دو_پارتی#جیهوپ(محبوب دانشگاه پارت ۲)آخرجیهوپ بلند شد و حلقه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط