{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خدا را چه دیدی

خدا را چه دیدی
شاید شد
شاید یک شب رفتی پشت پنجره ، موهایت را ریختی وسط کوچه ی خیال!
شاید زیر لب ترانه ای را که روز اولین قرارمان گوش کردیم زمزمه کردی؛
شاید پشت میز کارم نشستم و در دریایی از کتاب و شعر غرق شدم و با فریاد گفتم:
خانومم!
این هوش و حواسم را ندیدی کجا گذاشته ام؟!
چه خبر است اینجا؟
چرا انقدر شلوغ است؟
آرام از بین شعر های نیمه تمام چرخ زدی و آمدی روبرویم،
دست هایت را زدی دو طرف صورتت،
چشمهایت را بستی و با انگشت
لبهایت را نشان دادی و
گفتی اینجاست
برش دار!
شاید شد...
شاید قرار است من اولین مردی باشم که شاید هایم باید شد!
دیدگاه ها (۲)

بمیــــری روزگار...داغ نـــدیدی که بدانی... ســــوختن ، درد ...

عشقــــممردانگیــــت را بر تـن و روحـــم حـک کـنایـنجـــا در...

امشب از دلبرکم بوسه ی لب می خواهمگرمی عشق ز یک کوره ی تب می...

بنام آنکه دلم را ، به نام عشق تو کردکلام هر شب من را ... کلا...

*زیر نور خاموش سئول.. فصل دوم... کتابخانه‌ی مدرسه همیشه خلوت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط