می روم از دل سنگت نفسی تازه کنی
می روم از دل سنگت، نفسی تازه کنی
تا جهـــان را ، به بلـــندای خود اندازه کنی
حرفی ازعاطفه و عشق ، نگویی دیگر
شاید از ســـــنگِِدلی ، نام، پـــــرآوازه کنی
از در بســـتــه و دیــــوار بــلــــند دوری
آنچه درذهن، به هم بافته ای، سازه کنی
هرکسی از دل وازعشق، سخن می گوید
نشنوی،گوش خودت را در و دروازه کنی
سرنوشتی که خودت خواسته بودی را باز
بنویسی و بیــــارایی و شـــــیرازه کنی
می روم دور بمانم ، که تو شاید کمــــــــتر
خسته از دیدن من باشی و خمـــیازه کنی
نفسم با تو نشد تازه تر، اما به درک
می روم از دل سنگت، نفسی تازه کنی..
تا جهـــان را ، به بلـــندای خود اندازه کنی
حرفی ازعاطفه و عشق ، نگویی دیگر
شاید از ســـــنگِِدلی ، نام، پـــــرآوازه کنی
از در بســـتــه و دیــــوار بــلــــند دوری
آنچه درذهن، به هم بافته ای، سازه کنی
هرکسی از دل وازعشق، سخن می گوید
نشنوی،گوش خودت را در و دروازه کنی
سرنوشتی که خودت خواسته بودی را باز
بنویسی و بیــــارایی و شـــــیرازه کنی
می روم دور بمانم ، که تو شاید کمــــــــتر
خسته از دیدن من باشی و خمـــیازه کنی
نفسم با تو نشد تازه تر، اما به درک
می روم از دل سنگت، نفسی تازه کنی..
- ۱.۱k
- ۰۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط