{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در جواب فروزان سرم رو تکون دادم و بعد از برداشتن کیفم از

در جواب فروزان سرم رو تکون دادم و بعد از برداشتن کیفم از ماشین پیاده شدم .به سمت در باز حیاط رفتیم .عموی سهراب که داشت با یه نفر دیگه حرف می زد برام سر تکون داد .وارد حیاط شدیم .به نسبت ظهر و مراسم خاک سپاری که اینجا قیامت بود، سر و صدایی نمی اومد. دوباره گلوم از شدت بغض کیپ شد .نگاهم به تاک انگور بسته شده ی بالای سرم که کل حیاط رو پوشونده بود افتاد .یاد پارسال افتادم که سهراب چهارپایه گذاشته بود و انگور می چید و هر چند دقیقه هم دونه هاشو به طرف منو سحر پرت می کرد و صدای جیغمونو در میاورد .و اشرف خانم(مادر سهراب )هم به ما تشر می زد و قربون صدقه ی سهراب می رفت که: -باز خوبه خودت انگور دوست داری میای واسه ما هم می چینی !وگرنه از دامادمون که آبی گرم نمیشه. … و صدای غر زدن سحر بلند می شد -به چی نگاه می کنی مادر !به تاک انگور؟ نگاهمو به ورودی خونه دوختم .اشرف خانم با چشم های خیس نگاهم می کرد: -از دیروز هر طرف چشم می چرخونم سهرابمو می بینم. فشرده شدن پشت رونم رو توی مشت کوچیک امین حس کردم .بچه م هم انگار می ترسید ! اشرف خانم دست هاشو برام باز کرد .به سمتش رفتم و خودم رو تو آغوشش جا دادم .از دیروز ظهر که سهراب از بینمون رفته بود کارش گریه بود .حتی دیشب توی خواب هم گریه می کرد. انگار آب رفته بود .حق هم داشت .سهراب شاید برای من گاهی اوقات تلخ می شد و تندی می کرد و ازش خاطرات بد هم داشتم .اما همیشه برای مادرش احترام قائل بود و هیچ وقت ندیدم صداشو بلند کنه. به همراه اشرف خانم وارد خونه شدم و این، بخش عظیمی از استرسم رو کم کرد .زن عموی سهراب که خیلی هم پیر بود با لهجه ی سبزواری خودش نوحه سرایی می کرد و با این که دقیق متوجه نمی شدم چی میگه اما اونقدر دل خودم گرفته بود که بی اراده گریه کنم .بعد از شام، حدودا ساعت نه شب بود که دایی قاسم به گوشیم زنگ زد (البته گوشی قدیمی خودش که به جای گوشی شکسته ام دستم بود )و گفت که خانواده ام رسیدن و الان می خوان بیان اینجا .جالب اینجاست که دایی توی چنین شرایطی منو نصیحت می کرد که چه برخوردی داشته باشم!



https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%be%d9%84-%d9%87%d8%a7%d9%8a-%d8%b4%da%a9%d8%b3%d8%aa%d9%87-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%d9%8a%d8%a7/
دیدگاه ها (۱)

دستی برای زهرا تکان دادم و وارد حیاط شدم .بوی جوجه مرغ اولین...

سعی می کردم تا جای ممکن لنگ نزنم اما خب باز هم به مقدار نشون...

خب بدن !اون همه ثروت رو با سلام و صلوات که رو هم نذاشتن !چطو...

همه به دنبال خانم مدیر وارد کوچه ی تنگ و باریک شدیم .نگاهم ب...

فیک نفرین شده گان عشق و جادو قسمت هشتم

آزادترین تقدیر

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط