رمان به دنبال هم...
رمان به دنبال هم...
پارت ۴
بریم برا شروع
آقای هندرسون درس رو میده مثل همیشه خسته کننده بود زنگ خونه میخوره قیر قابل پیش بینی بود ولی بارون میومد بکی هم
رفته بود خونه... چون انیا یه کوچولو دیر کرده بود و همش داشت وسایلشو جمع میکرد دیر رسید و اتبوس رفته بود چون چتر
هم نداشت تصمیم گرفت که بره زیر درختی وایسه...بعد از چن دقیقه ما هاش خسته شد و نشست رو زمین به درخت تکیه داد و
چشماش رو بست ولی بعضی موقع ها بارون میریخت رو ۱ورتش چون بارون از بعضی برگ های درخت رد میشد حدود ۵ دقیقه گذشت
دیگه حس نکرد که بارون میریزه روش حس کرد کسی جلوش وایساده چشماش رو باز کرد... درسته اون دامیان بود با یه چتر تو
دستش که بالای سر انیا گرفته بود انیا سریع بلند شد و میخواست از اونجا فرار کنه که دامیان دستش رو گرفت
دامیان : کجا؟!
انیا : ولم کننننن ( با داد )
* دامیان انیا رو میکشه و از پشت بغلش میکنه *
دامیان : منو ببخش...
* دامیان شروع به گریه کردن میکنه و سرش رو میزاره رو شونه انیا *
* شونه انیا خیس میشه بخاطر گریه دامیان *
* آنیا سرش رو بر میگردونه و شکه میشه *
انیا : پسر دوم...داری گریه میکنی؟!
دامیان : م..منو ببخش..هق..نمیدونستم..هق..ناراحت..هق..ناراحت..میشی..هق..من فقط..نگرانت بودم..هق..که شاید اون بهت آسیب بزنه..هق..منو م..میبخشی؟..هق...
ذهن دامیان : فعلا قرار نیست بهش بگم که..که عاشقشم
انیا : پسر دوم..گریه نکن! من از دستت ناراحت نیستم! فقط..فقط..یه کوچولو شکه شده بودم...
* انیا ذهن دامیان رو نخوند چون دهنش درگیر بود *
* دامیان انیا رو رسوند خونه و در راه هیچ حرفی ردو بدل نشد... *
بچه ها ببخشید کم بود فردا ۳ پارت دیگه هم میدم... ولی قراره از ۴ پارت بعد جالب بشه یعنی پارت ۸😈
پارت ۴
بریم برا شروع
آقای هندرسون درس رو میده مثل همیشه خسته کننده بود زنگ خونه میخوره قیر قابل پیش بینی بود ولی بارون میومد بکی هم
رفته بود خونه... چون انیا یه کوچولو دیر کرده بود و همش داشت وسایلشو جمع میکرد دیر رسید و اتبوس رفته بود چون چتر
هم نداشت تصمیم گرفت که بره زیر درختی وایسه...بعد از چن دقیقه ما هاش خسته شد و نشست رو زمین به درخت تکیه داد و
چشماش رو بست ولی بعضی موقع ها بارون میریخت رو ۱ورتش چون بارون از بعضی برگ های درخت رد میشد حدود ۵ دقیقه گذشت
دیگه حس نکرد که بارون میریزه روش حس کرد کسی جلوش وایساده چشماش رو باز کرد... درسته اون دامیان بود با یه چتر تو
دستش که بالای سر انیا گرفته بود انیا سریع بلند شد و میخواست از اونجا فرار کنه که دامیان دستش رو گرفت
دامیان : کجا؟!
انیا : ولم کننننن ( با داد )
* دامیان انیا رو میکشه و از پشت بغلش میکنه *
دامیان : منو ببخش...
* دامیان شروع به گریه کردن میکنه و سرش رو میزاره رو شونه انیا *
* شونه انیا خیس میشه بخاطر گریه دامیان *
* آنیا سرش رو بر میگردونه و شکه میشه *
انیا : پسر دوم...داری گریه میکنی؟!
دامیان : م..منو ببخش..هق..نمیدونستم..هق..ناراحت..هق..ناراحت..میشی..هق..من فقط..نگرانت بودم..هق..که شاید اون بهت آسیب بزنه..هق..منو م..میبخشی؟..هق...
ذهن دامیان : فعلا قرار نیست بهش بگم که..که عاشقشم
انیا : پسر دوم..گریه نکن! من از دستت ناراحت نیستم! فقط..فقط..یه کوچولو شکه شده بودم...
* انیا ذهن دامیان رو نخوند چون دهنش درگیر بود *
* دامیان انیا رو رسوند خونه و در راه هیچ حرفی ردو بدل نشد... *
بچه ها ببخشید کم بود فردا ۳ پارت دیگه هم میدم... ولی قراره از ۴ پارت بعد جالب بشه یعنی پارت ۸😈
- ۷۸
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط