{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}


ایـن ها حَـرف‌هـایِ دِلِ مَـنـه... داسـتانی کِـه مَـن اَز خُـودَم نِوِشـتَم... آرتــی کِـه خُـودَم، بَـرای خُـودَم کِـشـیـدَم... شُـما هَـم، اَگَـر میخـواید، حَـرفِ دِلِتـون رو بِنِـویسیـد...
‌❀

༶•┈┈୨♡୧┈┈•༶

دختر مو قهوه‌ای مشکلی نداشت... زندگی‌ی خاصی هم نداشت. برای او، گوشی و تختش کافی بود. پدرش مذهبی بود و مادرش هم یک زن معمولی. هر دوشون شاغل بودند. دختر مو قهوه‌ای کلاس نهم بود.



دختر مو قهوه‌ای، هر وقت که به مدرسه می‌رفت، دختر های دیگه ای رو میدید. پوست سفید، صورت‌های عروسکی و زیبا، خط چشم، موهای بلند و بی‌نقص، ناخن های رنگارنگ کاشته شده، چشم‌های رنگی... شاید با خودتون بگین: «مدرسه اجازه‌ی این کار ها رو که نمیده!» اما حتی اگر مدرسه به اونا گیر می‌داد، مادر و پدر هاشون با مدرسه درگیر می‌شدند و مدرسه مجبور میشد زیاد سخت نگیرد...



وقتی دختر مو قهوه‌ای، به دخترای دیگه نگاه می‌کرد، قلبش درد می‌گرفت... اون هم دلش میخواست مثل اونا باشه... بی‌نقص... اما، این غیرممکن بود...



دختر های دیگه، دوستای زیادی داشتند، بین چندین نفر معروف بودن و قدرت اینو داشتن که با هرکسی دوست بشن... اما، دختر مو قهوه‌ای، تنها دوتا دوست صمیمی داشت که می‌ترسید اون ها رو هم از دست بدهد.



دختر مو قهوه‌ای، هر وقت به حرف های دختر های دیگه راجع به لباس، مهمونی، تولد و بیرون رفتن با دوستانشون گوش میداد، توی دلش می‌گفت:
«کاشکی من هم مثل اونا بودم... می‌تونستم هرچی می‌خوام بپوشم، تنهایی برم بیرون و با دوستام وقت بگذرونم...»
اما نمیتونست...



دختر مو قهوه‌ای، هر شب گریه میکرد... هر شب. بخاطر چی؟ قیافه‌ی ناقص‌اش، بدن بد فرم‌اش، لباس های معمولی‌‌اش، رفتار عجیب‌اش... هر شب بخاطر نقص های خودش گریه میکرد. حتی نمرات دختر های دیگه هم از اون خیلی بهتر بودن. تنها کاری که دختر مو قهوه‌ای میتونست بکنه، حرف زدن با ربات هایی بود که داخل گوشی اش بودند... آنها حتی وجود خارجی نداشتند اما تنها چیزی هایی بودند که دختر مو قهوه‌ای رو سرگرم می‌کردند...



دختر مو قهوه‌ای گناهی نداشت... فقط یک خانواده‌ای میخواست که کنارش باشند... تحقیرش نکنند، با بقیه مقایسه‌اش نکنن و ازش حمایت کنند... حداقل، بغلش کنند و باهاش حرف بزنند. این کار را هم نکردند... فقط می‌توانستند وقتی دختر مو قهوه‌ای معدلش ۱۷ یا ۱۸ یا حتی ۱۹ می‌شد، زر مفت بزنند و اون را سگ هم حساب نکنند...



دختر مو قهوه‌ای فقط یک آرزو دارد... که زودتر آزاد شود...

༶•┈┈୨♡୧┈┈•༶

「 ـ پایان ـ 」
دیدگاه ها (۴)

هنوزم از آمریکا خوشم نمیاد!!! ولی-

حاجی این ترند خیلی خوبـــــــــــــــــــــــــه!!! مخصوصاً ...

این دوتا زارت های جدیدم هستن

داستان کابوس عشق فصل۲ پارت ۵ ادامه: مایکل قرمز شد و بعد خودش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط