یعنی -واقیعت-داره -یا رویاست؟؟
یعنی -واقیعت-داره -یا رویاست؟؟
P10
از زبان نویسنده
آنیا: خود شیفته
ــــــ این جا چه خبر
آنیا و دامیال برگشتند و اون کسی نبود جز ویلیام
آنیا ودامیال که به إن من افتاد بودن سری خودشون را جمع و جور کردند
دامیال:خ..خا....ب م...تنمنپدرنرلغرذزژفبزبعرزل(کلمات ما مفهوم)
ویلیام :گفتم این جا چه خبر نگفتم که آنو من کنید (خاب بچه ویلیام یکی از همکلاسی هاشون و خیلی خوشگل و نکته مهم هیچ حسی به آنیا نداردو آنیا را مثل خواهرش میدونه)چرا لال شدین هااا
دامیال:........
آنیا:(از دانیال کامل جدا شد)خاب اتفاق خاصی نیفتاده ویلیام ببخشید دیگه از این کار ها نمیکنم حالا هم با اجازه ما میرویم 🙂
ویلیام:باشه برید دیگه هم تکرار نشه اگه جای ابجیم نبودی به آقای هندرسن میگفتم حالا هم برید
آنبا و دامیال: ممنونم وبعد جیم شدن
ویو نویسنده زنگ آخر
آنیا با بکی داشت میرفت که دامیال آمد جلوشون
دامیال:هی کله صورتی
ــــ چیه؟
+تا رفتی خونه آنلاین شو باشه
ــــ چرا. هی. دامیال ساما دامیال ساااااان
(دامیال رفت بود)
بکی:وای آنیا جونم منم خیلی خوب تو باید بلافاصله که رسیدی خونه بری و به. دامیال پیام بدی
آنیا:اما..
بکی :همین که گفتم
آنیا : باشه
__ او او خانوم کوچولو ها چرا تنها هستید
آنیا و بکی سرشون را برگردون و اون کسی نبود جز...........
ببخشید دیر شد
P10
از زبان نویسنده
آنیا: خود شیفته
ــــــ این جا چه خبر
آنیا و دامیال برگشتند و اون کسی نبود جز ویلیام
آنیا ودامیال که به إن من افتاد بودن سری خودشون را جمع و جور کردند
دامیال:خ..خا....ب م...تنمنپدرنرلغرذزژفبزبعرزل(کلمات ما مفهوم)
ویلیام :گفتم این جا چه خبر نگفتم که آنو من کنید (خاب بچه ویلیام یکی از همکلاسی هاشون و خیلی خوشگل و نکته مهم هیچ حسی به آنیا نداردو آنیا را مثل خواهرش میدونه)چرا لال شدین هااا
دامیال:........
آنیا:(از دانیال کامل جدا شد)خاب اتفاق خاصی نیفتاده ویلیام ببخشید دیگه از این کار ها نمیکنم حالا هم با اجازه ما میرویم 🙂
ویلیام:باشه برید دیگه هم تکرار نشه اگه جای ابجیم نبودی به آقای هندرسن میگفتم حالا هم برید
آنبا و دامیال: ممنونم وبعد جیم شدن
ویو نویسنده زنگ آخر
آنیا با بکی داشت میرفت که دامیال آمد جلوشون
دامیال:هی کله صورتی
ــــ چیه؟
+تا رفتی خونه آنلاین شو باشه
ــــ چرا. هی. دامیال ساما دامیال ساااااان
(دامیال رفت بود)
بکی:وای آنیا جونم منم خیلی خوب تو باید بلافاصله که رسیدی خونه بری و به. دامیال پیام بدی
آنیا:اما..
بکی :همین که گفتم
آنیا : باشه
__ او او خانوم کوچولو ها چرا تنها هستید
آنیا و بکی سرشون را برگردون و اون کسی نبود جز...........
ببخشید دیر شد
- ۵۳
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط