پاییز که میشه ما بی اختیار میریم اتاق جمشید
پاییز که میشه ما بی اختیار میریم اتاق جمشید
پاییز یهو میاد
تو یه روز
مثل بهار و بقیه...
صبح زود بیدار میشی میبینی حیاط شده طــوفــان رنگو رنـــگ که برپا در دیده میکند.
مام مثل عوام الناس مثل سیاوش قمیشی و کیریس دی برگ عقیده داریم پاییز دلگیره، شباش صدای بوف میاد
به جمشید میگیم سرِ مرگی مهمون نمیخوای دلمون گرفته؟؟
میگه بابا کجاش دلگیره؟! نیگا نارنگیارو...نیگا نارنجیا رو!! به زبان حال با انسان سخن میگه... خرمالو رو بیبین!!
میگم جمشید نارنجی چیه!؟ مهر!! آبان!!! وای از آذر.... چیجوری بگذرونیم امسالو؟
تولد جمشید آبانه، خب معلومه خوشش میاد... را میره میگه دنیا یعنی محاسن پاییز
میگم خب مثلاً چارتا مثال بزن از این محاسن
میگه دلبر لباس قشنگا رو از تو گنجه در میاره...پایین کمی لخت...بالا کت و کلفت...آدم حَض میکنه
میگم اولاً چشتو در میارما! دوماً اینکه نصفش معایبه! حیف تابستون نبود که همش لخت؟
یه چایی میریزه، میزاره جلومون میگه: حالا دلبر هیچی... شبا رو چی میگی؟! مگه تو خودت عاشق شبا نیستی؟! پاییز همش شبِ دیگه... نصف روز غروبه
میگم آقا ما دو ساعت شب بسِمونه...زیاد هم هس... میخوایم زودتر بیدار شیم تموم شه... یه چراغی میزاریم اون گوشه تاریک روشن میشینیم ستاره میشماریم تا سحر چه زاید باز
میگه چایی از دهن افتاد
جمشید اگه پاییز اینقدری که تو میگی خوبه چرا ما هر سال روز اول پاییز دلمون خالی میشه؟؟ همه به این زرد و نارنجی نیگا میکنن حالشون جا میاد چرا ما بلد نیستیم؟! چرا همه رفت و بودناشون رو میزارن واسه پاییز؟! چرا پاییز هیشکی برنمیگرده؟
پ.ن:نمیدونم استرس این روزا و حالت تهوع های بیجا و آشفتگی قلب و مغز و روانم از چی میتونه باشه
پاییز که حال خوب کن بود پ چی شد چرا داره حال گیری میکنه
پاییز جان جانان من است🍁
پاییز یهو میاد
تو یه روز
مثل بهار و بقیه...
صبح زود بیدار میشی میبینی حیاط شده طــوفــان رنگو رنـــگ که برپا در دیده میکند.
مام مثل عوام الناس مثل سیاوش قمیشی و کیریس دی برگ عقیده داریم پاییز دلگیره، شباش صدای بوف میاد
به جمشید میگیم سرِ مرگی مهمون نمیخوای دلمون گرفته؟؟
میگه بابا کجاش دلگیره؟! نیگا نارنگیارو...نیگا نارنجیا رو!! به زبان حال با انسان سخن میگه... خرمالو رو بیبین!!
میگم جمشید نارنجی چیه!؟ مهر!! آبان!!! وای از آذر.... چیجوری بگذرونیم امسالو؟
تولد جمشید آبانه، خب معلومه خوشش میاد... را میره میگه دنیا یعنی محاسن پاییز
میگم خب مثلاً چارتا مثال بزن از این محاسن
میگه دلبر لباس قشنگا رو از تو گنجه در میاره...پایین کمی لخت...بالا کت و کلفت...آدم حَض میکنه
میگم اولاً چشتو در میارما! دوماً اینکه نصفش معایبه! حیف تابستون نبود که همش لخت؟
یه چایی میریزه، میزاره جلومون میگه: حالا دلبر هیچی... شبا رو چی میگی؟! مگه تو خودت عاشق شبا نیستی؟! پاییز همش شبِ دیگه... نصف روز غروبه
میگم آقا ما دو ساعت شب بسِمونه...زیاد هم هس... میخوایم زودتر بیدار شیم تموم شه... یه چراغی میزاریم اون گوشه تاریک روشن میشینیم ستاره میشماریم تا سحر چه زاید باز
میگه چایی از دهن افتاد
جمشید اگه پاییز اینقدری که تو میگی خوبه چرا ما هر سال روز اول پاییز دلمون خالی میشه؟؟ همه به این زرد و نارنجی نیگا میکنن حالشون جا میاد چرا ما بلد نیستیم؟! چرا همه رفت و بودناشون رو میزارن واسه پاییز؟! چرا پاییز هیشکی برنمیگرده؟
پ.ن:نمیدونم استرس این روزا و حالت تهوع های بیجا و آشفتگی قلب و مغز و روانم از چی میتونه باشه
پاییز که حال خوب کن بود پ چی شد چرا داره حال گیری میکنه
پاییز جان جانان من است🍁
۱۸.۳k
۰۵ آبان ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱۱)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.