{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت۴ (در عمق نگاه تو)

پارت۴ (در عمق نگاه تو)

زبانش بند آورده بود،یاد تمام آن لبخند ها و خنده ها افتاد که فقط نقابی پنهان بود
تمام کار ها،حرف ها،رفتارهای هایی که در گذشته با ایزوکو کرده بود مثل خنجری در قلبش بود،اما حالا این خنجر بیشتر در قلبش فرو رفته بود
+:"حالا داری اینارو بهم میگی؟(نمیدونسته)
×:"مگه نمیدونستی؟"
بی درنگ،کتش را برداشت و آن را پوشید،سمت در رفت. بازش کرد ولی تا خواست خارج شود مادرش بازویش را گرفت و پرسید
×:"داری کجا میری؟"
نفسی سر داد وگفت
+:"میرم تا درستش کنم"
به سرعت جعبه غذا را برداشت و به او داد
×:"پس اینم ببر"
از اتاق و بیمارستان بیرون رفت،سوار ماشین تاکسی شد،مقصدش خانه ایزوکو بود
تا پیاده روی نیم ساعت فاصله داشت ولی با ماشین ۱۰ دقیقه زمان می‌برد

فکر کردن درباره ایزوکو،انگار بخشی از زندگی روزمره اش شده بود
این چه چیزیست،که کاتسوکی را رها نمی‌کند خاطراتی از خودش و او که در خواب هایش مرور می‌شود
گذشته هیچوقت پاک نمی‌شود،و همیشه درد بخشی از آن است
این باوری است که مدام در ذهنش تکرار می‌شود

اما این چه گذشته ای است،که آغاز و سرانجامش به ایزوکو ختم می‌شود
مدام به سوالاتش می اندیشید،ولی پاسخی نمیجست
تاکسی... او را به مقصدش رساند،مبلغ را پرداخت کرد و پیاده شد
خیابان تاریک شده بود تاریکی آن خیابان انتها نداشت
چگونه او در اینجا زندگی میکند؟
به خانه اش رسید ولی چراغ هایش خاموش بود
گمان کرد که خواب است،اما حال باید چه می‌کرد؟ برگردد یا او را بیدار کند

صدای قدم های پا به گوشش رسید که از سمت راستش بود پس سرش را به آن سمت برد که ناگهان...
با صحنه عجیبی روبرو شد
کیسه زباله بزرگی درحال راه رفتن بود یا خطای دیدیش بود؟
در هر حال کمی که دقت کرد تقریبا نزدیکش شده بود که یکدفعه به او برخورد کرد و آن کیسه زباله بزرگ تعادلش را از دست می‌دهد و می افتد
پشت کیسه زباله کسی نبود جز... ایزوکو،که با چهره ای از تعجب او را نگاه میکرد.
اما بعد با گشاده رویی و لبخند نقابش را عوض کرد
-:"کاچان تو اینجا چیکار میکنی؟"
کاتسوکی هنوز حواسش پرت بود و هنوز به او نگاه میکرد
چشمان زمردینش زیر نور مهتاب، می‌درخشیدند
چشمانش مثل دریا آرام و عمیق بود؛ کافی بود لحظه‌ای در آن‌ها خیره شوی تا بی‌اختیار در موج‌هایشان گم شوی ولی باکوگو آن اشتباه را کرد
ولی تا به خود آمد گونه هایش سرخ شد و سرفه کرد
و بعد با عصبانیت گفت
+:"معلومه داری چه غلطی به این شبی میکنی؟"
-:"چه غلطی؟"
+:"هوی جواب سوال منو با سوال جواب نده نفله"
ایزوکو از جوابش به خنده در آمد ولی کمی بعد جلوی خودش را گرفت و از جایش بلند شد و...
پایان____ این قلمم برای یه سال پیشه 😅 خیلی افتضاح شده
#باکودکو #باکوگو #کاچان #کاتسوکی #ایزوکو #دکو #میدوریا #باکوگو_کاتسوکی #مای_هیرو #ایزوکو_میدوریا
دیدگاه ها (۰)

من واقعا متاسفم ایده اینکه شما مسیر رمان رو انتخاب می‌کنید ر...

ولی واقعا یه غمی رو توی چشمای باکوگو میشه دید🥲#باکودکو #باکو...

شروع پس از پایان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط