{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت بلای جونم

#پارت_62🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛


واقعا؟
عجب راهکاری ...خودم به ذهنم نرسید ...
البته که من انتظار بیشتری ازش نداشتم.
همین که جویای حالم شد کافی بود.

پوزخندی زدم و سمت آشپزخونه رفتم.
قهوه ساز رو توی برق زدم و قهوه مورد علاقه‌ش رو جا زدم.

به دستم فشار اومد و بی اختیار که متوجه سنگینی نگاهش شدم.
فنجون رو پر کردم و در حالی که سعی می‌کردم تعادلم رو توی راه رفتن حفظ کنم و لنگ نزنم تا مبادا بریزه، سمتش رفتم.

- بفرمایید!

رفتار الانم درست مثل وقتی بود که توی خونه‌ش یه پیشخدمت بودم.
به حالت نیم خیز توی جاش نشست و مشکوک نگاهم‌ کرد.
- از کجا فهمیدی سرم درد میکنه؟

لبخند کم رنگی روی لبم نشست.
- قبلا زیاد توی این حال دیده بودمتون!

بی اختیار با افعال جمع خطابش کردم که پوزخند زد.
- از کی تا حالا؟

لب گزیدم.
شاید چون خجالت میکشیدم.
- از دیشب!

فنجون قهوه‌ش رو برداشت و همونطور تلخ مزه مزه کرد.
- دیشبو جدی نگیر! تموم شده رفته ...
💛
💛💛
💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛💛💛
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈
دیدگاه ها (۱۰)

#پارت_61🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 › ┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈💛💛...

#پارت_60🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 › ┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈💛💛...

چند پارتی🎀(درخواستی)

#pain #P¹⁰«ویو تهیونگ» سرمو تکون دادم، پرستار هم سِرم رو از ...

شرابی از جنس نفرت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط