{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفت

شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفت

دوباره گریه ی بی طاقتم بهانه گرفت


شکیب درد خموشانه ام دوباره شکست

دوباره خرمن خاکسترم زبانه گرفت


نشاط زمزمه زاری شد و به شعر نشست

صدای خنده فغان گشت و در ترانه گرفت


زهی پسند کماندار فتنه کز بن تیر

نگاه کرد و دو چشم مرا نشانه گرفت


امید عافیتم بود روزگار نخواست

قرار عیش و امان داشتم زمانه گرفت


زهی بخیل ستمگر که هر چه داد به من

به تیغ باز ستاند و به تازیانه گرفت

چو دود بی سر و سامان شدم که برق بلا

به خرمنم زد و آتش در آشیانه گرفت


چه جای گل که درخت کهن ز ریشه بسوخت

ازین سموم نفس کش که در جوانه گرفت


دل گرفته ی من همچو ابر بارانی

گشایشی مگر از گریه ی شبانه گرفت🌹 🌹 🌹 🌹
دیدگاه ها (۱)

شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفت دوباره گریه ی بی طاقتم بهانه...

شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفتدوباره گریه ی بی طاقتم بهانه ...

شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفت دوباره گریه ی بی طاقتم بهان...

شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفتدوباره گریه ی بی طاقتم بهانه ...

شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفتدوباره گریه ی بی طاقتم بهانه ...

شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفت دوباره گريه‌ی بی‌طاقتم بهانه...

شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفت دوباره گریه‌ی بی‌طاقتم بهانه...

شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفتدوباره گریه ی بی طاقتم بهانه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط