چه بگویم از خاطراتی که آهسته آهسته میکاهد از جانم... آری!
چه بگویم از خاطراتی که آهسته آهسته میکاهد از جانم... آری!میکاهد از جانم این خاطرات!قلبم را میفشارد و نفسم را بند می آورد و نبودشان را به رخم میکشد! افسوس!اگر نزدیک شوم دور میشوند!خیلی ساده... به سادگی یک تنهایی... یک فریاد که در گلویت خفه شود... و یک بغض که آن قدر بزرگ شود تا راه نفست را ببندد... دور میشنود به سادگی یک خواب! یک خواب ابدی و همیشگی... خوابی به نام مرگ! و آن وقت فقط تو میمانی و متنی که روی سنگ قبرت حک شده است: به مدت تمام دلتنگی هایم به من بدهکاری!وعده ی ما باشد روزی که دلتنگم شدی...
- ۶۶۹
- ۰۱ بهمن ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط