★ازدواج من و بابات؟...p⁵(end)
★ازدواج من و بابات؟...p⁵(end)
(*دو هفته بعد*)
تهیونگ:
توی روز های اخیر تنها کسی که باعث شد حالم بهتر شه...
سوزی بود!
اون واقعا دوست خوبی بود؛ و همین باعث میشد خودم رو سرزنش کنم که چرا از قبل دشمنی رو انتخاب کرده بودم!
امروز رفتم داخل کلاس...
_"عع تهیونگ.... سلام"
دسته گل رو بهش دادم و گفتم:"سلام سوزی... اینو به عنوان عذر خواهی برای گذشته قبول کن"
_"اووو تهیونگ.... همین الان که دوست منی جبران بزرگیه!"
کیوو اومد داخل کلاس و سریع اومد سمت ما و با استرس گفت:"سلام سلام... واییییی سوزی، تهیونگ فهمیدید دو روز دیگه امتحان داریم؟؟"
من گفتم:"تازه فهمیدی؟؟ دیروز سوزی اومد خونمون با هم تمرین هم کردیم چجوری تا الان نفهمیده بودی؟؟"
کیوو پوکر فیس گفت:"اینم شانس منه!"
داشتم میخندیدم که متوجه شدم سوزی داره نگام میکنه...
سوزی:
دو روزه که وقتی تهیونگ رو میبینم ضربان قلبم عادی نیست...
به خودم میام میبینم با لبخند بهش خیره شدم!
یه حس عجیبی داشتم؛ چیزی که قبلا تجربش نکرده بودم...
الان هم، ناخواسته به تهیونگ خیره شدم بودم که نگاهم کرد!
دست و پام رو گم کردم و دستپاچه گفتم:"کیوو نگران نباش هنوز هم زمان داری..."
خیلی مشخص و ضایع بود که استرس گرفتم!
میرا اومد...
چند روز بود به طرز عجیبی حتی صحبت هم نمیکرد!
کنار دوستاش ساکت بود و حتی نزدیک ما هم نمیشد...
تهیونگ گفت:"برم بپرسم چرا اینجوری شده؟"
من و کیوو با هم تایید کردیم...
با تهیونگ رفتیم نزدیک میرا...
تهیونگ گفت:"سلام... میرا... خوبی؟"
میرا آروم و بدون اینکه به تهیونگ نگاه کنه گفت:"سلام..."
_"میرا...من نگرانم که چرا انقدر ساکت شدی؟ اتفاقی افتاده؟؟"
میرا گفت:"تو اسمشو بزار عاشق آدم اشتباه شدن!"
به کیوو نگاهی کرد و اشکی داخل چشماش حلقه زد!
یعنی منظورش از آدم اشتباه ، کیوو بود؟؟
تهیونگ پرسید:"چرا به اون نگاه میکنی؟"
میرا گفت:"چون عاشق اون شدم!!"
کیوو خودش هم تازه فهمیده بود!!
شوکه شده بودیم...
میرا گفت:"کیوو من عاشق تو شدم! نمیدونم از کی... این عشق شروع شد! اما تا به خودم اومدم دیدم مواجه شدن با تو ضربان قلبمو بالا میبره! یا بدون اینکه بخوام... دارم از نگاه کردنت لذت میبرم!"
وایسا ببینم...
یعنی چی؟؟
یعنی این حسی که من به تهیونگ دارم عشقه؟؟
یعنی من عاشق شدم؟؟؟
ناخودآگاه از جمع فاصله گرفتم و سعی داشتم نفس بکشم!
تهیونگ:
من...
من عاشق بودم؟؟
میرا انگار داشت احساسات من رو بیان میکرد!
عجیب ترین اتفاق اسمی بود که برای اون احساسات گذاشته بود... عشق!!
سوزی ازمون دور شد...
نکنه...
نکنه اونم عاشق منه؟؟
وای خدای من داره چه اتفاقی میوفته!!
رفتم سمت سوزی و گفتم:"خوبی؟؟"
انگار نفسش گرفته بود...
_"نه... خوب نیستم... اصلا خوب نیستم!!"
اینجوری که نشون میداد...
اونم مثل من بود!
عاشق!!
کیوو اومد کنار ما...
_"بچه ها... من باید چیکار کنم؟؟"
اون عاشق که نه...
اما از میرا خوشش میومد!
بهش گفتم:"کیوو ما بعدا با هم حرف میزنم... الان من باید با سوزی صحبت کنم!"
سوزی با استرس بهم نگاه کرد...
دستش رو گرفتم و با هم رفتیم سمت کافهی دانشکده!
کنار کافه وایسادم و گفتم:"سوزی... من... وای چرا انقدر گفتنش سخته؟؟ من... اگه میرا راجب عشق، اشتباهی نمیکنه پس من عاشق تو شدم!!!"
سوزی چشماش رو بست و گفت:"منم... همینطور!!"
سوزی:
بهترین کار...
وقتی یک عشق دو طرفه شکل میگیره...
اعترافه!
یکی دیگه اعتراف کرده بود اما عشق ما هم آشکار شده بود...
نزدیک تهیونگ شدم و گفتم:"با هم باشیم؟؟"
گفتن این جمله... واقعا سخت بود!!
خیلی سخت...
تهیونگ با لبخند جواب داد:"چارهی دیگهای برای دو تا دل عاشق هست؟؟؟"
نه...
چارهی دیگه ای نبود...
پس...
شروع به بوسیدن هم کردیم...
( ۱۱ آگوست ۲۰۲۶ )
مینیون با لبخندی گفت:"مامان... این قشنگ ترین داستان عاشقانهای بود که شنیدمممم"
صدای زنگ در اومد...
در رو باز کردم...
_"عمو کیوو و خاله میراااااا"
میرا و کیوو اومده بودن...
بعد کمی صحبت؛ تهیونگ هم اومد...
مینیون شروع به سخنرانی کرد:"من امروز... واقعیتی از زندگی شما رو فهمیدم! اینکه چجوری عاشق هم شدید! از نظر من اگر اون روز عمو کیوو نمیرفت سمت اون نیمکت و خاله میرا اعتراف نمیکرد شاید هیچ وقت مامان و بابام متوجه نمیشدن حسی که دارن عشقه! ازتون ممنونم که باعث شدین اون روز هم اعتراف خودتون باشه و هم اعتراف مامان بابام!"
خیلی قشنگ بود...
تماشا کردن سخنرانی دخترم از داستان عاشقانه ی ما که امروز آگاه شده بود واقعا زیبا بود!
ما چند تا دوست بودیم که سرنوشتمون به عشق گره خورده بود... شاید اگه دشمنی من و تهیونگ نبود؛ عشقی هم به وجود نمیومد! اما این عشق جاودانه هست...
این فیک رو دوست داشتید؟؟
_ آگاتا★
(*دو هفته بعد*)
تهیونگ:
توی روز های اخیر تنها کسی که باعث شد حالم بهتر شه...
سوزی بود!
اون واقعا دوست خوبی بود؛ و همین باعث میشد خودم رو سرزنش کنم که چرا از قبل دشمنی رو انتخاب کرده بودم!
امروز رفتم داخل کلاس...
_"عع تهیونگ.... سلام"
دسته گل رو بهش دادم و گفتم:"سلام سوزی... اینو به عنوان عذر خواهی برای گذشته قبول کن"
_"اووو تهیونگ.... همین الان که دوست منی جبران بزرگیه!"
کیوو اومد داخل کلاس و سریع اومد سمت ما و با استرس گفت:"سلام سلام... واییییی سوزی، تهیونگ فهمیدید دو روز دیگه امتحان داریم؟؟"
من گفتم:"تازه فهمیدی؟؟ دیروز سوزی اومد خونمون با هم تمرین هم کردیم چجوری تا الان نفهمیده بودی؟؟"
کیوو پوکر فیس گفت:"اینم شانس منه!"
داشتم میخندیدم که متوجه شدم سوزی داره نگام میکنه...
سوزی:
دو روزه که وقتی تهیونگ رو میبینم ضربان قلبم عادی نیست...
به خودم میام میبینم با لبخند بهش خیره شدم!
یه حس عجیبی داشتم؛ چیزی که قبلا تجربش نکرده بودم...
الان هم، ناخواسته به تهیونگ خیره شدم بودم که نگاهم کرد!
دست و پام رو گم کردم و دستپاچه گفتم:"کیوو نگران نباش هنوز هم زمان داری..."
خیلی مشخص و ضایع بود که استرس گرفتم!
میرا اومد...
چند روز بود به طرز عجیبی حتی صحبت هم نمیکرد!
کنار دوستاش ساکت بود و حتی نزدیک ما هم نمیشد...
تهیونگ گفت:"برم بپرسم چرا اینجوری شده؟"
من و کیوو با هم تایید کردیم...
با تهیونگ رفتیم نزدیک میرا...
تهیونگ گفت:"سلام... میرا... خوبی؟"
میرا آروم و بدون اینکه به تهیونگ نگاه کنه گفت:"سلام..."
_"میرا...من نگرانم که چرا انقدر ساکت شدی؟ اتفاقی افتاده؟؟"
میرا گفت:"تو اسمشو بزار عاشق آدم اشتباه شدن!"
به کیوو نگاهی کرد و اشکی داخل چشماش حلقه زد!
یعنی منظورش از آدم اشتباه ، کیوو بود؟؟
تهیونگ پرسید:"چرا به اون نگاه میکنی؟"
میرا گفت:"چون عاشق اون شدم!!"
کیوو خودش هم تازه فهمیده بود!!
شوکه شده بودیم...
میرا گفت:"کیوو من عاشق تو شدم! نمیدونم از کی... این عشق شروع شد! اما تا به خودم اومدم دیدم مواجه شدن با تو ضربان قلبمو بالا میبره! یا بدون اینکه بخوام... دارم از نگاه کردنت لذت میبرم!"
وایسا ببینم...
یعنی چی؟؟
یعنی این حسی که من به تهیونگ دارم عشقه؟؟
یعنی من عاشق شدم؟؟؟
ناخودآگاه از جمع فاصله گرفتم و سعی داشتم نفس بکشم!
تهیونگ:
من...
من عاشق بودم؟؟
میرا انگار داشت احساسات من رو بیان میکرد!
عجیب ترین اتفاق اسمی بود که برای اون احساسات گذاشته بود... عشق!!
سوزی ازمون دور شد...
نکنه...
نکنه اونم عاشق منه؟؟
وای خدای من داره چه اتفاقی میوفته!!
رفتم سمت سوزی و گفتم:"خوبی؟؟"
انگار نفسش گرفته بود...
_"نه... خوب نیستم... اصلا خوب نیستم!!"
اینجوری که نشون میداد...
اونم مثل من بود!
عاشق!!
کیوو اومد کنار ما...
_"بچه ها... من باید چیکار کنم؟؟"
اون عاشق که نه...
اما از میرا خوشش میومد!
بهش گفتم:"کیوو ما بعدا با هم حرف میزنم... الان من باید با سوزی صحبت کنم!"
سوزی با استرس بهم نگاه کرد...
دستش رو گرفتم و با هم رفتیم سمت کافهی دانشکده!
کنار کافه وایسادم و گفتم:"سوزی... من... وای چرا انقدر گفتنش سخته؟؟ من... اگه میرا راجب عشق، اشتباهی نمیکنه پس من عاشق تو شدم!!!"
سوزی چشماش رو بست و گفت:"منم... همینطور!!"
سوزی:
بهترین کار...
وقتی یک عشق دو طرفه شکل میگیره...
اعترافه!
یکی دیگه اعتراف کرده بود اما عشق ما هم آشکار شده بود...
نزدیک تهیونگ شدم و گفتم:"با هم باشیم؟؟"
گفتن این جمله... واقعا سخت بود!!
خیلی سخت...
تهیونگ با لبخند جواب داد:"چارهی دیگهای برای دو تا دل عاشق هست؟؟؟"
نه...
چارهی دیگه ای نبود...
پس...
شروع به بوسیدن هم کردیم...
( ۱۱ آگوست ۲۰۲۶ )
مینیون با لبخندی گفت:"مامان... این قشنگ ترین داستان عاشقانهای بود که شنیدمممم"
صدای زنگ در اومد...
در رو باز کردم...
_"عمو کیوو و خاله میراااااا"
میرا و کیوو اومده بودن...
بعد کمی صحبت؛ تهیونگ هم اومد...
مینیون شروع به سخنرانی کرد:"من امروز... واقعیتی از زندگی شما رو فهمیدم! اینکه چجوری عاشق هم شدید! از نظر من اگر اون روز عمو کیوو نمیرفت سمت اون نیمکت و خاله میرا اعتراف نمیکرد شاید هیچ وقت مامان و بابام متوجه نمیشدن حسی که دارن عشقه! ازتون ممنونم که باعث شدین اون روز هم اعتراف خودتون باشه و هم اعتراف مامان بابام!"
خیلی قشنگ بود...
تماشا کردن سخنرانی دخترم از داستان عاشقانه ی ما که امروز آگاه شده بود واقعا زیبا بود!
ما چند تا دوست بودیم که سرنوشتمون به عشق گره خورده بود... شاید اگه دشمنی من و تهیونگ نبود؛ عشقی هم به وجود نمیومد! اما این عشق جاودانه هست...
این فیک رو دوست داشتید؟؟
_ آگاتا★
- ۳۵۴
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط