Part 19

♡ پاشو دیگه! الان سرد میشه
دختر با چشم‌ غره نگاهش کرد..
♡ مرض پاشو میگم!
با کلافگی نشست و می‌یون لبه تخت نشست و سینی غذا رو روی پاهاش گذاشت
قاشق اول رو فوت کرد و گرفت جلوی دهنش..
♡ درِ گاراژ رو باز کن ببینم!
+ مگه بچه‌م؟!
♡ زر نزن بخور!
یوکی قاشق رو خورد و می‌یون با افتخار ادامه داد:
♡ لذت میبری همچین دوست هنرمندی داریااا
دوباره چشم‌ غره رفت..
♡ هوی! خوب اینو یاد گرفتیااا ! یه بار دیگه این کارو کنی چشمتو درمیارم🗿
دختر از روی لجبازی چند بار دیگه چشم‌ غره رفت..
♡ 😐😑
یه قاشق دیگه از سوپ برداشت..
♡ تقصیر منه که اومدم تو رو از مرگ نجات دادم... بشکنه این دست که نمک نداره🗿
+ وااای! خانوم دوباره بی‌ جنبه‌ بازیش گل کرد!
♡ خفه شو و غذاتو بخور!
+ خودم میت...
♡ وا کن دهن گشادتو!
+ می‌یون! انقد عین مامانا رفتار نکن اصلاً بهت نمیاد 🗿
♡ یوکی! حوصله ندارم یه دونه میزنم تو دهنت!
+ اههه... خیلی خب! 😑
꧁صبح روز بعد꧂
با صدای بارون چشماشو باز کرد..
ساعت هفت صبح بود!
+ اهه... چرا هروقت مریض میشم خوابم به هم میریزه؟!
با بیحالی از تخت اومد پایین و لنگ‌ لنگون وارد سالن شد؛ می‌یون روی مبل خوابش برده بود..
+ تیشش... دختره بدجنس توی خوابم عین فرشته‌س 😑
سراغ یخچال رفت...
اما خبری از شیر توت‌ فرنگی همیشگیش نبود!
+ آییشش... دلم میخوادت لعنتییی
یه هودی گشاد پوشید که تقریباً توش گم شده بود و بدون اینکه می‌یون رو بیدار کنه، از خونه بیرون زد..
کلاهشو رو سرش کشید که تا جلوی چشماش میومد
با حرص کمی کشیدش عقب..
دستاش که توی آستین هاش ناپدید شده بودن رو توی جیب هودی فرو برد..
꧁꧂
با لبخند بامزه به بطری شیر توت فرنگی توی دستش نگاه میکرد و آروم به سمت خونه برمیگشت..
دماغش از سرما و بیماری کامل قرمز شده بود و اصلاً حواسش به اطراف نبود..
تا اینکه محکم به یه نفر برخورد کرد و روی زمین افتاد!
مرد سریع خم شد و دستاشو گرفت..
? واقعاً معذرت میخوام! حواسم نبود... چیزیتون نشد؟
یوکی فقط سر تکون داد و به کمکش بلند شد که یهو متوجه جیب خالیش شد..
+ ش.. شیرم... شیر من کجاس؟!
با استرس اطرافشو نگاه کرد، اما خبری از بطری نبود
مرد با تعجب نگاهش کرد و داشت توی ذهنش حساب کتاب میکرد که این چند سالشه
خم شد تا صورتش رو زیر کلاه ببینه..
_ یوکی؟!
دختر با دیدنش سریع بلند شد و دستپاچه تعظیم کرد..
+ آ... آقای کیم! ببخشید، اصلاً متوجه نشدم شمایین!
حتی سر صبح هم مثل همیشه یه تیپ مرتب و خیره کننده داشت..
_ نه، من باید معذرت بخوام. حالا سر صبح اینجا چیکار میکنی مگه مریض نیستی؟
یوکی خواست جواب بده که سرش ناگهان گیج رفت
دستشو روی سرش گذاشت و چشماشو به هم فشرد..
+ آه.. آیشش... لعنتی..
پاهاش دیگه تحمل وزنشو نداشتن میخواست بیوفته که تهیونگ سریع گرفتش و به زیر یه سایه‌ بون برد..
_ حالت خوبه؟! اگه مریضی چرا اومدی بیرون؟!
+ خب... من...
_ باید برگردی خونه!
+ اما آقای کیم...
_ همین که گفتم! نمیخوام وسط خیابون از حال بری!
یوکی بدون توجه به حرفش دوباره اطرافشو نگاه کرد..
+ ش... شیر توت‌ فرنگیم نیست!
تهیونگ با کلافگی سرشو عقب برد..
_ وای از دست تو! همه جا باید دردسر درست کنی؟! حالا اونو ول کن برو خونه دیگه
ولی اون مثل بچه ها لجبازی کرد و پاهاشو کوبید زمین..
+ نههه! من شیل توت فلنگیمو موخاااام😭
_ واای یوکی!
+ نهههههه
_ باشه باشه!
بطری کوچیکی رو که تمام مدت پشتش نگه داشته بود، جلو آورد..
_ همون موقع که بلندت کردم برداشتمش!
یوکی سریع بطری رو گرفت..
+ واسه چی به اموال من دست میزنی؟!
ته لبخندی به بامزگیش زد..
_ حالا میشه بری خونه؟
+ میگم شما... الان نباید شرکت باشین؟
مرد به آسمون نگاه کرد و نفسشو بیرون داد..
_ هومم.. امروز دیرتر میرم
+ آها... بسیار خب، خدانگهدار!
اما همین که برگشت، دوباره سرش گیج رفت و روی زمین افتاد..
_ یوکی؟!
+ من... خوبم...
خواست بلند شه، ولی دوباره تعادلش رو از دست داد..
_ دست بردار دیگه! بذار کمکت کنم
+ ن... نههه! خودم میتونم..
تهیونگ بدون توجه به اعتراضش دستشو گرفت و بلندش کرد
بعد یه دستش رو دور شونه‌ دختر گذاشت تا بتونه درست راه بره..
_ بریم. تا وقتی سالم برسی خونه، کنارت میمونم.
یوکی با تعجب بهش نگاه کرد...
مردی که توی شرکت همیشه اخمو و سخت گیر بود، بیرون از اونجا انگار آدم کاملاً متفاوتی شده بود!
و عجیب‌ تر اینکه...
برای اولین بار، از غر زدن‌ هاش اصلاً ناراحت نبود...

#وانشات #بی_تی_اس #چندپارتی #تکپارتی #درخواستی #فیکشن #تهکوک
دیدگاه ها (۲)

dark life = 47ات ایستاد. قلبش از حرکت ایستاد. جیمین. تهیونگ ...

خون و عشق 💘 پارت یازدهمهان هنوز کف خیابون نشسته بودآمبولانس ...

پارت سهویو تهدرسته زیاده روی کردم یون داشت گریه میکرد منم رف...

چند پارتی (درخواستی)

او به ارامی دستش را دور شونه ی دکو انداخت و اون را به سمت خو...

«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»« پارت : هفتم » پیشونی پسر رو بوسید . کوک سرش...

جهانی میان بیداری و خوابPart 2آملیا بعد از اینکه از تخت بلند...

صلح با بوسه ای روی لبم از خواب بیدار شدم...وقتی چشمم رو باز ...

سناریو مایکی {جنگل چشمات} پارت دواونشب بود تونشبی که شیسه و...

پارت نهیون: جیغغغغغغغیونگی: مرگ عوضی دهنتو ببند یون: تو توی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط