فیک
پارت پنجم زنجیر های مهــ🦋ــتاب
میدونست اگه وایسته،میگیرنش و میبرنش اما جونگکوک تصویر اصلی مغزش بود.
تصویری که تا چندثانیه پیش توی واقعیت تنها پناهش بود ولی الان غیب شد.
جیمین میدونست کوک میتونه از پس خودش بر بیاد،با اینکه کوک کوچیک تر بود ولی..نقش مادری که جیمین توی زندگیش نداشت رو براش بازی میکرد...
قلبش هنوز هم مثل پرندهی وحشیای توی سینش میکوبید و نفسنفس میزد.
هر نفسش،بخارِ سفید رنگی توی هوا ایجاد کرده و بعد از بین میرفت.
همه چی داشت همینجوری پیش میرفت،تا اینکه یکی از اون آدما تصمیم گرفت به جیمین تیر بزنه...
?بگیریدش!!!
تیر توی پلهوی جیمین فرو رفت،چون جیمین یه جورایی میشه گفت خیلی حساس بود دز عرض چند ثانیه بیهوش شد و آخرین صدایی که شنید فریاد آدم هایی بود که هر لحظه دور تر و دور تر میشدن...
?چیکار کردید احمقاا؟؟!!!
افتاد پایین!!
از دستش دادیم!
جیمین افتاد پایین..از روی سنگ های سُر و پوشیده از برف افتاد پایین و به سمت دیگهای پرتاب شد.
توی دلش از الههی ماه تشکر کرد که حداقل الان دیگه پیداش نمیکنن اما زخمش داشت اَمونش رو میبرید.
شاید اگه اونا بگیرنش،حداقل زنده بمونه.
اما بُرد به چه قیمتی؟!
¿اما قربان...
?چیهه؟؟!!
¿به اون یکی گرگ هم تیر زدیم شاید بتونیم پیداش کنیم..
?باشه!فقط زود تر انجامش بدید..یخ زدم توی این کوهستان کوفتی!!
جملهی آخرش رو آروم تر اما همچنان عصبی و کلافه گفت،در حالی که دستش رو روی بازو هاش میکشید و به سمت طرفِ نامعلومی میرفت..
صدا ها از گوش جیمین دور شدن و دیگه چیزی نشنید،حدود ۲ دقیقه گذشت که صدای چکمه هایی رو شنید،قلبش دوباره جوری میکوبید انگار میخواست سینش رو بشکافه و بیرون بره.
قدم ها نزدیک شدن.
صدا ها بیشتر شدن.
سایهی بزرگی بدن کوچیک و زخمیش رو پوشوند،بر خلاف انتظاری که داشت،یعنی زندانی کردنش و اینجور چیزا زمزمه هایی آرامش بخش شنید که داشت بهش میگفت خوبه یا نه.
اما همچنان دلش نمیخواست تسلیم شه،سعی کرد فرار کنه ولی دوباره اون صدای گرم گوش هاش رو تسخیر کرد که نجوا میکرد میخواد بهش کمک کنه و کاریش نداره.
قبول کرد.
البته،چیزی نگفت یا کاری نکرد فقط به تقلا های بیفایدش پایان داد.
حسِ گرم و نرمِ پالتویی که اون آدم دورش پیچید مثل گرمای خونش بود،خونهای که سرد بود اما برای اون گرم.
دیگه چیزی نشنید و ندید،مردمک چشمهاش بالا رفت و....«بیهوشی».
^پایان خاطرات جیمین^
جیمین همه چی قبل از بیهوشیش رو یادش اومد ولی سعی کرد بعدش رو هم به یاد بیاره..برای همین غرق در دریای افکارش بود که دستی جلوی صورتش توجهش رو جلب کرد.
علامت جونگکوک: ÷
علامت جیمین: +
÷جیمین؟!
جیمیننن؟!
جیمینننننن؟؟؟!!!!
+..اع...ها بله چی شده...؟
÷به چی فکر میکنی دوساعته دارم صدات میزنمم؟؟!!
{با اینکه شرایط نرسید بازم گذاشتممم🗿🎀
ا کامنت
۳ لایک
۱ بازنشر}
میدونست اگه وایسته،میگیرنش و میبرنش اما جونگکوک تصویر اصلی مغزش بود.
تصویری که تا چندثانیه پیش توی واقعیت تنها پناهش بود ولی الان غیب شد.
جیمین میدونست کوک میتونه از پس خودش بر بیاد،با اینکه کوک کوچیک تر بود ولی..نقش مادری که جیمین توی زندگیش نداشت رو براش بازی میکرد...
قلبش هنوز هم مثل پرندهی وحشیای توی سینش میکوبید و نفسنفس میزد.
هر نفسش،بخارِ سفید رنگی توی هوا ایجاد کرده و بعد از بین میرفت.
همه چی داشت همینجوری پیش میرفت،تا اینکه یکی از اون آدما تصمیم گرفت به جیمین تیر بزنه...
?بگیریدش!!!
تیر توی پلهوی جیمین فرو رفت،چون جیمین یه جورایی میشه گفت خیلی حساس بود دز عرض چند ثانیه بیهوش شد و آخرین صدایی که شنید فریاد آدم هایی بود که هر لحظه دور تر و دور تر میشدن...
?چیکار کردید احمقاا؟؟!!!
افتاد پایین!!
از دستش دادیم!
جیمین افتاد پایین..از روی سنگ های سُر و پوشیده از برف افتاد پایین و به سمت دیگهای پرتاب شد.
توی دلش از الههی ماه تشکر کرد که حداقل الان دیگه پیداش نمیکنن اما زخمش داشت اَمونش رو میبرید.
شاید اگه اونا بگیرنش،حداقل زنده بمونه.
اما بُرد به چه قیمتی؟!
¿اما قربان...
?چیهه؟؟!!
¿به اون یکی گرگ هم تیر زدیم شاید بتونیم پیداش کنیم..
?باشه!فقط زود تر انجامش بدید..یخ زدم توی این کوهستان کوفتی!!
جملهی آخرش رو آروم تر اما همچنان عصبی و کلافه گفت،در حالی که دستش رو روی بازو هاش میکشید و به سمت طرفِ نامعلومی میرفت..
صدا ها از گوش جیمین دور شدن و دیگه چیزی نشنید،حدود ۲ دقیقه گذشت که صدای چکمه هایی رو شنید،قلبش دوباره جوری میکوبید انگار میخواست سینش رو بشکافه و بیرون بره.
قدم ها نزدیک شدن.
صدا ها بیشتر شدن.
سایهی بزرگی بدن کوچیک و زخمیش رو پوشوند،بر خلاف انتظاری که داشت،یعنی زندانی کردنش و اینجور چیزا زمزمه هایی آرامش بخش شنید که داشت بهش میگفت خوبه یا نه.
اما همچنان دلش نمیخواست تسلیم شه،سعی کرد فرار کنه ولی دوباره اون صدای گرم گوش هاش رو تسخیر کرد که نجوا میکرد میخواد بهش کمک کنه و کاریش نداره.
قبول کرد.
البته،چیزی نگفت یا کاری نکرد فقط به تقلا های بیفایدش پایان داد.
حسِ گرم و نرمِ پالتویی که اون آدم دورش پیچید مثل گرمای خونش بود،خونهای که سرد بود اما برای اون گرم.
دیگه چیزی نشنید و ندید،مردمک چشمهاش بالا رفت و....«بیهوشی».
^پایان خاطرات جیمین^
جیمین همه چی قبل از بیهوشیش رو یادش اومد ولی سعی کرد بعدش رو هم به یاد بیاره..برای همین غرق در دریای افکارش بود که دستی جلوی صورتش توجهش رو جلب کرد.
علامت جونگکوک: ÷
علامت جیمین: +
÷جیمین؟!
جیمیننن؟!
جیمینننننن؟؟؟!!!!
+..اع...ها بله چی شده...؟
÷به چی فکر میکنی دوساعته دارم صدات میزنمم؟؟!!
{با اینکه شرایط نرسید بازم گذاشتممم🗿🎀
ا کامنت
۳ لایک
۱ بازنشر}
- ۵۴۹
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط