{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی لویی شانزدهم سربازی را کنار یک نیمکت در حال نگهبانی

روزی لویی شانزدهم سربازی را کنار یک نیمکت در حال نگهبانی دید. از او پرسید تو برای چه اینجا قدم میزنی و از چه نگهبانی می کنی؟ سرباز دستپاچه جواب داد: قربان من را افسر گارد اینجا گذاشته و به من گفته خوب مراقب باشم. لویی، افسر گارد را صدا زد و پرسید این سرباز چرا اینجاست؟ افسر گفت: قربان افسر قبلی نقشه ی قرار گرفتن سربازها سر پستها را به من داده. من هم به همان روال کار را ادامه دادم. مادر لویی او را صدا زد و گفت: من علت را می دانم، زمانی که تو 3 سالت بود این نیمکت را رنگ زده بودند و پدرت به افسر گارد گفت نگهبانی را اینجا بگذارند تا تو روی نیمکت ننشینی و لباست رنگی نشود. و از آن روز 41 سال می گذرد و هنوز روزانه سربازی اینجا قدم می زند. فلسفه ی عمل تمام شده، ولی عمل فاقد منطق، هنوز ادامه دارد. روزانه چه کارهای بیهوده ای را انجام می دهیم، بی آنکه بدانیم چرا؟
دیدگاه ها (۳)

جنگل نفرین شده پارت ۱

ریاکشن پارت ۲

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹⁶صبح روز چهارم...بعد از ساعت‌ها پیا...

«پشت نیمکت اخر»پارت ۴زنگ آخر خورد و همه از کلاس بیرون رفتن.ج...

🖤 پارت بیست‌وچهارم | خانه‌ی قدیمیلانا و جونگکوک جلوی خانه‌ی ...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۳۵صدای قدم‌های سنگین از انتهای را...

سکوت🖤🥀𓆩 پــارت بــیــســتــم 𓆪 🖤🥀درِ اصلی با صدای بلندی باز ...

𓆩 🖤🤍 𓆪 ری‌اکشن BTS وقتی تصادفی همدیگه رو می‌بینیم و اونا می‌...

فاصله یک لبخند تا جنون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط