{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«نگاه ممنوعه»

«نگاه ممنوعه»
**Part 17 — Between You and Him**
پارت اخر.

فرشته ها اول برید سکانس ا ss مات رو بخونین بعد بیاین اینجا


شش ماه بعد.

زندگی آرام‌تر شده بود.

نه کاملاً بی‌نقص…
نه بدون زخم.

اما آرام.

و گاهی همین کافی بود.

صبح زود با نور کم‌رنگ خورشید بیدار شدم.

چند ثانیه طول کشید تا متوجه شوم چرا احساس گرما می‌کنم.

بعد دست تهیونگ را دور کمرم حس کردم.

لبخند کمرنگی روی لبم نشست.

او هنوز خواب بود؛ موهای مشکی آشفته‌اش روی پیشانی‌اش افتاده بود و صورتش، برای اولین بار از وقتی شناخته بودمش، آرام به نظر می‌رسید.

بدون اخم.

بدون آن نگاه سرد همیشگی.

شکمم درد می کرد. با یاد اوری دیروز لبخند محوی زدم و حس کردم لپام قرمز شده.
آرام از تخت بیرون آمدم و به آشپزخانه رفتم.

چند دقیقه بعد، صدای قدم‌هایش را شنیدم.

برگشتم و دیدمش که با تی‌شرت مشکی و موهای نامرتب، خواب‌آلود به سمتم می‌آید.

بدون حرف، از پشت بغلم کرد و صورتش را کنار گردنم گذاشت.

خنده آرامی کردم.
«صبح بخیر.»

صدایش گرفته و آرام بود.
«صبح بخیر.»

چند ثانیه همان‌طور ماند.

بعد آرام گفت:
«هنوزم بعضی وقتا باورم نمیشه اینجایی.»

قلبم نرم شد.

برگشتم و نگاهش کردم.

«منم.»

لبخند خیلی کوچکی زد.

آن لبخند هنوز هم نادر بود.

اما حالا واقعی‌تر شده بود.

بعد از صبحانه، کنار پنجره نشستیم.

هوا آفتابی بود و نسیم ملایمی پرده‌ها را تکان می‌داد.

تهیونگ لپ‌تاپش را بسته بود و برای اولین بار در مدت طولانی، عجله‌ای برای برگشتن به شرکت نداشت.

سرم را روی شانه‌اش گذاشتم.

و ناگهان یاد تمام چیزهایی افتادم که پشت سر گذاشته بودیم.

اولین نگاه.

اولین بوسه در آسانسور.

دروغ‌ها.

ترس‌ها.

اشک‌های میرا.

شب‌هایی که فکر می‌کردیم همه‌چیز نابود می‌شود.

و حالا…

اینجا بودیم.

تهیونگ آرام انگشتانم را گرفت.

«پشیمونی؟»

سرم را بلند کردم.

نگاهش جدی بود.

انگار هنوز هم از شنیدن جواب می‌ترسید.

چند ثانیه فقط نگاهش کردم.

بعد آرام سرم را تکان دادم.

«نه.»

نفس آرامی کشید؛ انگار ماه‌ها منتظر شنیدن همین یک کلمه بوده.

دستم را روی گونه‌اش گذاشتم و ادامه دادم:

«سخت بود.
گاهی حتی زشت و دردناک.
ولی چیزی که بین ما بود… واقعی بود.»

چشم‌هایش از آن نگاه عمیقی پر شد که همیشه قلبم را به‌هم می‌ریخت.

آرام پیشانی‌اش را به پیشانی‌ام تکیه داد.

«دوستت دارم.»

این جمله را بارها گفته بود.

اما هنوز هم هر بار واقعی‌تر از قبل به نظر می‌رسید.

لبخند زدم.

«منم دوستت دارم.»

و وقتی ل*ب‌هایش آرام روی لب‌هایم نشست، دیگر هیچ ترسی باقی نمانده بود.

نه از گذشته.

نه از قضاوت مردم.

نه حتی از آینده.

چون بعد از تمام آشوب‌ها…

ما بالاخره راه رسیدن به هم را پیدا کرده بودیم.

و شاید عشق همیشه از مسیر درست شروع نشود.

اما این به معنی واقعی نبودنش نیست.

— The End —
:::لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.

خب اینم از این وای خسته شدم.
مردی بین ما اپ میشه و بعدش هم وسواس مافیا و بعدش هم... چرا دارم همه چیو می گم ای بابا...
خب دیگه منتظر فیک بعدی باشین...
دوستون دارم فرشته ها
دیدگاه ها (۲)

یکی از زیبا ترین سی درامای ۲۰۲۶ وضعیت در حال پخش. ۲۸قسمت . ن...

ׅ꯱hׁׅ֮ɑׁׅ℘ ᨵׁׅׅܻ⨍ ᨮׁׅ֮ᨵׁׅׅυׁׅ _ ƙׁׅᨵׁׅׅꭈׁׅꫀׁׅܻ݊ɑׁׅ݊ꪀ#جونگکوک...

hׁׅ֮tׁׅtׁׅ℘ׅ꯱://ᨰׁׅꪱׁׁׁׅׅׅׅ꯱ᧁׁᨵׁׅׅᨵׁׅׅ݊ꪀ.ᝯׁ֒ᨵׁׅׅꩇׁׅ֪݊ /98917...

بانو تازه شروع کرده. نیاز به حمایت داره. لطفا امارش رو بالا ...

ناپلئون گمشده(فصل اول)

آرزوی دیدارت را دارم...پارت 31["ویو سلین"]انگشت کوچکش را سمت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط