{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمانامنیت تلخ

رمان"امنیت تلخ"
#تکپارتی
#سوبین
#سناریو
#تی_اکس_تی


هوای سرد شب، صورت ا.ت را نوازش می‌داد، اما او سرما را حس نمی‌کرد. قلبش از هیجان و کمی هم ترس تند می‌زد. امروز روزی بود که بالاخره دل به دریا زده بود و بدون اطلاع سوبین، برادر بزرگتر و در عین حال رئیس بی‌چون و چرای دنیای زیرزمینی، پا به یک کلاب شبانه گذاشته بود. کلابی که سوبین همیشه از رفتن او به آنجا منعش کرده بود.

فضای پر از دود و موسیقی بلند، چشمان ا.ت را خیره کرد. او غرق در جمعیت و نورهای رنگی شده بود که ناگهان، صدایی آشنا در میان همهمه شنید. "ا.ت؟!"

برگشت و با چهره سرد و جدی سوبین روبرو شد. چشمانش مثل همیشه نافذ بود، اما این بار خشم در آن‌ها موج می‌زد. سوبین بدون هیچ حرفی، دست ا.ت را محکم گرفت. گرمای دست سوبین، گرچه آشنا بود، اما در آن لحظه بیشتر شبیه به قفسی بود که او را در خود اسیر کرده بود. ا.ت سعی کرد دستش را بیرون بکشد، اما قدرت سوبین بیشتر بود.

سوبین او را از میان جمعیت بیرون کشید و با قدم‌های بلند و سریع به سمت ماشین مشکی‌شان رفت. سکوت بینشان سنگین بود و هر لحظه ا.ت احساس می‌کرد طوفانی در راه است.

وقتی به عمارت بزرگشان رسیدند، سوبین ا.ت را به اتاق نشیمن کشاند. نور ملایم چراغ‌ها، چهره خشمگین سوبین را بیشتر نمایان می‌کرد. سوبین روبروی ا.ت ایستاد و با صدایی که از شدت خشم می‌لرزید، گفت: «فکر کردی داری چیکار می‌کنی ا.ت؟ اونجا چه غلطی می‌کردی؟»

ا.ت سرش را پایین انداخت. می‌دانست که حق با سوبین است، اما غرورش اجازه نمی‌داد راحت تسلیم شود. «من... من فقط می‌خواستم یکم تفریح کنم. تو همیشه منو تو خونه زندونی می‌کنی!»

سوبین پوزخندی زد. «تفریح؟ تو خبر نداری اونجا چه آدمایی رفت و آمد می‌کنن؟ خبر داری اگه بلایی سرت میومد من باید جواب می‌دادم؟ من ازت محافظت می‌کنم ا.ت، چون تو تنها چیزی هستی که برام مونده. و تو با این کارات داری همه چیزو به خطر میندازی!»

صدایش کمی آرام‌تر شد، اما همچنان قاطع بود. «دیگه هیچ‌وقت بدون اجازه من پاتو از خونه بیرون نمیذاری. فهمیدی؟»

ا.ت با چشمانی پر از اشک، سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد. می‌دانست که سوبین نگران اوست، حتی اگر به تلخی بیانش می‌کرد. آن شب، ا.ت معنای واقعی محافظت، و سوبین معنای واقعی نگرانی را درک کردند. و ا.ت فهمید که دنیای خارج از دیوارهای امن خانه، چقدر می‌تواند خطرناک باشد، مخصوصاً وقتی برادری چون سوبین، با تمام قدرت و نفوذش، پشت سرت نباشد.
دیدگاه ها (۰)

رمان"وارثان تاریکی"#تکپارتی #تهیونگ #بینظیر #بی_تی_اس #سناری...

اگه روزی من مردم ....🥀#جیمین #تهیونگ #جونگکوک #ارمی #بی...

رمان"شوت آخر"#تکپارتی #هان #سناریو در دبیرستان پرهیاهو، جایی...

رمان«نوازش سرد»#تکپارتی #فلیکس #سناریو هوای سرد اتاق، تنها س...

دو پارتی از ریندو

چهار پارتی از لینو(عشقی میان سایه ها)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط