می رسد روزی که چشمانم دگر
می رسد روزی که چشمانم دگر
دیدگانت را به حسرت ننگرند
می رسد روزی که لبهامان دگر
حرف هم را بی صدا باور کنند
دستهامان تا سحر آغوش هم بستر کنند
صورت هم را ز شوق دیدن هم تر کنند
می رسد روزی که آن سیمای تو
ماه می گردد بر این شبهای ما
می رسد روزی که دیگر بوسه ها
گم نمی گردند در لبهای ما
دیگر این دلهای ما دلواپس آینده نیست
می رسد روزی که بی غم سر کنند
خنده را باور کنند.
دیدگانت را به حسرت ننگرند
می رسد روزی که لبهامان دگر
حرف هم را بی صدا باور کنند
دستهامان تا سحر آغوش هم بستر کنند
صورت هم را ز شوق دیدن هم تر کنند
می رسد روزی که آن سیمای تو
ماه می گردد بر این شبهای ما
می رسد روزی که دیگر بوسه ها
گم نمی گردند در لبهای ما
دیگر این دلهای ما دلواپس آینده نیست
می رسد روزی که بی غم سر کنند
خنده را باور کنند.
- ۱.۵k
- ۰۷ آذر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط