{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p27
اما لیا آروم سرش رو تکون داد.
«هیچ‌کدومشون به دنیای شما نمی‌رسن.»
لبخند از روی صورت نینا محو شد.
«یعنی چی؟»
لیا سریع فهمید زیادی حرف زده.
«ببخشید... باید برم.»
خواست از اتاق بیرون بره که نینا صداش زد.
«صبر کن.»
لیا ایستاد.
_«اون... جیمین... اینجا چه‌کاره‌ست؟»

لیا چند ثانیه ساکت موند.
بعد خیلی آروم گفت:
«اینجا... همه از ایشون اطاعت می‌کنن.»
«چرا؟»
_«چون...»
صدای قدم‌هایی از بیرون اومد.
لیا رنگش پرید.
«باید برم.»
سریع از اتاق بیرون رفت.....نینا موند و سؤال هایی که هر ثانیه بیشتر می‌شدن
چند ثانیه بعد، در دوباره باز شد.
این بار جیمین بود.

با حرص توی صداش گفت:
«همه انگار ازت می‌ترسن.»

جیمین بدون اینکه جواب بده، وارد اتاق شد.
نگاهش روی صبحونه افتاد.
«خوردیش؟»
«نه.»
«چرا؟»
نینا دست به سینه ایستاد.
«اعتصاب غذا.»
جیمین چند لحظه نگاهش کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
«به من ربطی نداره.»
نینا جا خورد.
انتظار هر جوابی رو داشت، جز این.
جیمین ادامه داد:
«غذا نخوری، فقط خودت ضعیف میشی.»
بعد برگشت سمت در.
قبل از بیرون رفتن، بدون اینکه نگاهش کنه، گفت:
«تا عصر فرصت داری بخوریش.»
در بسته شد.
نینا با عصبانیت به در خیره شد.
«از خودراضی...»
اما چند دقیقه بعد...

حمایت ها کجانننننننننننننن؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دیدگاه ها (۰)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p26نینا با حرص نزدیک‌ترین بالش رو برداشت ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p25دختر با استرس به در نگاه کرد.«من... اج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط