{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

میخندی و نمیدانی دردلم چه غوغایی برپامیکنی

میخندی و نمیدانی دردلم چه غوغایی برپامیکنی
اخه ظالم این چه ظلمیست که با دل تنها میکنی
لبت خندان باخنده هایت ببین چه بادل شیدا میکنی
حال خراب مارا ببین نازنین بازچرا امروزفردا میکنی
یارمن عمرکوتاه است برای امدنت کمی شتاب کن
این چه رسمیست رسم عاشقی این نیست که باما میکنی
نازنینا ما به پایت عقل هوش و تمام دنیا داده ایم
نازکردن تا بکی این چه کاریست میان مَردم مارارسوا میکنی
یارمن خوبرویان کارشان رنجاندن عشاق نیست
خوبروی من ؛
من جانم به لب امده است تو تماشا میکنی!!
دیدگاه ها (۱)

بغضم درون یک غزل جا میشد ای کاشبخت سیاه عشق من وا میشد ای کا...

نمیدانم چرا شبها ، دلم ناگاه میگیردگلویم را غمی جانسوز و بغض...

گل برایم چیده ای قربان آن گل چیدنتبی قرارم کرده گل ها مستم ا...

نوش دارویی عزیزمبازبیمارت منمزخم دارم برتنم محتاجدیدارت منمم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط