این همونیه که گفتم

این همونیه که گفتم
کوچولو بود کتف راستش خونی بود و چشم راستش بخاطر عفونت بسته شده بود و بچه های نادان توی پارک فندک زیر سیبیلش گرفته بودند
خلاصه حال روز خوبی نداشت.
با اینکه خانواده مخالف بود توی تراس خونه نگهش داشتم تا خوشگل و خوشگل تر شد و این روز آخری بود که ازش عکس انداختم و سپردمش به طبیعت( کوچه خیابون)😁😁😁
اسمش فلفل بود،اسمش رو می‌شناخت

به اشتراک گذاشته شده توسط ویسگون
دیدگاه ها (۸)

پارت ۵۷

#پارت84 بعد از تموم شدن حرفم سرم رو گذاشتم روی شونه اش.(صبح ...

PART

ادامه+اوو خیلی هم عالییی. و میدونی داشتم به این فکر میکردم ک...

سناریو وانشات

خلاصه لایو ویورس جیهوپ:🐿🐿️ دیگه از سال خیلی نمونده، گفتم یه ...

محرم پیارسالویچتو تازه نصب کرده بودممن از اول عمرمرو هییییچ ...

سلام من سپیده هستم 23سالمهاین داستانی رو که میخوام تعریف کنم...

کارآگاه و پرنسس خلافکارشپارت ۵+ خوب تعریف کن دختره کیه_دختره...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط