شب میرسد از راه

شب می‌رسد از راه

مثل پیرمرد غمگینی

که سالها پیش از این شهر رفت

چمدانش پُر از لبا‌س‌های کهنۀ زنی بود

زنی که در کودکی گفته بود دوستت دارم
دیدگاه ها (۱)

بگو دوستم داریبه جای صدای تمام باران های نباریدهبه جای صدای ...

توانتخاب مڹ نبودے؛سرنوشتم بودے...تنها انڪَیزه ے ماندنم؛در ای...

ﮔﺎﻫﯽ ﺩﻟﺖ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪﺩﺭ ﺷﻠﻮﻏﯽ . ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﺵ ﺑﯿﺎﯾﺪﺗﻨﮓ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺷﺖ ﺑﮕﯿﺮﺩﺑ...

-صدای گریه ی کودکی می آمد... دختر جوانی آمد کودک را در آغوش...

-شبونخلستانوچاههایپرازآب ،درداینیکبیترافقطعلی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط