روزگار شاید همین صبحی است که مناندوختههای احساسم را بر
روزگار شاید همین صبحی است که من،اندوختههای احساسم را برمیدارم و میگذرم از کنار ترانههای یک رودخانه..
شاید همین یک ترانه ایست که من سالها گوش داده ام..
شاید هم دیروزی بود که تو رفتی،و امروزی که دیگر نیامدی..
روزگار شاید منم و دلخوشیهایی که یک غزل به من بخشیده..
شاید هم احساسی که نگاهت از من دزدیده..
روزگار شاید همین لحظه است که من..خیالت را تا دوردستی دیگر میبرم
شاید همین یک ترانه ایست که من سالها گوش داده ام..
شاید هم دیروزی بود که تو رفتی،و امروزی که دیگر نیامدی..
روزگار شاید منم و دلخوشیهایی که یک غزل به من بخشیده..
شاید هم احساسی که نگاهت از من دزدیده..
روزگار شاید همین لحظه است که من..خیالت را تا دوردستی دیگر میبرم
- ۱۷۷
- ۱۲ آذر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط