⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p5۴
«قول؟»
جیمین بعد از چند ثانیه مکث، سرش رو تکون داد.
«قول.»
جیمین راه افتاد.
نینا چند ثانیه سر جاش موند، بعد بیحرف دنبالش رفت.
راهروها یکییکی پشت سرشون جا میموند.
این بار سکوت بینشون سنگین نبود.
بیشتر شبیه دو غریبهای بود که هنوز بلد نبودن از کجا باید شروع کنن.
نینا نگاهش روی پنجرههای بلند قلعه میچرخید.
بیرون، مه غلیظی جنگل رو پوشونده بود.
بعد از چند دقیقه، بوی عجیبی توی هوا پیچید.
بوی گوشت...
اما با چیزی فلزی و تند قاطی شده بود.
اخم کرد.
«این بوی چیه؟»
جیمین بدون اینکه وایسه گفت:
«ناهار.»
نینا با تعجب خندید.
«شوخی میکنی؟»
«نه.»
به تالار غذاخوری رسیدن.
چند میز بلند کنار هم چیده شده بود.
خدمتکارها در سکوت رفتوآمد میکردن.
یکی از اونها بشقابی جلوی نینا گذاشت.
برنج، سبزیجات و مرغ.
نینا با خیال راحت نفس کشید.
اما درست لحظهای که خواست قاشق رو برداره، چشمش به میز روبهرو افتاد.
چند نفر از خونآشامها دور هم نشسته بودن.
داخل جامهاشون مایعی به رنگ قرمز تیره بود.
یکی از اونها جامش رو بالا آورد.
لبخند زد.
و نیشهای سفیدش برای چند ثانیه زیر نور شمع برق زد.
دست نینا همونجا خشک شد.
قاشق از بین انگشتهاش سر خورد و با صدای آرومی روی بشقاب افتاد.
همون لحظه، خدمتکاری که کنار دستش ایستاده بود خم شد تا قاشق رو برداره.
موهایش کنار رفت.
نینا نفسش بند اومد.
دو نیش باریک از زیر لبش پیدا بود.
خدمتکار متوجه نگاهش شد.
لبهاش رو سریع روی هم گذاشت و سرش رو پایین انداخت.
«ببخشید، بانو.»
نینا ناخودآگاه صندلیش رو چند سانتیمتر عقب کشید.
جیمین این حرکت رو دید.
اما چیزی نگفت.
چند دقیقه در سکوت گذشت.
نینا هنوز به غذا دست نزده بود.
بالاخره آروم پرسید:
«...شما واقعاً خون میخورین؟»
چند نفر از خدمتکارها بیاختیار سر بلند کردن.
تالار برای یک لحظه ساکت شد.
جیمین لیوانش رو روی میز گذاشت.
«بله.»
جوابش اونقدر عادی بود که انگار دربارهی آب حرف میزد.
نینا لبهاش رو تر کرد.
_«پس...»
مکث کرد.
سؤالش احمقانه به نظر میرسید.
اما از وقتی وارد این دنیا شده بود، هر شب توی ذهنش تکرار میشد.
آروم گفت:
«ممکنه... یه روز منو هم بخورین؟»
یکی از خدمتکارها بیاختیار نفسش رو حبس کرد.
چند نفر نگاهشون رو به جیمین دوختن.
جیمین چند ثانیه فقط به نینا نگاه کرد.
بعد خیلی ساده گفت:
«اگر قرار بود این اتفاق بیفته... همون شب اول افتاده بود.»
اخم کرد.
«این جواب سؤال من نبود.»
جیمین نگاهش رو از بشقاب برداشت.
_«نه.»
مکث کرد.
«جواب سؤال واقعیت اینه که تا وقتی تحت حفاظت منی، هیچکس حق نداره حتی یک قطره از خونت رو لمس کنه.»
سکوت...
نینا متوجه شد همهی خدمتکارها سرشون رو پایین انداختن.
انگار این جمله برای اونها فقط یک جواب نبود...
یک قانون بود.
شرط پارت بعد🫶🏻✨️
لایک۸ ،کامنت۵
p5۴
«قول؟»
جیمین بعد از چند ثانیه مکث، سرش رو تکون داد.
«قول.»
جیمین راه افتاد.
نینا چند ثانیه سر جاش موند، بعد بیحرف دنبالش رفت.
راهروها یکییکی پشت سرشون جا میموند.
این بار سکوت بینشون سنگین نبود.
بیشتر شبیه دو غریبهای بود که هنوز بلد نبودن از کجا باید شروع کنن.
نینا نگاهش روی پنجرههای بلند قلعه میچرخید.
بیرون، مه غلیظی جنگل رو پوشونده بود.
بعد از چند دقیقه، بوی عجیبی توی هوا پیچید.
بوی گوشت...
اما با چیزی فلزی و تند قاطی شده بود.
اخم کرد.
«این بوی چیه؟»
جیمین بدون اینکه وایسه گفت:
«ناهار.»
نینا با تعجب خندید.
«شوخی میکنی؟»
«نه.»
به تالار غذاخوری رسیدن.
چند میز بلند کنار هم چیده شده بود.
خدمتکارها در سکوت رفتوآمد میکردن.
یکی از اونها بشقابی جلوی نینا گذاشت.
برنج، سبزیجات و مرغ.
نینا با خیال راحت نفس کشید.
اما درست لحظهای که خواست قاشق رو برداره، چشمش به میز روبهرو افتاد.
چند نفر از خونآشامها دور هم نشسته بودن.
داخل جامهاشون مایعی به رنگ قرمز تیره بود.
یکی از اونها جامش رو بالا آورد.
لبخند زد.
و نیشهای سفیدش برای چند ثانیه زیر نور شمع برق زد.
دست نینا همونجا خشک شد.
قاشق از بین انگشتهاش سر خورد و با صدای آرومی روی بشقاب افتاد.
همون لحظه، خدمتکاری که کنار دستش ایستاده بود خم شد تا قاشق رو برداره.
موهایش کنار رفت.
نینا نفسش بند اومد.
دو نیش باریک از زیر لبش پیدا بود.
خدمتکار متوجه نگاهش شد.
لبهاش رو سریع روی هم گذاشت و سرش رو پایین انداخت.
«ببخشید، بانو.»
نینا ناخودآگاه صندلیش رو چند سانتیمتر عقب کشید.
جیمین این حرکت رو دید.
اما چیزی نگفت.
چند دقیقه در سکوت گذشت.
نینا هنوز به غذا دست نزده بود.
بالاخره آروم پرسید:
«...شما واقعاً خون میخورین؟»
چند نفر از خدمتکارها بیاختیار سر بلند کردن.
تالار برای یک لحظه ساکت شد.
جیمین لیوانش رو روی میز گذاشت.
«بله.»
جوابش اونقدر عادی بود که انگار دربارهی آب حرف میزد.
نینا لبهاش رو تر کرد.
_«پس...»
مکث کرد.
سؤالش احمقانه به نظر میرسید.
اما از وقتی وارد این دنیا شده بود، هر شب توی ذهنش تکرار میشد.
آروم گفت:
«ممکنه... یه روز منو هم بخورین؟»
یکی از خدمتکارها بیاختیار نفسش رو حبس کرد.
چند نفر نگاهشون رو به جیمین دوختن.
جیمین چند ثانیه فقط به نینا نگاه کرد.
بعد خیلی ساده گفت:
«اگر قرار بود این اتفاق بیفته... همون شب اول افتاده بود.»
اخم کرد.
«این جواب سؤال من نبود.»
جیمین نگاهش رو از بشقاب برداشت.
_«نه.»
مکث کرد.
«جواب سؤال واقعیت اینه که تا وقتی تحت حفاظت منی، هیچکس حق نداره حتی یک قطره از خونت رو لمس کنه.»
سکوت...
نینا متوجه شد همهی خدمتکارها سرشون رو پایین انداختن.
انگار این جمله برای اونها فقط یک جواب نبود...
یک قانون بود.
شرط پارت بعد🫶🏻✨️
لایک۸ ،کامنت۵
- ۱۹۹
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط