{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#حکایت مَرد مرغداری بود که هر بار سیلی می آمد، مرغداری اش

#حکایت مَرد مرغداری بود که هر بار سیلی می آمد، مرغداری اش را آب فرا می گرفت، مرغ هایش را به زمین های مرتفع تر می برد. بعضی سال ها صدها مرغ او می مردند؛ زیرا نمی توانست آنها را به موقع ببرد. یک سال سیلی شدید خسارت هنگفتی بر او وارد کرد، به خانه اش برگشت و با ناامیدی به زنش گفت: دیگه تمام شد. من نمی توانم زمین فعلی را بفروشم و زمین بهتری بخرم. زنش با خونسردی گفت: اُردک بخر.
زمانیکه مشکلی برایتان پیش می آید، بجای ناامیدی، بر روی راه حل تمرکز کنید. #فردوس_برین
دیدگاه ها (۴)

هرکی بهتون گفت گوساله ناراحت نشید..گوساله به این خوشگلی 😍 #ط...

اولین پروفایل دخترا بعد از شکست عشقی 😂💔 فقط بابارو داشته باش...

کاش می شد خنده را تدریس کرد کارگاه خوشدلی تاًسیس کرد💠کاش می...

کوچه ای را بود نامش معرفت،مردمانش با مرام از هر جهت،😊سیل امد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط