آخرین بازمانده
#پارت_3
تکتیرها در راهرو میپیچید و ضربآهنگِ تپشِ قلبِ ا.ت، با صدای برخوردِ گلولهها به دیوار همخوانی داشت. او پشتِ قفسهی فلزی کز کرده بود و دستانش را محکم روی گوشهایش گذاشته بود. ثانیهها مثل ساعتهایِ طولانی میگذشتند. ناگهان، صدای تیراندازی قطع شد. سکوتی سنگین و وحشتناک تمامِ ساختمان را فرا گرفت. سکوتی که از صدایِ گلولهها ترسناکتر بود.
ا.ت دیگر نتوانست صبر کند. غریزهیِ او قویتر از دستوری بود که جونگکوک داده بود. او به آرامی از پشتِ قفسه بیرون خزید. اسلحهیِ کوچکی که جونگکوک قبلاً به او یاد داده بود چطور با آن کار کند را از روی میز برداشت و به سمت در حرکت کرد. دستش روی دستگیرهیِ سردِ فلزی لرزید. با یک حرکت در را باز کرد.
راهرو تاریک بود، فقط نورِ ضعیفِ چراغهایِ اضطراریِ سقف روشن بود. جسدها… همهجا بودند. اما جونگکوک نبود.
ا.ت با قدمهای لرزان به سمتِ انتهایِ راهرو، جایی که صدایِ خفهای میآمد، رفت. او را پیدا کرد. جونگکوک به دیوار تکیه داده بود، پیراهنِ سفیدش از خونِ تیرهای رنگ گرفته بود و نفسهایش به شماره افتاده بود. اسلحه از دستش رها شده بود.ا.ت فریادی بیصدا کشید و به سمتش دوید. «جونگکوک!»
جونگکوک با زحمت سرش را بالا آورد. نگاهش دیگر آن قدرتِ همیشگی را نداشت، اما وقتی ا.ت را دید، برقی از تعجب و خشم در چشمانش درخشید. «گفتم… گفتم فرار کن…»
ا.ت کنارش روی زمین نشست، دستانش را روی زخمِ سینهاش گذاشت تا فشارِ خون را کم کند. «خفه شو! فقط حرف نزن.»
جونگکوک با دستِ ضعیفش بازویِ ا.ت را گرفت و او را به خودش نزدیک کرد. «اونا… اونا نرفته بودن. همهاش… همهاش یه تله بود. ا.ت، باید همین الان بری. اونا دارن برمیگردن…»در همان لحظه، صدایِ خشخشِ بیسیم از انتهای راهرو بلند شد. صدایی سرد و آشنا که میگفت: «هدف رو پیدا نکردیم، دوباره منطقه رو پاکسازی کنید.»
ا.ت به جونگکوک نگاه کرد که در حالِ از دست دادنِ هوشیاری بود و بعد به راهرویِ تاریکِ روبرو. او میدانست که دیگر راهی برای فرار نیست. او باید تصمیمی میگرفت؛ یا بگذارد جونگکوک در اینجا تمام شود، یا خودش تبدیل به همان چیزی شود که از آن میترسید.
تکتیرها در راهرو میپیچید و ضربآهنگِ تپشِ قلبِ ا.ت، با صدای برخوردِ گلولهها به دیوار همخوانی داشت. او پشتِ قفسهی فلزی کز کرده بود و دستانش را محکم روی گوشهایش گذاشته بود. ثانیهها مثل ساعتهایِ طولانی میگذشتند. ناگهان، صدای تیراندازی قطع شد. سکوتی سنگین و وحشتناک تمامِ ساختمان را فرا گرفت. سکوتی که از صدایِ گلولهها ترسناکتر بود.
ا.ت دیگر نتوانست صبر کند. غریزهیِ او قویتر از دستوری بود که جونگکوک داده بود. او به آرامی از پشتِ قفسه بیرون خزید. اسلحهیِ کوچکی که جونگکوک قبلاً به او یاد داده بود چطور با آن کار کند را از روی میز برداشت و به سمت در حرکت کرد. دستش روی دستگیرهیِ سردِ فلزی لرزید. با یک حرکت در را باز کرد.
راهرو تاریک بود، فقط نورِ ضعیفِ چراغهایِ اضطراریِ سقف روشن بود. جسدها… همهجا بودند. اما جونگکوک نبود.
ا.ت با قدمهای لرزان به سمتِ انتهایِ راهرو، جایی که صدایِ خفهای میآمد، رفت. او را پیدا کرد. جونگکوک به دیوار تکیه داده بود، پیراهنِ سفیدش از خونِ تیرهای رنگ گرفته بود و نفسهایش به شماره افتاده بود. اسلحه از دستش رها شده بود.ا.ت فریادی بیصدا کشید و به سمتش دوید. «جونگکوک!»
جونگکوک با زحمت سرش را بالا آورد. نگاهش دیگر آن قدرتِ همیشگی را نداشت، اما وقتی ا.ت را دید، برقی از تعجب و خشم در چشمانش درخشید. «گفتم… گفتم فرار کن…»
ا.ت کنارش روی زمین نشست، دستانش را روی زخمِ سینهاش گذاشت تا فشارِ خون را کم کند. «خفه شو! فقط حرف نزن.»
جونگکوک با دستِ ضعیفش بازویِ ا.ت را گرفت و او را به خودش نزدیک کرد. «اونا… اونا نرفته بودن. همهاش… همهاش یه تله بود. ا.ت، باید همین الان بری. اونا دارن برمیگردن…»در همان لحظه، صدایِ خشخشِ بیسیم از انتهای راهرو بلند شد. صدایی سرد و آشنا که میگفت: «هدف رو پیدا نکردیم، دوباره منطقه رو پاکسازی کنید.»
ا.ت به جونگکوک نگاه کرد که در حالِ از دست دادنِ هوشیاری بود و بعد به راهرویِ تاریکِ روبرو. او میدانست که دیگر راهی برای فرار نیست. او باید تصمیمی میگرفت؛ یا بگذارد جونگکوک در اینجا تمام شود، یا خودش تبدیل به همان چیزی شود که از آن میترسید.
- ۲۹۸
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط