{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.

.
📗 ادامه کتابِ
《 راستي دردهایم کو ؟ 》

#قسمت_بیستُ_هشتم

پوتین‌هایم را بهتر از همیشه واکس می‌زنم. بندهایش را محکم می‌بندم. لباسم را مرتب می‌کنم. شانه‌ای می‌زنم به موهایم. امان از این عطرهایی که از مشهد می‌آورند! نمی‌شود که نزد!

امروز حاج‌حمید دوباره جلسه‌ مهمی دارد. دفتر را بیش‌تر از همیشه مرتب نگه‌داشتم. فرماندهان و مربیان دانشگاه یکی‌یکی و سروقت از راه می‌رسند. تقریبا همه فرماندهان دانشگاه آمده‌اند. حاج‌حمید گفته من هم توی جلسه حضور داشته باشم. از وقتی مسئولیت دفتر را به من داده، زیاد پیش آمده که در جلسات حضور داشته باشم اما این‌بار فرق دارد.

دل توی دلم نیست که حاج‌حمید لب از لب باز کند. شاید هم بیش‌تر از این نگران بودم که اگر بنا به رفتن باشد، من در جمع رفتنی‌ها نباشم. خیلی وقت پیش، به حاج‌حمید اصرار کرده بودم که بگذارد بروم اما شرط گذاشته بود برایم و حواله‌ام کرده بود به بعد از دوره کارشناسی.

حاج‌حمید مخالف رفتن نبود؛ اتفاقا اصرار داشت که فرماندهان، حتما شرایط دفاع از حرم را تجربه کنند. می‌گفت جوانِ پاسدار باید دشواری میدان رزم را بچشد. در جواب اصرارهای من اما می‌گفت زمان رفتنت را خودم مشخص می‌کنم و الان هم می‌گویم وقتش نشده!
...
۲۸
#ادامه_دارد
#یادشهداباصلوات
📔#راستی_دردهایم_کو
🌷─┅─🍃🌸🍃─┅─
💠 @shahiddaneshgar
دیدگاه ها (۰)

#in_your_eyespart_9۲ویو کایلا یه نفس کلافه کشیدم و دوباره سا...

p5

📗 ادامه کتابِ《 راستي دردهایم کو ؟ 》 #قسمت_سیُ_چهار 🖐ا...

📗 ادامه کتابِ《 راستي دردهایم کو ؟ 》۲۰...در این دو سه روز...

📗 ادامه کتابِ《 راستي دردهایم کو ؟ 》 #قسمت_صدوهشتیکی از...

📗 ادامه کتابِ《 راستي دردهایم کو ؟ 》 #قسمت_پنجاهُ_ششفرو...

📗 ادامه کتابِ《 راستي دردهایم کو ؟ 》 #قسمت_صدوپنجپیام م...

.📗 ادامه کتابِ《 راستي دردهایم کو ؟ 》 #قسمت_بیست_نهم .....

.📗 ادامه کتابِ《 راستي دردهایم کو ؟ 》 #قسمت_صدوششکه یاد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط