𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮’𝓼 𝓒𝓱𝓸𝓲𝓬𝓮
𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮’𝓼 𝓒𝓱𝓸𝓲𝓬𝓮
Part 1
صدای باران آرامی از پشت پنجرهی کوچک خانه شنیده میشد. ویولت کنار میز چوبی نشسته بود و لباسهای خواهرهایش را مرتب میکرد.
خانه ساده بود؛ آنقدر ساده که هر وسیلهای ارزش خودش را داشت.
الورا وارد اتاق شد و گفت:
+ ویولت، بابا هنوز برنگشته؟
ویولت سرش را بالا آورد.
+ نه... قرار بود قبل از غروب برگرده.
سلین که پشت سر الورا آمده بود، آهی کشید.
+ امیدوارم امروز کار پیدا کرده باشه.
ویولت چیزی نگفت. فقط نگاهش را به پنجره دوخت.
چند ماهی بود که اوضاع خانوادهشان سختتر از همیشه شده بود. پدرشان هر کاری پیدا میکرد انجام میداد، اما درآمدش حتی برای خرجهای ضروری هم کافی نبود.
صدای باز شدن در، همه را از جا پراند.
آیریس با خوشحالی از اتاق بیرون دوید.
+ بابا!
اما وقتی ناتان وارد خانه شد، لبخند روی صورت آیریس محو شد.
چهرهی پدرشان خستهتر از همیشه بود.
ویولت سریع جلو رفت.
+ بابا، چی شده؟
ناتان کت خیسش را کنار در گذاشت و بدون اینکه جواب بدهد، روی صندلی نشست.
الورا یک لیوان آب برایش آورد.
+ اتفاقی افتاده؟
ناتان چند لحظه سکوت کرد.
بعد نگاهش را به ویولت دوخت.
پ،و: ویولت... باید باهات حرف بزنم.
ویولت آرام نشست.
+ دربارهی چی؟
ناتان دستهایش را به هم فشرد.
پ،و: امروز... یک پیشنهاد بهم دادن.
ویولت با تعجب پرسید:
+ چه پیشنهادی؟
ناتان نگاهش را پایین انداخت.
پ،و: پیشنهادی که میتونه زندگی همهمون رو عوض کنه.
سکوت سنگینی اتاق را گرفت.
ویولت منتظر ماند.
اما چیزی که چند ثانیه بعد از زبان پدرش شنید، حتی برای یک لحظه هم نمیتوانست تصورش را بکند.
پ،و: از خانوادهی سلطنتی برای تو خواستگاری شده...
ویولت خشکش زد.
+ چی؟!
ناتان آرام ادامه داد:
پ،و: شاهزاده هوسوک... میخواد با تو ازدواج کنه.
ویولت فقط به پدرش خیره ماند.
شاهزاده؟
او؟
چرا باید شاهزادهای که میتوانست با هر دختری ازدواج کند، او را انتخاب کرده باشد؟
و مهمتر از همه...
چرا حالا؟
(شرطا)
لایک:50
کامنت:30
بازنشر:15
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
Part 1
صدای باران آرامی از پشت پنجرهی کوچک خانه شنیده میشد. ویولت کنار میز چوبی نشسته بود و لباسهای خواهرهایش را مرتب میکرد.
خانه ساده بود؛ آنقدر ساده که هر وسیلهای ارزش خودش را داشت.
الورا وارد اتاق شد و گفت:
+ ویولت، بابا هنوز برنگشته؟
ویولت سرش را بالا آورد.
+ نه... قرار بود قبل از غروب برگرده.
سلین که پشت سر الورا آمده بود، آهی کشید.
+ امیدوارم امروز کار پیدا کرده باشه.
ویولت چیزی نگفت. فقط نگاهش را به پنجره دوخت.
چند ماهی بود که اوضاع خانوادهشان سختتر از همیشه شده بود. پدرشان هر کاری پیدا میکرد انجام میداد، اما درآمدش حتی برای خرجهای ضروری هم کافی نبود.
صدای باز شدن در، همه را از جا پراند.
آیریس با خوشحالی از اتاق بیرون دوید.
+ بابا!
اما وقتی ناتان وارد خانه شد، لبخند روی صورت آیریس محو شد.
چهرهی پدرشان خستهتر از همیشه بود.
ویولت سریع جلو رفت.
+ بابا، چی شده؟
ناتان کت خیسش را کنار در گذاشت و بدون اینکه جواب بدهد، روی صندلی نشست.
الورا یک لیوان آب برایش آورد.
+ اتفاقی افتاده؟
ناتان چند لحظه سکوت کرد.
بعد نگاهش را به ویولت دوخت.
پ،و: ویولت... باید باهات حرف بزنم.
ویولت آرام نشست.
+ دربارهی چی؟
ناتان دستهایش را به هم فشرد.
پ،و: امروز... یک پیشنهاد بهم دادن.
ویولت با تعجب پرسید:
+ چه پیشنهادی؟
ناتان نگاهش را پایین انداخت.
پ،و: پیشنهادی که میتونه زندگی همهمون رو عوض کنه.
سکوت سنگینی اتاق را گرفت.
ویولت منتظر ماند.
اما چیزی که چند ثانیه بعد از زبان پدرش شنید، حتی برای یک لحظه هم نمیتوانست تصورش را بکند.
پ،و: از خانوادهی سلطنتی برای تو خواستگاری شده...
ویولت خشکش زد.
+ چی؟!
ناتان آرام ادامه داد:
پ،و: شاهزاده هوسوک... میخواد با تو ازدواج کنه.
ویولت فقط به پدرش خیره ماند.
شاهزاده؟
او؟
چرا باید شاهزادهای که میتوانست با هر دختری ازدواج کند، او را انتخاب کرده باشد؟
و مهمتر از همه...
چرا حالا؟
(شرطا)
لایک:50
کامنت:30
بازنشر:15
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
- ۶۶۱
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط