{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}


بر زلف تو گر دست درازی کردم
والله که حقیقت نه مجازی کردم

من در سر زلف تو بدیدم دل خویش
پس با دل خویش عشقبازی کردم
دیدگاه ها (۱)

زلف او برده قرارخاطر از من یادگاریمن هم از آن زلفدارم یادگار...

چشم شهلایت بنازم دلبـــرےها می ڪنی تا تــو می خنـدے خودت را ...

می شود ســجده ڪنم بر سرِ زانوی شمامی شود من بشوم هــمدم و بـ...

بیـادلتنـگ یـادخـویـش بـاشیـمڪمـےدانـاودورانـدیـش بـاشیـمزدر...

خبرت هست که از خویش خبر نیست مراگذری کن که ز غم راهگذر نیست ...

دل بی رخ خوب تو سر خویش نداردجان طاقت هجرتوازاین بیش ندارد.....

#شعر_قدیمی 🤍کفر سر زلف تو ایمان ماستدرد غم عشق تو درمان ماست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط