تو هیچ وقت اضافی نبودی!
تو هیچ وقت اضافی نبودی!
هیونجین/ا.ت
P:4
چند روز همون طوری گذشت..
چند روزی که ا.ت زیاد نزدیک پسرا نشد..
دیگه مثل قبل با پسرا وقت نمیگذروند حتی دیگه بابل یا فنز هم نمیرفت..
تو این مدت هیونجین خیلی سعی کرد تا نزدیک ا.ت بشه و باهاش حرف بزنه اما متاسفانه ا.ت هربار با بهونه های مختلف ازش فرار میکرد..
اما امروز، روزی بود که هیونجین دیگه طاقت نیاورد و رفت سراغ ا.ت..
اونا همشون امروز رفته بودن کمپانی تا برای کنسرت آماده بشن..
زمانی که تمرین دنس تموم شد همه پسرا بجز هیونجین از اتاق بیرون رفتن، اما ا.ت..؟ اون دختر هنوز که هنوزه تو رختکن بود و منتظر بود تا هیونجین بره ولی خبر نداشت که چه چیزی در انتظارشه!
لباساش رو عوض کرده بود و رو صندلی نشسته بود و منتظر بود که هیونجین بره اما ناگهان یهو در باز شد و هیونجین اومد تو!
ا.ت برگشت سمت در تا ببینه کی وارد اتاق شده که با هیونجین مواجه شد..
هیونجین در رو قفل کرد و رفت سمت ا.ت..
ا.ت که تا الان از جاش بلند شده بود با هر قدمی که هیونجین به سمتش برمیداشت ا.ت یک قدم به عقب میرفت تا اینکه به کمد های فلزی رختکن برخورد کرد..
هیونجین جلوش وایساد و به دستش رو کنار سر ا.ت به کمد پشتش ستون کرد و یکم سرشو پایین آورد تا بتونه چشمای ا.ت رو ببینه!
هیونجین: واقعا کنجکاو که بدونم چی باعث شده این خرگوش کوچولو ازم فرار کنه!
-نمیخای راستش رو بگی؟
ا.ت: من...من فرار نکردم!
هیون جین: چرا فرار کردی!
-تو از من از اعضا از همه فرار کردی!
-هرموقع نزدیکت شدیم اَزمون دور شدی، چرا؟
ا.ت: اوپا...من...من فقط نمیخام اذیتتون کنم(بغض)
هیونجین: چی باعث شد که فکر کنی اگه بهمون نزدیک بشی ما اذیت میشیم؟
ا.ت: اون روز که...اون روز که رفتیم بیرون و تو رفتی بستنی بخری...چندتا دختر اونجا بودن که میگفتن من رو اعصابم(گریه)
-میگفتن اعضا رو اذیت میکنم
-میگفتن که تو منو بزور تحمل میکنی و هیچ وقت نمیخواستی که من خواهرت باشم
هیونجین: درسته...من دلم نمیخاد تو خواهرم باشی!
ا.ت با شنیدن این حرف از هیونجین احساس کرد که قلبش دیگه نمیزنه..
یعنی..یعنی واقعا هیونجین دلش نمیخواست اون خواهرش باشه؟
هیونجین: من...میخوام تو یچیزی بیشتر از خواهرم باشی!
چی؟ اون الان چی گفت؟ گفت دلم میخاد یچیزی بیشتر از خواهرم باشی؟
ولی...ولی این که اصن نمیشه...اون چطور میتونه همچین چیزی رو بگه؟!
ا.ت:اوپا(تعجب)
-تو...نمیخای من خواهرت باشم چون میخای یچیزی بیشتر از یه خواهر برات باشم؟
هیونجین: آره
ا.ت: جدی؟(خنده)
هیونجین: بله
-حالا قبول میکنی یا با یه روش دیگه راضیت کنم؟
ا.ت: اومم نمیدونم
هیونجین: اوو پس نمیدونی نه؟
ا.ت:(سرشو به نشونه نه تکون میده)
هیونجین(یکم سرشو میاره جلوتر و به بوسه رو گونت میزاره): دختر کوچولوی من؟!
-به نعفته که یکم زودتر فکراتو بکنی چون من در این مورد اصن آدم صبوری نیستم!
ا.ت: خب اون وقت اگه تو تصمیم گرفتن وقت تلف کنم چی میشه؟
هیونجین: نمیدونم شاید مثلا به چان هیونگ بگم که برای یه ماه همه کارایی خوابگاه رو تو انجام بدی...میدونی که چان هیونگ رو پسراش حساسه
ا.ت: رو تک دخترش بیشتر حساسه!
هیونجین: آره ولی اگه بفهمه که تک دخترش پسرش رو اذیت کرده...بنظرت چه واکنشی میتونن داشته باشه؟
ا.ت(اول یکم مکث میکنه و فک میکنه): ایشهع خیلی خب بابا قبوله🙄
هیونجین:یسس تو از الان بجای خواهرم رسما دوست دخترمی!
هیونجین محکم بغلت میکنه که یهو در رختکن باز میشه و چانگبین میاد تو😉
چانگبین: هیی شما دوتا اینجا دارید چه غلطی میکنید؟
-هیونجین سر جدت دختر بیچاره رو اینجا نک-
چانگبین با نگاهی که از هیونجین دید ترجیح داد ساکت بشه☺️
چانگبین: بیاید بیرون باید برگردیم خوابگاه
هیونجین: باشه تو برو ما یکم دیگه میایم
چانگبین: زود بیاید وگرنه چان هیونگ هممونو دار میزنه!
چانگبین بدون اینکه منتظر جوابی از هیونجین باشه رفت و اون دوتا رو تو رختکن تنها گذاشت...
اون روز تو اون رختکن شما برای اولین بار همو بوسیدید🙄😊
از اینکه باهم بودید خیلی خوشحال بودید که البته این خوشحالی زیاد هم دووم نیاورد میدونید چرا؟
چون بنگچان مجبورتون کرد برای یه ماه همه کارایی خوابگاه رو شما دوتا انجام بدید☺️
حالا دلیل اینکه چرا همچین تصمیمی گرفته فعلا مشخص نیست ایشالا هروقت مشخص شد بهتون خبر میدم😊😂
End.
هیونجین/ا.ت
P:4
چند روز همون طوری گذشت..
چند روزی که ا.ت زیاد نزدیک پسرا نشد..
دیگه مثل قبل با پسرا وقت نمیگذروند حتی دیگه بابل یا فنز هم نمیرفت..
تو این مدت هیونجین خیلی سعی کرد تا نزدیک ا.ت بشه و باهاش حرف بزنه اما متاسفانه ا.ت هربار با بهونه های مختلف ازش فرار میکرد..
اما امروز، روزی بود که هیونجین دیگه طاقت نیاورد و رفت سراغ ا.ت..
اونا همشون امروز رفته بودن کمپانی تا برای کنسرت آماده بشن..
زمانی که تمرین دنس تموم شد همه پسرا بجز هیونجین از اتاق بیرون رفتن، اما ا.ت..؟ اون دختر هنوز که هنوزه تو رختکن بود و منتظر بود تا هیونجین بره ولی خبر نداشت که چه چیزی در انتظارشه!
لباساش رو عوض کرده بود و رو صندلی نشسته بود و منتظر بود که هیونجین بره اما ناگهان یهو در باز شد و هیونجین اومد تو!
ا.ت برگشت سمت در تا ببینه کی وارد اتاق شده که با هیونجین مواجه شد..
هیونجین در رو قفل کرد و رفت سمت ا.ت..
ا.ت که تا الان از جاش بلند شده بود با هر قدمی که هیونجین به سمتش برمیداشت ا.ت یک قدم به عقب میرفت تا اینکه به کمد های فلزی رختکن برخورد کرد..
هیونجین جلوش وایساد و به دستش رو کنار سر ا.ت به کمد پشتش ستون کرد و یکم سرشو پایین آورد تا بتونه چشمای ا.ت رو ببینه!
هیونجین: واقعا کنجکاو که بدونم چی باعث شده این خرگوش کوچولو ازم فرار کنه!
-نمیخای راستش رو بگی؟
ا.ت: من...من فرار نکردم!
هیون جین: چرا فرار کردی!
-تو از من از اعضا از همه فرار کردی!
-هرموقع نزدیکت شدیم اَزمون دور شدی، چرا؟
ا.ت: اوپا...من...من فقط نمیخام اذیتتون کنم(بغض)
هیونجین: چی باعث شد که فکر کنی اگه بهمون نزدیک بشی ما اذیت میشیم؟
ا.ت: اون روز که...اون روز که رفتیم بیرون و تو رفتی بستنی بخری...چندتا دختر اونجا بودن که میگفتن من رو اعصابم(گریه)
-میگفتن اعضا رو اذیت میکنم
-میگفتن که تو منو بزور تحمل میکنی و هیچ وقت نمیخواستی که من خواهرت باشم
هیونجین: درسته...من دلم نمیخاد تو خواهرم باشی!
ا.ت با شنیدن این حرف از هیونجین احساس کرد که قلبش دیگه نمیزنه..
یعنی..یعنی واقعا هیونجین دلش نمیخواست اون خواهرش باشه؟
هیونجین: من...میخوام تو یچیزی بیشتر از خواهرم باشی!
چی؟ اون الان چی گفت؟ گفت دلم میخاد یچیزی بیشتر از خواهرم باشی؟
ولی...ولی این که اصن نمیشه...اون چطور میتونه همچین چیزی رو بگه؟!
ا.ت:اوپا(تعجب)
-تو...نمیخای من خواهرت باشم چون میخای یچیزی بیشتر از یه خواهر برات باشم؟
هیونجین: آره
ا.ت: جدی؟(خنده)
هیونجین: بله
-حالا قبول میکنی یا با یه روش دیگه راضیت کنم؟
ا.ت: اومم نمیدونم
هیونجین: اوو پس نمیدونی نه؟
ا.ت:(سرشو به نشونه نه تکون میده)
هیونجین(یکم سرشو میاره جلوتر و به بوسه رو گونت میزاره): دختر کوچولوی من؟!
-به نعفته که یکم زودتر فکراتو بکنی چون من در این مورد اصن آدم صبوری نیستم!
ا.ت: خب اون وقت اگه تو تصمیم گرفتن وقت تلف کنم چی میشه؟
هیونجین: نمیدونم شاید مثلا به چان هیونگ بگم که برای یه ماه همه کارایی خوابگاه رو تو انجام بدی...میدونی که چان هیونگ رو پسراش حساسه
ا.ت: رو تک دخترش بیشتر حساسه!
هیونجین: آره ولی اگه بفهمه که تک دخترش پسرش رو اذیت کرده...بنظرت چه واکنشی میتونن داشته باشه؟
ا.ت(اول یکم مکث میکنه و فک میکنه): ایشهع خیلی خب بابا قبوله🙄
هیونجین:یسس تو از الان بجای خواهرم رسما دوست دخترمی!
هیونجین محکم بغلت میکنه که یهو در رختکن باز میشه و چانگبین میاد تو😉
چانگبین: هیی شما دوتا اینجا دارید چه غلطی میکنید؟
-هیونجین سر جدت دختر بیچاره رو اینجا نک-
چانگبین با نگاهی که از هیونجین دید ترجیح داد ساکت بشه☺️
چانگبین: بیاید بیرون باید برگردیم خوابگاه
هیونجین: باشه تو برو ما یکم دیگه میایم
چانگبین: زود بیاید وگرنه چان هیونگ هممونو دار میزنه!
چانگبین بدون اینکه منتظر جوابی از هیونجین باشه رفت و اون دوتا رو تو رختکن تنها گذاشت...
اون روز تو اون رختکن شما برای اولین بار همو بوسیدید🙄😊
از اینکه باهم بودید خیلی خوشحال بودید که البته این خوشحالی زیاد هم دووم نیاورد میدونید چرا؟
چون بنگچان مجبورتون کرد برای یه ماه همه کارایی خوابگاه رو شما دوتا انجام بدید☺️
حالا دلیل اینکه چرا همچین تصمیمی گرفته فعلا مشخص نیست ایشالا هروقت مشخص شد بهتون خبر میدم😊😂
End.
- ۱.۷k
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط