{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حکیمی از شخصی پرسید:

حکیمی از شخصی پرسید:
روزگار چگونه است؟
شخص باناراحتی گفت: چه بگویم
امروز ازگرسنگی مجبورشدم کوزه سفالی که
یادگارسیصدساله اجدادیم بودبفروشم ونانی تهیه کنم
حکیم گفت:

خداوند روزی ات راسیصدسال پیش کنارگذاشته واینگونه ناسپاسی می کنی؟
دیدگاه ها (۳)

ﮔﺎﻫﮕﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﺩﻟﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ به خودم میگویم..در دیاری که پر از دیوا...

هر انسانی عطر خاصی داردگاهی برخی عجیب...

چه کسی میداند راز خندیدن ارام توراحکمت پوشیدن ان ساق تورا...

مـــــــــن یک دخترم! ❤دستانم بالین کودک فردایم خواهد شد...❤...

#اخرین_پیچ #پارت_3 + زود باش حرکت کن! ( پسر بدون اینکه چیزی ...

*برای «بُشری» غریبم*سال‌ها گذشت و تو بزرگ شدی؛ اما نگاه من ب...

*برای «بُشری» غریبم*سال‌ها گذشت و تو بزرگ شدی؛ اما نگاه من ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط