{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حکیمی از شخصی پرسید:

حکیمی از شخصی پرسید:
روزگار چگونه است؟
شخص باناراحتی گفت: چه بگویم
امروز ازگرسنگی مجبورشدم کوزه سفالی که
یادگارسیصدساله اجدادیم بودبفروشم ونانی تهیه کنم
حکیم گفت:

خداوند روزی ات راسیصدسال پیش کنارگذاشته واینگونه ناسپاسی می کنی؟
دیدگاه ها (۳)

عقد با رئیس مافیا پارت 29تهیونگ به تصویر متوقف‌شده روی دیوار...

╭─────────────── 🎀 ───────────────╮✦ پارت ۷۳ | حرفی که فقط ب...

حمایت نمیشه زیاد متاسفانه. پارت چهار

پروانه جان

رمان لونا و ویلیام قسمت ۱۲

پارت ۳ — پایان | دو دختر برای یک بابا 💗آملیا هنوز دست جونگ‌ک...

چند پارتی

P : 25

از همان روز اولی که باجی را دیدی، فهمیدی قرار نیست هیچ‌چیز د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط