{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

معامله نهایی

معامله نهایی



پارت ۶۷




« هوانگ یه عوضیه . یه عوضی به تمام معنا . منو یاد وقتایی میندازه که سیفون توالت خراب میشه و مجبور میشم خودم با تیکه عن مواجه بشم . اون هوانگ تاپاله تا دیروز میخواست مخمو بزنه و الان منو تو خونه ی تو ول کرده . حتی چمدونم رو تا اسانسور برام نیاورد . نهایت عقلش این بود که وایسته تا وارد ساختمون بشم . " وقتی رسیدی بالا بهم پیام بده ‍" ‍و درد الهی . فقط در صورتی که بخوام تو مراسم ختمت شرکت کنم بهت پیام میدم . مرتیکه ! تا اسم کار اومد منو ول کرد رفت . امیدوارم مسیح به صلیب ببندتش و باهاش جاشو عوض کنه تا اخر عمرش گناهان مردم رو به دوش بکشه . اه اصلا به گناهای مردم چیکار داره ؟ خودش به تنهایی ظرفیت چهار بار تو دیگ داغ جهنم سوختنو داره .‌ تو بگو کیکو . به نظرت نباید برم یه مشت تو دهنش خالی کنم و به هوانگ بزرگ بگم نوه اش یه بی عرضست ؟ اینکه حتی دوست دخترم نداره ؟ کیکو ؟ الو ! میشنوی چی میگم اصلا ؟»
با تلنگری که به کیکو زدم بلاخره از دنیای خودش بیرون اومد و دست از خم شدن روی مانکنش برداشت . سوزن ته گرد های تو مشتش رو به جعبه فلزی برگردوند و کلیپسی که از اونموقع کج و کوله شده بود رو صاف کرد ( یاد اوری ، کیکو خیاط و طراح لباس بود اگه یادتون میاد )
« چرا باید این کارو بکنی ؟ تو بهش گفتی تلاش کنه تورو عاشق خودش بکنه چون متوجه شده بودی که احساسات اولیه رو داری . پس یعنی اون عرضه دوست دختر جور کردنو داشته دیگه . »
دوباره لب و لوچه ام رو اویزون کردم و همونطور که روی مبل شلوغش لم داده بودم به پایه جوبی مانکنش لگد پروندم که باعث شد بپره و مانکن نیمه کارش رو کمی ازم دور کنه . « به این بچه چیکار داری ؟ میدونی مانکن این روزا چقدر گرونه ؟ تازه این پارچه ی روش از خودشم گرون تره » با عشق تیکه پارچه مستطیلی طلایی که با سوزن به مانکن وصل شده بود رو نوازش کرد «, این خوشگله رو میبینی ؟ یه سفارش گرفتم عروسکِ عروسک ! پارچشو ادم میبینه یه دور میره بهشت و بر میگرده . خدایا ، ببینش ! پارچه فروشی مورد علاقم نداشتش برای همین مجبور شدم کل شهرو بگردم . تهش توی یکی از مغازه های بزرگ همین محله پیداش کردم . مغازه هه حتی اختصاصی پارچه هم نیست ولی این رو داشت ! باورت میشه اصلا ؟ راستی-»
این دفعه لگد قشنگم رو نثار باسنش کردم « اصلا حرفامو گوش میدی ؟ تاحالا دنیارو بیرون از این خونه شلوغ پلوغت دیدی ؟. جز سوزنای رو مبلت که دارن توی باسنم فرو میرن ، خواهر قشنگت داره توسط هوانگ ها هم قلدری میشه !»
« هوانگ ها هرچی هم باشن جرعت قلدری به تو رو ندارن اینو مطمئنم »
دست به سینه شدم « خیلی عوضی ای ولی به پای هوانگ هبونجین نمیرسی . این قلدری نیست ؟ هوانگ منو کنجکاو میکنه ولی هیچی بهم نمیگه ! من به عنوان منشیش نباید بدونم چه غلطی داره میکنه ؟»
کیکو با اه افسوس باری روی لبه مبلی که روش دراز کشیده بودم نشست « دردت چیه رین ؟ تو کسی بودی که تو قرارداد معامله ‍ت واضح گفتی نمیخوای با قسمت مافیایی شغلش ارتباطی داشته باشی . خب حالا که اونم تلاش کرده تورو از کاراش دور نگه داره ناراحتی ؟»
اشتباه نمیکنه . اصلا هم اشتباه نمیکنه . ولی که چی ؟ « اون مال موقعی بود که فقط منشیش بودم . الان دوست دخترشم . نباید تفاوتی وجود داشته باشه ؟»
کیکو بلند شد و کنار مبل روی زمین نشست . دستاشو روی لبه مبل گذاشت تا چونه اش رو بهش تکیه بده . لبخندش نشونه ای از این بود که بلاخره ناخواسته علاقه مندش کردم « دوست دختر ؟»
با انگشتم به پیشونیش ضربه زدم و درحالی که بلند میشدم تا برم دستشویی با بی خیالی گفتم « دوست دختر قلابی . خبری نیست ، فقط قسمت قلابی رو یادم رفت »
و از شل و ول شدن کیکو متوجه شدم که کاملا ذوقش کور شده


این پارت خیلی طولانی بود با اینکه پارت قبل لایکش فقط بیست تاست . بخدا انتظار زیادی نیست فقط میخوام خواننده های فیکمو بشناسم و تعدادشونو بدونم . در صورتی که لایکی نباشه منم متوجه حضور شما نمیشم و فاصله بین پارتا بیشتر و بیشتر میشه



#هیونجین #استری_کیدز #فیک #فیکشن #سناریو #وانشات
#hyunjin #straykids
دیدگاه ها (۶۳)

سناریو بی تی اسوقتی برات قلدری میکنن بعد می‌فهمن افسردگی گرف...

تنهایی داره منو میبلعه🥺🥺قلبم داره تیکه پاره میشه 💔💔دلم آغوش ...

P²⁵The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

یه آدم‌هایی رو توی زندگی نباید فراموش کرد؛آدم‌هایی که هیچ نی...

آپدیت اینستاگرام استری کیدز"بعد از تو دیگه مثل قبل نمی‌مونم ...

خسته ام از ادما از حرفاشون از این همه مراعات نکردن از این هم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط