POV: monthly rest...
POV: monthly rest...
بعد از تموم شدن کامبک و کنسرت هاتون، کمپانی بالاخره بهتون یه رست ( استراحت )یکماهه داد.
-کریس!
-....
-هوی کریستوفر!!
-بلههههههه... چی از جونم میخوای بنگ ا.ت؟؟؟
-میگم...
-بگو..
-میشه چند روز از این یکماه استراحتمون رو بریم ایران؟
-محض رضای خدا!! واقعا میخوای بریم ایران؟؟؟ نمیدونی من کلی کار دارم باید که باید انجام بدم؟!
-کریس.. من فقط گفتم چند روز... نگفتم کل این یکماه رو..
-ببخشید... ولی میدونی که باید لیریک های جدید رو از هانی بگیرمو بررسی کنم، بعد پارت هارو بین اعضا تقسیم کنم، با کمپانی برای ضبط هماهنگ کنم، کلی کار هست چاگیا.. ولی اگه خیلی دوست داری سعی میکنم تا کمتر دوهفته دیگه جمعشون کنم..
-میتونی؟
-اولین بارم نیست تو یه هفته یه کامبکو جمع میکنم!
.....................................................................................
after 12 days, Iran.
نسیم خنکی روی صورتتون مینشست... تو و چان به همراه پدر مادرت قرار بود که طی سفر کوتاهی که ایران داشتین، تا جایی که میتونستید به جاهای مورد علاقه و مکان های مختلف اطراف جنوب سفر کنید.
چان کلی به پدرت اسرار کرد که خودش پشت فرمون ماشین بشینه، ولی خب به دلیل مخالفت های شدید پدرت و یه دلیل بزرگ، اینکه چان مسیر درست رو نمیدونست، قبول کردین که دوتایی عقب بشینین و پدر مادرت هم جلو ماشین نشستن.
ساعت حدود ۹:۰۰ صبح بود و شما از منظره زیبای رشته کوه های زاگرس لذت میبردین. هر از گاهی چان شیطنت هایی ازش سر میزد که از زیر نگاه های پدرت از اینه ماشین پنهون نمیموند... بعد از حدود دو یا سه ساعت رانندگی، به مقصدتون یعنی تاراز ( اطراف اندیکا توی چهارمحال بختیاری هستش) رسیدین.
با دیدن برف روبه روت ، حسابی ذوق کردی و گلوله ای با دست هات درست کردی، سر بابات رو حذف گرقتی و گلوله برفی رو توی صورتش پرت کردی که همون لحظه چان یه گلوله برفی دیگه رو توی صورتت پرت کرد. 😑😅
-یا کریسسسس!!!
ب. ا.ت:هی چان نظرت چیه بهشون حمله کنیم؟!
-(قابل توجهتون باشه چان به خوبی فارسی رو یاد گرفته) حتما... بابا..
-کریستوفر بنگ! *گلوله ای سمتش پرت کردی*یادت باشه مردی که جلوت ایستاده پدر قانونی منه! تو حق ندا--
ب. ا.ت:هوی دختر تند نرو! هر دوتاتون بچه های من هستین! بعد از زدن این حرف توسط پدر گرامیت، چان با همون پوزخند معروفش که حسابی حرص تو رو در میوورد بهت نگاه کرد.
-نانای~~
-خفه شو کریس... دهنو ببند تا نیومدم برات..
و همون لحظه تو برفا مثل موش گربه دنبال هم افتادین و تو برفا بازی کردین..
درحالی که هردوتون از شدت خستگی و اونهمه دویدن ، روی برف های نرم دراز کشیده بودین.. زمزمه کردی:خب مستر بنگ! میبینم تسلیم شدی!
-کی گفته من... تسلیم شدم... کارم ..حالاحالاها ادامه ..داره خانم بنگ! ( نفس نفس زدن)
تیکه برفی پرت کردی سمتش: بلند شو.. بلندشو باید قبل ساعت سه حرکت کنیم! جاده های این اطراف تو شب خیلی خطرناکن..
*هر دوتاتون بلند شدین و به سمت سکویی که مامان و بابات روش نشسته بودن حرکت کردین*
ب. ا.ت :انشالله که موش گریه بازیاتون تموم شده؟؟
-بلههه
ب. ا.ت:خب پس کمک مامان خانم سفره پهن کنین نهار بخوریم که منو اقای بنگ حسابی برای خانم ا.ت کار داریم!! ( پدر عزیزم؟؟ 😐)
---------°after30 min °--------
بعد خوردن نهارو بگو بخند نوبت برف بازی دوباره شد.. بابات و چان تو یه تیم و تو مامانت هم توی یه تیم دیگه بودین.. هر تیم پشت سنگ بزرگی قایم شده بود و سعی داشت تیم حریف رو، هدف بگیره.
اولین نفر پدرت مامانت رو با یه گلوله برفی بزرگ زد که تو هم کم نذاشتی و چانی بدبختو سوراخ سوراخ کردی.. 😅
-هوی خانم بنگ... سوراخم کردیییی!!
-تا شما دوتا باشین مامان منو نزنین! 😏
ب. ا.ت: که اینطور... باشه!
بعد از چند دقیقه دیدین صدایی ازشون نمیاد.. سرتو بلند کردی تا ببینی که چیکار میکنن که با چانی مواجه شدی که یه گلوله که چه عرض کنم.. یه پارو برف تو دستش بود، مواجه شدی..
-کریس.. نکن،اونو بزار رو زمین..
ب.ا.ت:فرار کنید خانمااا
و در لحظه برف هارو رو سرتون خالی کردنو فرار..
جیغ زدی :بنگ کریستوفر چاننننننننن!!!!
و مثل گرگ دنبالش افتادی که خودشم به غلط کردن افتاد......
امیدوارم بد نشده باشه و دوسش داشته باشن..
بعد از تموم شدن کامبک و کنسرت هاتون، کمپانی بالاخره بهتون یه رست ( استراحت )یکماهه داد.
-کریس!
-....
-هوی کریستوفر!!
-بلههههههه... چی از جونم میخوای بنگ ا.ت؟؟؟
-میگم...
-بگو..
-میشه چند روز از این یکماه استراحتمون رو بریم ایران؟
-محض رضای خدا!! واقعا میخوای بریم ایران؟؟؟ نمیدونی من کلی کار دارم باید که باید انجام بدم؟!
-کریس.. من فقط گفتم چند روز... نگفتم کل این یکماه رو..
-ببخشید... ولی میدونی که باید لیریک های جدید رو از هانی بگیرمو بررسی کنم، بعد پارت هارو بین اعضا تقسیم کنم، با کمپانی برای ضبط هماهنگ کنم، کلی کار هست چاگیا.. ولی اگه خیلی دوست داری سعی میکنم تا کمتر دوهفته دیگه جمعشون کنم..
-میتونی؟
-اولین بارم نیست تو یه هفته یه کامبکو جمع میکنم!
.....................................................................................
after 12 days, Iran.
نسیم خنکی روی صورتتون مینشست... تو و چان به همراه پدر مادرت قرار بود که طی سفر کوتاهی که ایران داشتین، تا جایی که میتونستید به جاهای مورد علاقه و مکان های مختلف اطراف جنوب سفر کنید.
چان کلی به پدرت اسرار کرد که خودش پشت فرمون ماشین بشینه، ولی خب به دلیل مخالفت های شدید پدرت و یه دلیل بزرگ، اینکه چان مسیر درست رو نمیدونست، قبول کردین که دوتایی عقب بشینین و پدر مادرت هم جلو ماشین نشستن.
ساعت حدود ۹:۰۰ صبح بود و شما از منظره زیبای رشته کوه های زاگرس لذت میبردین. هر از گاهی چان شیطنت هایی ازش سر میزد که از زیر نگاه های پدرت از اینه ماشین پنهون نمیموند... بعد از حدود دو یا سه ساعت رانندگی، به مقصدتون یعنی تاراز ( اطراف اندیکا توی چهارمحال بختیاری هستش) رسیدین.
با دیدن برف روبه روت ، حسابی ذوق کردی و گلوله ای با دست هات درست کردی، سر بابات رو حذف گرقتی و گلوله برفی رو توی صورتش پرت کردی که همون لحظه چان یه گلوله برفی دیگه رو توی صورتت پرت کرد. 😑😅
-یا کریسسسس!!!
ب. ا.ت:هی چان نظرت چیه بهشون حمله کنیم؟!
-(قابل توجهتون باشه چان به خوبی فارسی رو یاد گرفته) حتما... بابا..
-کریستوفر بنگ! *گلوله ای سمتش پرت کردی*یادت باشه مردی که جلوت ایستاده پدر قانونی منه! تو حق ندا--
ب. ا.ت:هوی دختر تند نرو! هر دوتاتون بچه های من هستین! بعد از زدن این حرف توسط پدر گرامیت، چان با همون پوزخند معروفش که حسابی حرص تو رو در میوورد بهت نگاه کرد.
-نانای~~
-خفه شو کریس... دهنو ببند تا نیومدم برات..
و همون لحظه تو برفا مثل موش گربه دنبال هم افتادین و تو برفا بازی کردین..
درحالی که هردوتون از شدت خستگی و اونهمه دویدن ، روی برف های نرم دراز کشیده بودین.. زمزمه کردی:خب مستر بنگ! میبینم تسلیم شدی!
-کی گفته من... تسلیم شدم... کارم ..حالاحالاها ادامه ..داره خانم بنگ! ( نفس نفس زدن)
تیکه برفی پرت کردی سمتش: بلند شو.. بلندشو باید قبل ساعت سه حرکت کنیم! جاده های این اطراف تو شب خیلی خطرناکن..
*هر دوتاتون بلند شدین و به سمت سکویی که مامان و بابات روش نشسته بودن حرکت کردین*
ب. ا.ت :انشالله که موش گریه بازیاتون تموم شده؟؟
-بلههه
ب. ا.ت:خب پس کمک مامان خانم سفره پهن کنین نهار بخوریم که منو اقای بنگ حسابی برای خانم ا.ت کار داریم!! ( پدر عزیزم؟؟ 😐)
---------°after30 min °--------
بعد خوردن نهارو بگو بخند نوبت برف بازی دوباره شد.. بابات و چان تو یه تیم و تو مامانت هم توی یه تیم دیگه بودین.. هر تیم پشت سنگ بزرگی قایم شده بود و سعی داشت تیم حریف رو، هدف بگیره.
اولین نفر پدرت مامانت رو با یه گلوله برفی بزرگ زد که تو هم کم نذاشتی و چانی بدبختو سوراخ سوراخ کردی.. 😅
-هوی خانم بنگ... سوراخم کردیییی!!
-تا شما دوتا باشین مامان منو نزنین! 😏
ب. ا.ت: که اینطور... باشه!
بعد از چند دقیقه دیدین صدایی ازشون نمیاد.. سرتو بلند کردی تا ببینی که چیکار میکنن که با چانی مواجه شدی که یه گلوله که چه عرض کنم.. یه پارو برف تو دستش بود، مواجه شدی..
-کریس.. نکن،اونو بزار رو زمین..
ب.ا.ت:فرار کنید خانمااا
و در لحظه برف هارو رو سرتون خالی کردنو فرار..
جیغ زدی :بنگ کریستوفر چاننننننننن!!!!
و مثل گرگ دنبالش افتادی که خودشم به غلط کردن افتاد......
امیدوارم بد نشده باشه و دوسش داشته باشن..
- ۱۱.۶k
- ۱۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط