## **پارت ۵: اعتراف در حاشیهی متن**
## **پارت ۵: اعتراف در حاشیهی متن**
...در آن لحظه، تارا فهمید که دیوارِ شیشهای بین آنها، دیگر وجود ندارد.
روز بعد، وقتی تارا وارد کلاس شد، هیونجین را دید که زودتر از همیشه آمده بود. اما این بار، برخلافِ روزهای قبل، مشغولِ خواندنِ کتاب نبود. دفترِ یادداشتِ پروژهشان باز بود و هیونجین با تمرکزی عجیب به صفحهای که تارا نوشته بود خیره شده بود.
تارا کنارش نشست.
"چیزی پیدا کردی؟ جای غلطی نوشتم؟"
هیونجین سرش را بلند کرد. نگاهش این بار رنگِ متفاوتی داشت؛ نوعی تردید که تارا هرگز در او ندیده بود.
"این جمله... 'شاید گاهی اوقات، کمی فرو ریختن بد نباشه'. اینو تو نوشتی؟"
تارا لبخندِ کمرنگی زد.
"آره. چرا؟ نظرت در موردش چیه؟"
هیونجین دفتر را به سمت تارا برگرداند.
"من همیشه فکر میکردم فرو ریختن یعنی پایانِ نظم. یعنی باختن. ولی وقتی این رو نوشتی... دوباره خوندمش. شاید درست میگی. شاید بعضی چیزها باید فرو بریزن تا بشه یه چیزِ بهتر جاش ساخت."
صدایِ آرامِ هیونجین، در سکوتِ کلاس مثل یک اعتراف بزرگ بود. تارا حس کرد نفسش در سینه حبس شده است. او متوجه شد که هیونجین نه تنها در حالِ تحلیلِ شعر است، بلکه در حالِ تحلیلِ دیدگاهِ تارا و به تبعِ آن، خودش است.
تارا آرام گفت:
"منظورم این بود که لازم نیست همیشه تنهایی همهچیز رو تحمل کنی."
هیونجین مدتی طولانی به تارا نگاه کرد. انگار داشت تمامِ دیوارهایی را که سالها دورِ خودش کشیده بود، برای اولین بار بازبینی میکرد.
"تو خیلی چیزها رو تغییر دادی، تارا. حتی این پروژه که قرار بود فقط یه کارِ اجباری باشه."
صدایِ زنگِ کلاس رشتهی کلامشان را پاره کرد. بچهها هجوم آوردند و فضایِ کلاس دوباره شلوغ شد. اما تارا حس کرد که دیگر آن دانشآموزِ کلافهای نیست که میخواست دور از چشمِ همه باشد. او حالا کنارِ کسی نشسته بود که هر روز بیشتر از قبل، نقابش را برای او برمیداشت.
در طولِ کلاس، هیونجین برخلافِ همیشه که به درس توجه داشت، چند بار به تارا نگاه کرد. یکبار وقتی تارا داشت با مدادش بازی میکرد، هیونجین دستش را به سمتِ او برد، اما در آخرین لحظه منصرف شد و دستش را رویِ میز گذاشت.
تارا متوجهِ این حرکت شد. او میدانست که هیونجین در حالِ مبارزه با چیزی در درونش است.
وقتی کلاس تمام شد، قبل از اینکه تارا بخواهد وسایلش را جمع کند، هیونجین گفت:
"فردا... بعد از مدرسه، نمیخواد بریم کتابخانه."
تارا با تعجب پرسید:
"پس کجا بریم؟"
هیونجین نگاهش را به پنجره دوخت.
"یه جای دیگه. یه جایی که شاید... بتونیم راحتتر حرف بزنیم."
تارا لبخند زد. او میدانست که این شروعِ یک تغییرِ بزرگ است. او هیونجین را به فضایِ جدیدی از زندگیاش دعوت کرده بود، و حالا نوبتِ هیونجین بود که او را به دنیایِ خودش دعوت کند.
**پایان پارت ۵**
سلام بچه ها بعد مدتی اومدم با کلی پارت جدید حمایت کنید لطفا
۵تالایک ۵تاکامنت ۱تابازنشر ممنون کیوتا
...در آن لحظه، تارا فهمید که دیوارِ شیشهای بین آنها، دیگر وجود ندارد.
روز بعد، وقتی تارا وارد کلاس شد، هیونجین را دید که زودتر از همیشه آمده بود. اما این بار، برخلافِ روزهای قبل، مشغولِ خواندنِ کتاب نبود. دفترِ یادداشتِ پروژهشان باز بود و هیونجین با تمرکزی عجیب به صفحهای که تارا نوشته بود خیره شده بود.
تارا کنارش نشست.
"چیزی پیدا کردی؟ جای غلطی نوشتم؟"
هیونجین سرش را بلند کرد. نگاهش این بار رنگِ متفاوتی داشت؛ نوعی تردید که تارا هرگز در او ندیده بود.
"این جمله... 'شاید گاهی اوقات، کمی فرو ریختن بد نباشه'. اینو تو نوشتی؟"
تارا لبخندِ کمرنگی زد.
"آره. چرا؟ نظرت در موردش چیه؟"
هیونجین دفتر را به سمت تارا برگرداند.
"من همیشه فکر میکردم فرو ریختن یعنی پایانِ نظم. یعنی باختن. ولی وقتی این رو نوشتی... دوباره خوندمش. شاید درست میگی. شاید بعضی چیزها باید فرو بریزن تا بشه یه چیزِ بهتر جاش ساخت."
صدایِ آرامِ هیونجین، در سکوتِ کلاس مثل یک اعتراف بزرگ بود. تارا حس کرد نفسش در سینه حبس شده است. او متوجه شد که هیونجین نه تنها در حالِ تحلیلِ شعر است، بلکه در حالِ تحلیلِ دیدگاهِ تارا و به تبعِ آن، خودش است.
تارا آرام گفت:
"منظورم این بود که لازم نیست همیشه تنهایی همهچیز رو تحمل کنی."
هیونجین مدتی طولانی به تارا نگاه کرد. انگار داشت تمامِ دیوارهایی را که سالها دورِ خودش کشیده بود، برای اولین بار بازبینی میکرد.
"تو خیلی چیزها رو تغییر دادی، تارا. حتی این پروژه که قرار بود فقط یه کارِ اجباری باشه."
صدایِ زنگِ کلاس رشتهی کلامشان را پاره کرد. بچهها هجوم آوردند و فضایِ کلاس دوباره شلوغ شد. اما تارا حس کرد که دیگر آن دانشآموزِ کلافهای نیست که میخواست دور از چشمِ همه باشد. او حالا کنارِ کسی نشسته بود که هر روز بیشتر از قبل، نقابش را برای او برمیداشت.
در طولِ کلاس، هیونجین برخلافِ همیشه که به درس توجه داشت، چند بار به تارا نگاه کرد. یکبار وقتی تارا داشت با مدادش بازی میکرد، هیونجین دستش را به سمتِ او برد، اما در آخرین لحظه منصرف شد و دستش را رویِ میز گذاشت.
تارا متوجهِ این حرکت شد. او میدانست که هیونجین در حالِ مبارزه با چیزی در درونش است.
وقتی کلاس تمام شد، قبل از اینکه تارا بخواهد وسایلش را جمع کند، هیونجین گفت:
"فردا... بعد از مدرسه، نمیخواد بریم کتابخانه."
تارا با تعجب پرسید:
"پس کجا بریم؟"
هیونجین نگاهش را به پنجره دوخت.
"یه جای دیگه. یه جایی که شاید... بتونیم راحتتر حرف بزنیم."
تارا لبخند زد. او میدانست که این شروعِ یک تغییرِ بزرگ است. او هیونجین را به فضایِ جدیدی از زندگیاش دعوت کرده بود، و حالا نوبتِ هیونجین بود که او را به دنیایِ خودش دعوت کند.
**پایان پارت ۵**
سلام بچه ها بعد مدتی اومدم با کلی پارت جدید حمایت کنید لطفا
۵تالایک ۵تاکامنت ۱تابازنشر ممنون کیوتا
- ۹۹
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط