{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دل بریدن به از این عشق که من می بینم

دل بریدن به از این عشـق که من می بینم
که نه فـرهاد تو هستی و نه من شـیرینم

خسته ام آنقــدر ای ماه که تردیدی نیست
نیست هم صحبت خـوبی که دهد تسکینم

مست از بـاده ی چشمان تو بودن عمــری
خود دلیلی است که کرده است چنین مسکینم

روزهــا می گذرند از پی هم بعد از تــو
هــر قدم ؛ هر نفسم از همه بد می بینم

آرزو می کنم ای خوب که حتی یک شب
تن ِ تب دار تــو آید به ســر بالینم

خستــه از اینـهمه تشویشم و عمــری بی تو
می نشینم که مـــگر مرگ کند تمــکینم

سمیرا عسگر نژاد
دیدگاه ها (۵)

زن زیبـاســت …چه آن زمان که از فرط خستگی چهره اش در هم است…چ...

دلم برای دخترانه های وجودم تنگ شدهبرای آن احساسات مهارنشدنیح...

عِشق از همان‌جایی شروع شدکه حالِمان به هیچ چیز خوش نشداِلا د...

گاهی،خلوت میکنم.با خودم و، پُر میشوم از «تـــو» .

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط